داکتر نصر‌الدین (یا همان ملانصرالدین معروف) در جوانی به خواستگاری دختری رفت که با شرایط وی هیچ سازگاری نداشت. همگان می‌دانستند که وی جواب منفی خواهد گرفت. نه دختر و نه والدینش، هیچ‌کدام نسبت به او نظر مثبت نداشتند. با این حال، داکتر صاحب از سر شور و اشتیاق زیاد، راه خانه خسر فرضی خود را در پیش گرفت و مردم منتظر بودند که جناب داکتر صاحب چه می‌کند. وقتی از خواستگاری برگشت و مردم از او پرسیدند که «چه شد؟» داکتر در پاسخ گفت: پنجاه درصد قضیه حل است و فقط پنجاه درصد دیگر باقی ماند است که انشاألله درست می‌شود. گفتند: پنجاه درصد قضیه چگونه حل است؟ گفت: خٌب قضیه دو طرف دارد دیگه، پنجاه درصد قضیه نظر من است و پنجاه درصد نیز نظر دختر و والدینش. من کاملا موافقم. تنها

نظر دختر و والدینش که پنجاه درصد دیگر قضیه است، منفی است و گفته اند دیگر مزاحم شان نشوم. بنابراین، انشاألله امید به حل شدن قضیه زیاد است و تنها پنجاه درصد لاینحل باقی مانده است!

در روزهای آغازین خزان 1380 که حملات آمریکا بر افغانستان آغاز شد و طومار امارت اسلامی طالبان در در کشور در هم پیچیده شد، بسیاری از هم وطنان چنان خوش بین بودند که کشور یک شبه ژاپن خواهد شد و طلوع فجر امید بسیار نزدیک است. اما از همان زمان، پایبست‌های فراوان اجتماعی و فرهنگی و واقعیت‌های عینی جامعه افغانی و همچنین منافع کشورهای منطقه و قدرت‌های بزرگ جهانی، برای هر ناظری حکایت از آن داشت که امید زیادی به بهبود اوضاع این آب و خاک و بازسازی این میدان فوتبال قدرت‌های منطقه‌ای و بین المللی، ساده‌لوحی است.

 اکنون که یک دهه از آن پاییز پر حادثه می‌گذرد، تازه احساس نموده‌ایم که بحران‌ها در کشور پیچیده‌تر می‌شود. در این روزها و پس از حوادث اخیر (ترور استاد برهان الدین ربانی، حملات توپخانه‌ای پاکستان به کشور و در ضمن اوضاع موجود پارلمان و گل آلود شدن بیش از پیش روابط قوای سه گانه کشور با یکدیگر)، یکی از شهروندان کشور از بنده پرسید که اوضاع مملکت چگونه خواهد شد و آیا امیدی به آینده بهتر هست؟ بنده که به اندازه جناب داکتر نصرالدین هم به حل شدن قضایا و بهبود امور مملکت امیدوار نبودم، عرض کردم: 5% قضیه حل است و فقط 95% باقی مانده است که انشالله حل می‌شود؛ مشکل همین صد سال اول هست که باید تحمل نمود و نباید ناامید بود!

 دلایلی که برای این هم وطن خود عرض نمودم این بود که: چنانکه می‌دانیم، بحران کنونی کشور به صورت آنی و یک شبه به وجود نیامده است. این بحران از یک سو در امور داخلی کشور ریشه دارد و از سوی دیگر، متغیر وابسته بازی‌های قدرت‌های منطقه‌ای وبین المللی به شمار می‌رود. حل شدن این بحران فراگیر و مزمن نیز حداقل به چهار متغیر زیر بستگی دارد که دو متغیر آن داخلی و دو مورد دیگر، متغیرهای المللی است (البته برخی متغیرهای ریز ودرشت دیگر داخلی و بین المللی را فعلا در پرانتز می‌گذاریم). چهار متغیر مورد نظر، عبارتند از:

