کاروزار انتخاباتی 1393، پدیده‌ای به نام «دولت وحدت ملی» را به عنوان محصول نهایی خود به جامعه‌ی افغانی تحویل داد. پس از یک قرن تقلای جامعه‌ی افغانی برای عبور از حصارهای آهنین ساختارهای سنتی و وصول به مدنیت و مدرنیت و نیل به دموکراسی، با اولین انتخابات ریاست جمهوری در سال 1383 به مشق دموکراسی بدون دموکرات پرداختیم. نظام سیاسی دموکراتیک، محصول و نتیجه‌ی طبیعی فرهنگ دموکراتیک است و فرهنگ دموکراتیک نیز محصول دموکرات شدن ذهن و ضمیر افراد یک جامعه است. در جوامع معاصری که از نظام و سازوکارهای نهادینه‌شده‌ی دموکراتیک برخوردارند، ابتدا در اثر ظهور افراد دموکرات و وفور اذهان دموکرات، فرهنگ دموکراتیک شکل‌گرفته و سپس نظام‌های توتالیتر و استبدادی به نظام‌های

انتخابات، در واقع تجلي اراده‌ي مردم، راهي براي تعيين سرنوشت اعضاي يک جامعه‌ي سياسي، ابزاري براي مهار قدرت و بالاخره نماد ملموس دموکراسي است. در دموکراسي اين فرض بنيادين مقبول افتاده است که مردم خود بايد سرنوشت خويش را تعيين کنند و رضايت شهروندان در تبعيت از دستگاه حاکمه، از متغيرها و عناصر اساسي در فلسفه‌ي سياسي دموکراسي به شمار مي‌رود. راه کشف مشروعيت حکومت در يک فلسفه‌ي سياسي و نظام دموکراتيک، رضايت و مقبوليت عمومي است. تعيين سرنوشت در يک جامعه‌ي سياسي که از افرادي با سلايق

تا کنون از ارث محروم است و نه تنها مالکیت شخصی‌اش به رسمیت شناخته نمی‌شود، بلکه خود یک ملک و کالایی است که باید تحت کنترل مطلق مالکش (پدر یا شوهر) باشد. صورتش حداقل یک‌بار در هفته کبود می‌شود. لب‌های نازکش در طول سال چندبار با مشت و چنگال، نه تنها بی‌رحمانه، بلکه سبوعانه پاره می‌شود. بسیاری از استخوان‌هایش توسط چوب‌ها و لگدهای مثلا نیمه‌ی دیگر وجودش بارها شکسته است. تارهای سینه‌ یا ناخن‌های دست و پایش، اگرچه بدون درمان، اما کج و معوج، دوباره جوش خورده است. چون کالایی خرید و فروش می‌شود. 16 ساله‌اش در آغوش کسی‌که جای پدربزرگش است، قرار می‌گیرد. چون جاروبرقی کارش خانه رٌفتن است و چون ماشین لباس‌شویی، پاک نمودن لباس‌های چرکین و چرک‌های

روزگاری است که با غروب خورشید خراسان، با قحطی دانش و خشک‌سالی خرد مواجه شده‌ایم. مهد مولانا و سنایی و خانه‌ی ابوریحان و فارابی، هم با «دانش» خداحافظی نموده‌است و هم با «عقلانیت». قحطی دانش و خشک‌سالی عقلانیت شاید در هیچ جامعه‌ای به سان جامعه‌ی ما بیداد نکند. اگرچه در سال‌های اخیر، فارغ‌التحصیلان زیادی از کشورهای متعدد به کشور بازگشته‌اند، اما آن چنان‌که باید، نه دانش در جامعه‌ی ما گسترش یافته است، نه هنوز به عقلانیتی دست‌یافته‌ایم و نه حتا به عقلانیت گذشته‌ی خود باز گشته‌ایم. از عامی تا عالم و از دانشجو تا استاد دانشگاه، هنوز همگی هم در دام «جهل»‌ گرفتاریم و هم در زنجیر «جهالت» اسیریم.

آسمان سیاست افغانســتان همواره با لایه‌هایی ِ از ابر ســترون احساســات و تعصــب و فقدان عقلانیــت پوشــیده بــوده و فضــای زیســت اجتماعی مردم را ســیاه و عقلانیت و اخلاق را در این جامعه تباه نموده است. اما از اوایل سال 2013، این آسمان، مهمان سه لایه از بازی‌های قماربازان سیاســی و یا عرصه‌ی ســه سویه از شــکارِ موش قــدرت و ماهی ثروت توســط سیاست‌گران سیه‌دل گردیده است:

نمی‌دانم از فضایل پوهاند پٌفمل آغاز کنیم یا از کرامات استاد بلوفوال و یا هم از اوصاف وزیر فسادپوه؟ 

روزی با یکی از اساتیدی که یاد و خاطره اش همیشه با من خواهد بود و هشت سال مهمان خوان دانشش بودم (مقطع لیسانس و ماستری)، ملاقاتی داشتم. تمایل داشتم که یکی از مشاوران پایان نامه مقطع دکتری ام باشد. ضمن صحبت متوجه شدم که ایشان هنوز از رتبه دانشیاری به رتبه استادی (پروفیسوری یا همان پوهاندی خود مان) نایل نشده اند و گویا چند