1. متغیر اول40% سهم فایق آمدن بر مشکلات ساختاری اجتماعی و فرهنگ قبیله‌ای و حل شدن بحران عمیق قومیت و قبیله در کشور که ام المصائب ماست و در اصل در نوع معیشت جامعه ریشه دارد؛

2. متغیر دوم: 20% سهم عملکرد دولتمردان و مدیریت کشور و یا به اصطلاحی که اخیرا در علم مدیریت و گاه نیز در علم سیاست رایج شده است، «حکمرانی خوب»؛

3. متغیر سوم: 20% سهم پا کستان که از دخالت در امور کشور و حمایت از گروه‌های مخالف و دهشت افکن دست بردارد و لانه‌های تولید و تکثیر خودکشان دیگر کش را تعطیل نماید.

4. متغیر سوم: 20% سهم صداقت آمریکا و هم پیمانانش در قضیه افغانستان و جدیت شان برای حل بحران.

البته درصدهای تعیین شده قابل کاهش و افزایش است؛ مهم آن است که متغیرهای اساسی تأثیر گذار بر بحران کشور، همین متغیرهاست و در این میان، سهم متغیر اولی را باید بیشتر در نظر گرفت. حال ببنیم از اطراف قضیه کدام یک و به چه اندازه محتمل الوقوع است.

1. ما و مسأله قومیت و قبیله

نویسنده در نوشتار دیگری به صورت تفصیلی این نکته را بررسی نموده است و کسی هم شاید در آن تردید نکند که اما المصائب جامعه ما، فرهنگ قبیله و عقلانیت قومی و قبیله‌ای است که چنان آتشفشانی در چند صده اخیر ما را در آتش خود سوزانده است. این فرهنگ و این عقلانیت همچنان زنده است. خیلی هم که خوش بین باشیم، در سال‌های اخیر شاید تا اندکی این آتشفشان فروکش کرده باشد. اما موضع‌گیری‌ها و بازی‌های سیاسی اربابان قدرت و سران قومی در ده سال اخیر نشان داد که هنوز عصبیت قومی از کله‌های ما بیرون نرفته است. انحصارگری‌ها، تبعیض‌ها، سخنان و رفتارهایی که حاکی از شدت عصبیت قومی و عقلانیت قبیله‌ای در دولتمردان و حتی مدعیان روشنفکری در کشور است، همگی نشانگر بدویت ما و فاصله داشتن از جامعه مبتنی بر ارزش‌های انسانی و اسلامی است. از کمونیست و جهادی گرفته تا روشنفکر لیبرال از غرب برگشته، همگی تا فرق سر در چاه ویل قومیت و قبیله‌گرایی غرقیم و عصبیت قومی و عقلانیت قبیله‌ای هم مغز ما را تسخیر کرده است و هم دست و پای ما را در کنترل خود درآورده است. جای انکار ندارد که هنوز سایه‌ی همدیگر را با تیر می‌زنیم و اندرون ما موج می‌زند از عصبیت جاهلی و عِرق قومی. صبح با این عصبیت بیدار می‌شویم، با همین عصبیت راه می‌رویم، با همین عصبیت سخن می‌گوییم و فعالیت می‌کنیم و شب نیز با همان عصبیت سر به بالش می‌گذاریم. انتخابات دو دور ریاست جمهوری، انتخابات دو دور ولسی جرگه، مجادلات ولسی جرگه بر سر انتخاب رئیس و ده‌ها مورد دیگر، به جدیت از زنده بودن غول قومیت، ژرفای عصبیت قومی و فرهنگ قبیله‌ای خبر می‌دهد. در سراسر نهادها و ادارات کشور و در عرصه‌های گوناگون سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و آموزشی، شاهد موجی از تبعیض، تعصب و انحصارگرایی هستیم. تا این موج آرام نگرفته و تا غول عصبیت قومی و هیولای عقلانیت قبیله‌ای از پا نیفتاده و تا مغزهای ما از عصبیت قومی و قبیله‌ای خانه تکانی نشده است، امیدی به بهبود اوضاع نیست. بنابراین، 40%  از احتمالات اطراف قضیه نشان از ناامیدی دارد.

باید تأکید کرد که خروج از این دام نیز با تغییرات ساختاری و تحول در نحوه معیشت هر جامعه بستگی دارد. تا زمانی که تغییر و تحول در عرصه اقتصادی به وجود نیاید، هیچ تغییری در عرصه‌های دیگر به وجود نخواهد آمد. توسعه سیاسی و برابری و آزادی‌های سیاسی نیز به نظر نگارنده فرع بر توسعه اقتصادی است. تجربه کشورهای متعدد از جمله تجربه چین مهر تأییدی است بر تقدم رونق و شکوفایی اقتصادی بر هر نوع تلاشی برای توسعه سیاسی و فرهنگی. تا اقتصاد شبانی، زراعت سنتی و بیل و کلنگ است، فرهنگ خود (فرهنگ ده‌نشینی و قبیله‌ای) و سیاست خود (سیاست قبیله‌محور) را نیز به همراه خواهد داشت.

علاوه براین، متغیرهای دیگر تأثیر گذار بر روی بحران‌های موجود در کشور، و از جمله متغیرهای بین المللی نیز از جهاتی، متغیر وابسته به همین متغیر داخلی است. این مشکلات ساختاری و فرهنگی و در نتیجه نزاع و خانه جنگی و درگیری‌های قومی است که زمینه ورود بازیگران بین المللی را به این سرزمین فراهم نموده است. اگر نزاع قومی و قبیله‌ای در کشور فروکش کند و همه حقوق همدیگر را به رسمیت شناخته و به جای حذف به تحمل همدیگر روی بیاورند، زمینه دخالت‌های بیگانگان نیز به صورت جدی کاهش خواهد یافت.

2. عملکرد حکومت و دولت‌مردان

اگرچه عملکرد دولت و دولت‌مردان را از مقوله قبلی نمی‌توان تفکیک نمود، با این حال، در این مورد بیشتر حکمرانی خوب و شیوه مدیریت دولت مورد نظر است. در این خصوص، باید یادآور شد که عملکرد دولتمردان و مدیران کشور حکایت از ناتوانی شدید آنان در مواجهه با مسائل کشور دارد. علاوه بر فقدان شایسته سالاری و ضعف مدیریتی در تمامی نهادهای نظام، سرطان فساد اداری و بوی اختلاس و ارتشا سراسر ادارات کشور را متعفن نموده و کشور را به فسادآباد تبدیل نموده است. دیگر بر کسی پوشیده نیست که دست مدیران رده اول مملکت در این آلودگی‌‌ها تا آرنج آغشته است و دار و ندار این مملکت و کمک‌های جامعه جهانی در حلقوم چند غول فاسد سرازیر می‌شود. هیچ اراده‌‌ی جدی برای مبارزه با این سرطان اجتماعی نیز وجود ندارد. از جایی و از کسی که انتظار می‌رود با غول فساد و ارتشا در کشور مبارزه کند، می‌گوید «چند می‌دهی تا با ارتشا مبارزه کنم؟!» (هرچه بگندد نمکش می‌زنند، وای از آن روزی که گندد نمک). بنابراین، با مدیریت فعلی و مدیران کنونی کشور، باید گفت:

اگر این مکتب است و این ملا / حال طفلان خراب می‌بینم

این نکته را نیز در پیوند مقوله قبلی (عصبیت و عقلانیت قومی و فرهنگ قبیله‌ای) و مقوله مدیریت و حکمرانی خوب باید افزود که مقوله اول بر چگونگی مقوله دوم نیز به شدت اثرگذار است. برای روشن شدن وضعیت مدیریت مملکت، اشاره به تفکیکی که هانا آرنت از انواع عمل انسانی انجام می‌دهد، خالی از فایده نخواهد بود. هانا آرنت متفکر سیاسی آلمانی (1906-1975) در کتاب وضع بشر، می‌گوید که وضع و موقعیت بشر به او اجازه سه گونه فعالیت را می‌دهد:

1. تقلّا (lobour ): انسان در چنین وضعیتی به تأمین معاش و نیازهای اولیه اساسی خود می‌پردازد. در این وضعیت، انسان در قید ضرورتی به سر می‌برد که الزاما در مقابل آزادی است.

2. کار (work ): در وضعیت کار، انسان متوجه هنر، ادبیات و فرهنگ می‌شود، ولی وجه مشخصه آن در این نکته است که انسان همچنان در حوزه خصوصی می‌اندیشد و رفتار می‌کند.

3. کنش (action): برای ترسیم وضع سیاسی – اجتماعی به کار می‌رود. سیاست در جایی شروع می‌شود که تقلا و کار مفاهیم غالب محسوب نمی‌شوند و انسان وارد عرصه عمومی شده است.

آرنتکار و تقلا را معادل وضعیت منزل (houshold) در مباحث فلاسفه سیاسی یونان باستان تلقی می‌کند و کنش را معادل وضعیت انسان در دولت شهر فلسفه سیاسی یونانی (polis) که مستلزم امر اجتماعی (social) است، قرار می‌دهد. به این ترتیب، می‌توان گفت که از نظر آرنت انسان با پرداختن به کنش، وارد سیاست و اجتماع شده و به قلمرو انسانی عمل گام می‌نهد. تقلّا و کار هنوز عمل مطلوب انسانی به شمار نمی‌رود و وضعیت انسان در این مرحله، هنوز وضعیت نیمه حیوانی است.

با توجه به نکات فوق، در ارتباط با جامعه خود باید گفت: ما دو نوع عمل بیشتر نداریم: یکی تقلا و دیگری کنش قومی. کار (توجه به هنر و ادبیات و فرهنگ) و کنش (کنش معطوف به مصالح کلان ملی و جمعی) اساسا وجود ندارد. تقلّای ما برای تأمین معاش نیز به انواعی فساد آلوده است و تقلّای پاکی هم نداریم. در وضعیت مطلوب، از دولتمردان و مدیران ردیف اول و سایر مدیران و کاکنان انتظار می‌رود که اگر نصفی از تفکر، عمل و رفتار شان صرف تأمین معاش و امور خصوصی شان شود، لااقل بخشی از انرژی فکری و فیزیکی خود را باید صرف بهبود امور عمومی جامعه و بهبود اداره و کمک به پیشرفت مملکت نمایند. اما در وضعیت موجود جامعه ما، 80% انرژی فکری و فیزیکی مدیران و دولتمردان ما صرف تکاثر در اموال و بهبود وضعیت زندگی شخصی شان می‌شود که با انواعی فساد و فعالیت‌های نامشروع نیز همراه است. 20% باقی مانده از انرژی فکری و فیزیکی شان نیز صرف کنش قومی و قبیله‌ای شده و صرف تأمین منافع قومی می‌گردد. (البته اگر آرنت اجازه دهد که کنش را در مورد این نوع عقلانیت و رفتار مستهجن به کار ببریم). پشتون در پی حفظ هژمونی دو و نیم قرنه ی خویش است و حتی روشنفکر از غرب برگشته اش هنوز در چندین قرن پیش زندگی می‌کند و مفهوم برادری و برابری را با طرح مفهوم برادر بزرگتر، زیر سوال می‌برد. تاجیک در پی شکستن این هژمونی است. هزاره و ازبک هم در پی آن اند تا سهم خود از قدرت را کمایی کنند و در قدرت سهمی بگیرند. آنچه که وجود ندارد، فکر ملی و دغدغه مصالح کلان مملکت است. در مواردی که یکی از اقوام غیرپشتون نیز در جایی که به لبه نانی از قدرت دست یافته و فرصتی یافته است، آن را از دیگری دریغ می‌کند و حاضر به شریک ساختن دیگر اقوام نیست و همان عصبیت و انحصارگرایی را در مورد دیگران تکرار می‌کند.

بنابراین، ما هنوز اساسا به وضعیت کنش دست نیافته ایم و جایی که از غم نان هم فارغ شده ایم، عِرق قومی ما را گرفتار چنبر عصبیت خود ساخته است. البته این نکته را نیز باید افزود که آرنت مدرینته را سبب غلطیدن انسان به دامن تقلّا و کار و دور افتادن از عرصه کنش می‌داند. اما در افغانستان این سنت و عقلانیت قومی و قبیله‌ای است که جسم و روح ما را به این نمک زار انداخته است.

با توجه به این وضعیت، چه فرصتی برای تفکر و اندیشه و در پی آن رفتار و کنش برای بهبود اوضاع کلی مملکت و مصالح کلان ملی باقی می‌ماند؟ در چند درصد از فضای مغز متفکر افغان مصالح فراقومی و برون قبیله‌ای یا مصالح ملی جای دارد؟ اساسا مفاهیم ملت، ملی و مشابه آن در این قومستان معنا و مفهوم دارد؟ تا کنون روحیه ملی در اساس شکل گرفته است؟ فکر نمی‌کنم کسی جرأت پاسخ مثبت به این پرسش‌ها را داشته باشد. با این وضعیت، در ارتباط با مقوله اول و دوم این نوشتار، چند درصد می‌توانیم امیدوار به بهبود اوضاع قومستان و فسادآباد خود باشیم؟

3. ما و پاکستان

بر هیچ افغانی پوشیده نیست و دنیا نیز می‌داند که یکی از سرچشمه‌های بحران چند دهه اخیر در کشور، مسأله دخالت‌های پاکستان در امور افغانستان و حمایت از مخالفین مسلح دولت در سال‌های اخیر است. همه نیک می‌دانیم که سیاست‌های خصمانه پاکستان نیز ریشه در مبحث خط دیورند.

البته ناگفته نباید گذاشت که پاکستان علاوه بر مسأله خط دیورند، به برکت بحران افغانستان دنیا را دوشیده و کمک‌های فراوانی از این ناحیه از جامعه جهانی به ویژه آمریکا دریافت نموده است. تاریخ این دریافت‌ها از عصر جهاد افغانستان علیه شوروی شروع شده و تا امروز به بهانه مبارزه با تروریسم و دهشت‌افکنی در مرز افغانستان و پاکستان، ادامه دارد. بنابراین، از این جهت نیز پاکستان ترجیح می‌دهد که اوضاع افغانستان هم‌چنان بحرانی باقی بماند تا پاکستان بتواند به استفاده خود از این وضعیت و مکیدن پستان غربي‌ها و ایالات متحده آمریکا ادامه دهد.

4. ما و آمریکا

در صورتی که بپذیریم آمریکا نیت کمی هم برای تأمین امنیت در افغانستان و بازسازی کشور در سر دارد و حضور جامعه جهانی در کشور (پس از تأمین منافع خودشان) تا قسمتی تأمین امنیت و ساختن افغانستان را تعقیب می‌کند، این مهم زمانی برآورده خواهد شد که آمریکا در تعامل خود با پاکستان تجدید نظر کند و فشارهای بیشتری را بر این کشور تحمیل نماید. اگر آمریکا بر پاکستان فشار نیاورد، افغانستان هیچ کاری در قبال پاکستان انجام داده نمی‌تواند. دیپلماسی ضعیف افغانی در قبال آی اس آی و دسیسه‌های دیپلماسی پاکستانی کاربردی ندارد. گزینه نظامی نیز با دستان خالی و اسیر بودن اراده افغان‌ها در دست قدرت‌های بین المللی و از جمله آمریکا، متصور نیست. اما آمریکا نیز به دلایل ذیل، در قبال پاکستان کار زیادی نخواهد کرد:

1. هیچ تردیدی وجود ندارد که آمریکا با پاکستان در به وجود آوردن گروه‌های افراطی مستقر در پاکستان همانند القاعده و گروه طالبان (و شاخه‌های متعدد آن مانند گروه حقانی، شورای میرامشاه، شورای کویته و غیره) دست در دست هم داشته اند و این گروه‌ها با حمایت هردو کشور ایجاد شده و تأمین مالی و حمایت اطلاعاتی و سیاسی شده اند. اکنون که تاریخ مصرف برخی از این مهره‌ها برای آمریکا به سر می‌رسد، نمی‌تواند برای نابودی آن بیش از حد بر پاکستان فشار آورد. در غیر این صورت، پاکستان با افشاگری‌ها و نشر اسناد و مدارک مربوط به نقش آمریکا در ایجاد و حمایت از این گروه‌ها، پاسخ فشارهای آمریکا را خواهد داد.

2. اگر آمریکا فشارها را بر پاکستان تشدید کند، این کشور برگ برنده دیگر خود را رو خواهد نمود و آن، ایجاد ائتلاف منطقه‌ای (با شمول چین، ایران و روسیه) علیه منافع آمریکا در منطقه و پیوستن به این ائتلاف است. چنانکه در چند سال اخیر و به خصوص در ماه‌های اخیر، هرگاه که دولت و مقامات آمریکایی اظهار نظر جدی در باب دخالت‌ها و نقش پاکستان در حمایت از گروه‌های افراطی را مطرح نموده اند، پاکستان گوشه‌ای از این کارت بازی خود را نشان داده است.

3. پاکستان از سلاح هسته‌ای برخوردار است و در صورت فشارهای نظامی آمریکا یا هرگونه تحول نظامی در این کشور، ذخایر هسته‌ای پاکستان ممکن است به دست گروه‌های افراطی افتاده و یا خود دولت پاکستان به استفاده از آن ناگزیر شود. در این صورت، امنیت کل منطقه و منافع آمریکا در منطقه با تهدید جدی مواجه خواهد شد.

نتیجه: بوی بهبود ز اوضاع ملک قومستان نمی‌شنوم

برآمد سخن آنکه: اوضاع مملکت زمانی به سوی بهبود خواهد رفت که:

1. تغییرات ساختاری در جامعه به وجود آید. تا فرهنگ جامعه تغییر نکرده و اصلاح نگردد، هر نوع اصلاح دیگری ناممکن است. تغییر فرهنگ نیز به نظر نویسنده، به نوع معیشت و ساختار اقتصادی جامعه وابسته است. اگر از اقتصاد شبانی و زراعتی که به تریاک نیز معتاد شده است، به یک اقتصاد تولیدی صنعتی عبور نکرده باشیم، شیوه معیشت ما تغییر نخواهد کرد. در صورتی‌که شیوه معیشت تغییر نکند، تغییر فرهنگ نیز ناممکن است؛ و در صورتی که فرهنگ تغییر نکند، سیاست و مدیریت نیز تغییری نخواهد کرد. دموکراسی، آزادی، انتخابات و سایر مفاهیم بی‌معنایی که امروز ما مزمزه می‌کنیم، با فرهنگ شبانی و اقتصاد سنتی به هیچ وجه سر سازگاری ندارد.

2. عقلانیت قومی و قبیله در جامعه ما رنگ بازد و وحدت ملی و یگانگی واقعی به میان آید. مغزهای قومی و قبیله‌ای ما به مغزهای ملی تبدیل شود و در رفتار و کنش خود مصالح علیای ملی را در نظر بگیریم و نه منافع تنگ نظرانه قومی و قبیله‌ای را. که چنین آرزویی لااقل به این زودی‌ها محال می‌نماید. تغییر عقلانیت قومی‌ و قبیله‌ای نیز به تغییر شیوه معیشت و در پی آن تغییر ساختار فرهنگی وابسته است.

2. شایسته سالاری در نظام سیاسی به وجود آید و نظام از لوث وجود فساد اداری و سیاسی ویروس کشی شود. تحقق این آرزو نیز با وضعیت موجود بسیار بعید به نظر می‌رسد.

3. پاکستان دست از دخالت بردارد. اما این منوط است به پذیرش خط دیورند از سوی دولت افغانستان و به رسمیت شناختن این مرز. به رسمیت شناختن این مرز نیز منوط به عقلانیت فراقومی است. با توجه به اوضاع و احوال موجود و تجربه سیاسی جامعه ما، این گزینه نیز با جواب منفی روبروست.

4. آمریکا بر پاکستان فشار بیشتری تحمیل کند. اما با توجه به گره خوردن منافع علیای پاکستان و آمریکا به همدیگر و این نکته که در بسیاری از مسائل مربوط به دهشت افکنی گروه‌های افراطی در منطقه، دو کشور دست شان در یک کاسه بوده، هم پیمان هم می‌باشند و از جدایی از یکدیگر بیم دارند و آمریکا از رفتن پاکستان به دامن چین، روسیه و ایران هراس دارد، آمریکا در زمینه دخالت‌های پاکستان در افغانستان کار زیادی نخواهد کرد.

بنابراین، به تحقق هیچ یک از چهار شرط فوق امید چندانی نیست. تحولات چند سال اخیر کشور نیز این نامیدی را بیش از پیش تقویت می‌کند. فساد و ناکارآمدی دولت نیز سبب شده است که: 1. به استحکام زیربناهای اقتصادی کشور توجه جدی صورت نگیرد؛ 2. کمک‌های جامعه جهانی به حلقوم غول فاسدان رفته و صرف بازسازی کشور نگردد. 3. توانمندی دولت افزایش نیافته و همچنان با ناکارآمدی و فساد آغشته بماند. بنابراین، چند سال بعد که زمان بازپرداخت برخی قرضه‌ها فرارسد، افغانستان با یک اقتصاد ضعیف که دیگر معادنش نیز در اختیار خودش نخواهدبود، توان بازپرداخت وام‌ها را نیز نخواهد داشت. به این ترتیب، کشور هر روز وابستگی اقتصادی و در پی آن، وابستگی سیاسی و امنیتی بیشتری به کشورهای بیگانه و منطقه پیدا خواهد کرد، در حالیکه هیچ پیشرفت قابل توجهی هم در عرصه بازسازی صورت نگرفته است.

در نهایت، با مقداری خوش بینی باید گفت که: 5% احتمال وجود دارد که اوضاع مملکت در عصر ما و برای نسل ما بهبود یابد (و این 5% امید و خوش بینی ما به اوضاع است). اما 95% احتمال (که سهم شواهد و قراین و واقعیت‌های موجود است) آن است که تغییری در اوضاع مشاهده نخواهیم کرد. مگر اینکه معجزه‌ای صورت گیرد و افغان‌ها بر سر عقل بیایند و خود به دست خود به آتش زدن خانه‌ی خود ادامه ندهند. بنابراین، به احتمال 95%، این خاک هم چنان «قومستان» و «فسادآباد» و در نتیجه میدان بزکشی سیاست‌مردان افغان، میدان فوتبال مناسبی برای قدرت‌های منطقه‌ای و بین المللی و جهنمی برای مردمان ستم دیده‌ی آن باقی خواهد ماند. اگر برای شما قابل تحمل است که تا زمان نفس کشیدن در این خاک نفرین شده بسوزید و بسازید، بسیار خوب؛ وگرنه دست به سوی آسمان بردارید و دعا یا نفرینی کنید تا صاعقه‌ای از آسمان فرود آید و سرزمینی به نام افغانستان و چِرکستان (پاکستان) از نقشه آسیا حذف شود تا خیال همه راحت گردد. اگر هنوز منتظر اقدامات سینجیده و تدبیرهای عقلایی توسط سیاست‌مردان فعلی و امیدوار به دولت کنونی خویش هستید، به نظر می‌رسد که زیادی خوش‌بین هستید.

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید