عاشقی خواهی که تا پایان بری/ پس بباید ساخت با هر ناپسند

زشت  باید  دید  و  انگارید  خوب/ زهر باید خورد  و  پندارید  قند

  (از سروده‌های رابعه بلخی)

1. رابعه و ولنتاین

 در ایام پای‌کوبی برای ولنتاین، چند سطر در باب رابعه و ولنتاین یادداشت کرده بودم که چند خبر ناخوشی، ناخوشم کرد و از ادامه راه بازم داشت. اما از آنجا که چندی قبل یادداشت کوتاهی در باب ولنتاین در صفحه‌ي فیسبوکم قرار داده بودم، برخی انگیزه‌ها در ارتباط با آن یادداشت، وادارم کرد تا امروز این نگاره را تا حدودی تکمیل کنم. در آن یادداشت مختصر، از بیگانگی این پدیده با فرهنگ بومی سخن گفته بودم و این که پدیده ولنتاین با فرهنگ عرفانی خراسانی و عشق‌آباد ما شايد نسبتی مناسبی برقرار

نکند. تعدادی از عزیزان هوادار پدیده ولنتاین ملامتم نمودند و از جهانی شدن عشق و جهانی بودن ولنتاین سخن گفتند و بنده را به بیگانگی با عشق و مخالفت با عاشقان محکوم ساختند.

علی‌رغم اینکه بنده در نهایت تسلیم‌شدن خود را در برابر مخالفان اعلام نمودم، باز هم یادداشت‌های منتقدانه تداوم یافت و بنده را به یاد نمودن از رابعه، بیش از پیش ترغیب نمود (اگر که هم

من از ولنتاین بگویم و هم تو از ولنتاین بگویی، پس از رابعه چه کسی بگوید؟)

زمانی در خراسان و ملک مولانا و سنایی، داستان رابعه همانند شاهنامه خوانی، مثنوی خوانی و مرور سایر کتب ادب فارسی و ذخایر درّ دری، زینت بخش محافل جمعی، به خصوص در محافل زمستانه‌ی خراسانی بود. سه سده رجعت به دوره‌ی دوزخی تاریخ و سه دهه سیاهی و تباهی، این مجالس عشق، عرفان، ادب و فرهنگ را به مراسم‌های غم بدل ساخت و با سرد شدن کرسی‌های خراسانیان، مجالس و دورادور کرسی‌های یخ‌زده، به غمکده و ماتم‌سرا مبدل شد و نسل کنونی نه تنها ذخایر علم و ادب خویش را فراموش نمود، بلکه در اساس گرفتار بحران هویت گردیده و امروز نه تنها هویت خود، که حتی نام خود را نمی‌داند! پس از برچیده شدن بساط انگلیس و روس، بسته شدن تومار امارت سلفی و کنار رفتن ابر غلیظ سیاه اندیشی، اندک مجالی برای مردم در عرصه تفریح و اوقات فراغت پیدا شد. اما این بار، جعبه‌های جادویی آمد و به جای شاهنامه و مثنوی نشست و خانواده‌ها و طیف جوان ما توسط تلویزیون‌ها به انواع سرگرمی‌های بی‌خاصیت یا با خاصیتِ تخدیری و تخریبی گرفتار آمدند: از کشتی کچ تا فشن شو، از برخي فیلم‌های مبتذل هندی تا فیلم‌های غیرمجاز ترکی (که در خود ترکیه اجازه پخش ندارند و سر از کابل در می‌آورند)، از محصولات هالیوود تا تولیدات بالیوود و...

تردیدی نیست که کشتی کچ و برخی فیلم‌های هالیوودی در قوماندانستان ما خشونت را بیش از پیش افزایش داده و کودکان معصوم امروزی را به زورسالاران فردا مبدل خواهد ساخت. تعدادی از هم‌وطنان مدپیشه و عاشق‌کیش ما نیز که گویا از خشونت و فرهنگ خشن قوماندان‌سالارانه و طالب‌صفتانه به تنگ آمده اند، سراغ فشن شو و ولنتاین رفتند تا با هنر مد و عشق ولنتاینی فضا را قدری تلطیف کنند. «ولنتاین» پدیده‌ای است که در یکی دو سال اخیر پیر و جوان، زن و مرد، دانشجو و طالب علوم دینی و فرد و فرد و گروه گروه را ولنتاینست نموده و هوادارانش رو به تزاید است. بدون اینکه بر برداشت و نظر خام خویش پای بفشارم، و ضمن تأکید بر ضرورت حیاتی داد وستد فرهنگی و اذعان به اهمیت گرته‌برداری از نقاط مثبت تمدن‌های دیگر، در عین پرهیز از خودباختگی و طرد کامل سنت‌ها و داشته‌های مثبت بومی خویش، تنها از باب طرح دیدگاه و باز شدن فضای گفتگو، دریغم آمد که از سلطان عشق، مادر شعر فارسی و فخر زنان خراسانی و الگوی بومی عاشقان خراسانی یادی نکنم. گفتم شاید ناخلف باشم که به عاشقان هم‌وطنم توصیه نکنم که به جای گرامی‌داشت ولنتاین، از مادر شعر فارسی یادی نمایند و در کنار خشونت‌ها و خاطرات تلخ، به یاد رابعه‌ی بلخ، گل رز يا شقايقی نثار هم‌دیگر کنند. آیا آن‌گونه که از ولنتاین اطلاع داریم، رابعه بلخی را هم می‌شناسیم؟

از دوران نوجوانی اسم رابعه بلخی به گوشم خورده بود و از سال 1381 دلداده‌ی رابعه بلخی بوده‌ام، آنگاه که در حین تحصیل در دوره ماستری ادیان و مذاهب، چندی در کوچه‌باغ‌های عرفای خراسان سرگردان بودیم و آنگاه که استاد صوفی و عاشق مشرب و بی پیرایه مان جناب قاسم جوادی بخشی از دو واحد درسی «عرفان و تصوف» را به رابعه بلخی اختصاص داده بود. تا اینکه در بهار 1384 توفیق رفیق شد و در فصل گل و لاله زار بلخ، به بلخ و مزار شریف رفته و بر سر مزار رابعه فاتحه و اخلاصی خواندم و تمامی گل‌های سرخ شمال و شقایق دشت‌ها و دمن بلخ را نثار رابعه نمودم. اما تا کنون چیزی در باب مادر شعر دری و زندگی تندیس عشق و عرفان خراسانی یادداشت نکرده‌ام. سرسپردگی هم وطنانم به ولنتاین سبب شد که دوباره سراغ رابعه و عشق این لیلی بلخی را بگیرم.

معروف آن است که رابعه دختری بود در بلخ كه عاشق جوانی به نام بكتاش گردید و سرانجام نیز، به هم نرسيدند. رابعه به جرم این عشق به دست برادرش حارث، در حمامی با قطع رگ‌های دستش به قتل رسيد و بكتاش پس از فرار از زندان، برادر رابعه را كشت و خود بر سر مزار رابعه خودكشی نمود.

در ارتباط با پدیده رابعه و پدیده ولنتاین، چند نکته را قابل یادآوری می‌دانم:

1. در اسلام و افغانستان کسی ازدواج و عشق ورزیدن را نه برای سرباز و عسکر، نه برای روحانیت و نه برای هیچ طبقه دیگری، تحریم نکرده است تا ما از تجویز آن توسط ولنتاین تقدیر کنیم و به افتخار او جشن بگیریم.

2. اصل اين پديده (به نظر اين حقير)، همانند تاریخ تولد یک پاپ و يا تاريخ مرگ یک کشیش، تا حدودی برای فرهنگ ما بیگانه می‌نماید. دوستانی که از جهانی شدن امور و تحسینِ تسلیم شدن در برابر فرایند جهانی شدنِ تمامی پدیده‌ها سخن گفته اند، نیز به نظر می‌رسد که این حقیقت را فراموش کرده اند که سویه‌ی دیگر جهانی شدن، «محلی شدن» و احیای فرهنگ و آداب محلی و حفظ خرده فرهنگ‌ها در برابر هژمونی فرهنگ غالب است.

3. پدیده رابعه بلخی و بکتاش، از دوجهت بیشتر از ولنتاین مناسب وضع و حال ما می‌نماید:

الف) پدیده‌ای است مربوط به خود ما و جوشیده در درون فرهنگ بومی بلخ و در میان گل‌های سرخ خراسانی و شقایق بلخی.

ب) روحیه، منش و عصبیت حارث (برادر رابعه)، تا همین امروز در میان خانواده‌های ما و برادران امروزی وجود دارد و چه بسا عاشقانی که پیوند عشق شان با دخالت‌های بسا ناروای برادر و پدر از هم می‌گسلد. گاهی اگر پدر پول را پروردگار خویش بداند، دخترش با فرمان او یا با اکراه و اجبار برادر، با مردی هم سن پدرکلان اش مجبور به ازدواج می‌شود. این درحالی است که عاشقان دل‌باخته با جوان نجیبی که از طایفه یا قوم و خویش ایشان نیست، مجاز به وصلت نیستند و رگ غیرت ما بسا عاشقانی را به دام خودکشی می‌کشاند. جدا از برخی عشق‌های خیابانی و خامی‌های خواهران ما که به دام شیطانی برخی افراد فرصت‌طلب می‌افتند، در مواردی خود شاهد عصبیت کور برخی خانواده‌ها بوده‌ام که دو جوان هم‌کفو را به صرف غیریت قومی، منطقه‌ای یا مذهبی و...، از وصلت باز داشته و حارث‌گونه، راه سعادت دو جوان پاک را سد نموده اند. بنابراین، تاریخ ما به لحاظ سیاسی و اجتماعی، از جهاتی امتداد داستان رابعه و حارث است: در یک سو حارثیان اند که جز خون ریختن، فاصله انداختن، عصبیت کور، تولید کینه و دگم اندیشی، هنر دیگری ندارند. در سوی دیگر، رابعه و بکتاش ایستاده اند که نمایندگان عشق، پیامبران صلح و صفا و تقلا برای عبور از کوردلی، دگم اندیشی و عصبیت اند. پس چه بهتر که به جای ولنتاین، از عاشق عارف و رابعه بلخ یادی کنیم و گرامی‌اش داریم.

2. کیستی و زندگی رابعه

رابعه برای اهل ادب و عرفان، در شمار معدود زنان عارفه است که حتی عطار، ابوسعید ابوالخیر، رودکی و دیگر قلّه‌های عرفان و ادب فارسی، همه ستایشگر و مجذوب ذوق و هنر اویند. اما رابعه تنها عارفه دلباخته و عاشق دل سوخته نیست، او هم چنین روشنفکری است که داستان زندگی اش پیام‌های روشن اجتماعی دارد. رابعه ندای آزادی، صدای رسای برابری طلبی، شکننده ی بت عصبیت، زن ستیزی، قبیله‌پرستی و قوم محوری جامعه ماست. رابعه بلخی را اولین زنی دانسته اند که به زبان فارسی شعر گفته است. به همین جهت، مادر شعر فارسی لقب گرفته است. اجداد او از اعراب بودند و پس از مسلمان شدن خراسانیان، در بلخ رحل اقامت افکندند و رابعه را به فارسی زبانان و خیل عاشقان و عارفان خراسانی تحویل دادند. با صد تأسف، جز تعداد معدودی از اشعار رابعه، مابقی به دست ما نرسیده و اطلاعات زیادی از زندگی او نیز در دسترس نیست. با این حال، از طریق آثار رودکی، ابوسعید ابوالخیر، نفحات الانس جامی و تذکره الاولیای عطار نيشابوری، می‌توان به اندک اطلاعاتی در مورد شرح حال و کیستی این شاعره خراسانی پی برد.

رابعه بلخی، يا رابعه بنت کعب قزداری، معاصر شاعر و استاد شهیر زبان دری، رودکی بود و در نیمه اول قرن چهارم در بلخ زندگی می‌کرد. پدرش از نیکان عصر خود بود و در دوره سلطنت سامانیان در سیستان (نیمروز و زابل)، بست، قندهار و بلخ حکومت می‌کرد. تاریخ تولد رابعه دقیقا مشخص نیست. وی در اثر عنایت و توجه خاص پدرش به او، به علوم زمانه خويش احاطه پيدا نموده و به زبان فارسی و عربی شعر می‌سرود. در امر سواركاری و هنر رزم شمشير نيز به غايت پخته بود. هم اينك از رابعه هفت غزل و چهار دوبیتی و دو بیت مفرد باقی مانده که مجموعا پنجاه و پنج بیت است و مابقی اشعارش كه كاملا عاشقانه بوده است، به دست برادرش حارث از ميان رفته است.

جريان عشق و مرگ رابعه از تراژيك‌ترين داستان‌های عاشقانه تاریخ است. عطار نیشابوری شرح حال رابعه را در مقاله بيست و يكم الهی نامه خود در ۴۲۸ بیت شعر با «عنوان حكايت رابعه دختر كعب» آورده است که به روایت زندگی رابعه بعد از مرگ پدرش تا مرگ تراژیک خود رابعه می‌پردازد. در ذیل، داستان زندگى یگانه دختر امیر بلخ را مطابق روایت عطار و با برخی نکات تکمیلی از منابع دیگر، از نظر می‌گذرانیم:

رابعه یگانه دختر پادشاه بلخ بود. چنان لطیف و زیبا بود که قرار از دل‌ها می‌ربود و چشمان سیاه جادوگرش با تیر مژگان در دل‌ها می‌نشست. جان‌ها نثار لبان مرجانی و دندان‌های مرواریدگونش می‌گشت. جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آمیخته و او را دلبری بی‌همتا ساخته بود. رابعه چنان خوش زبان بود که گويا از شيريني لبانش نيز در شعرش می‌آميخت. پدر نیز چنان دل بدو بسته بود که آنی از خیالش منحرف نمی‌شد و فکر آینده‌ی دختر پیوسته رنجورش می‌‌داشت. چون مرگش فرار رسید، پسر خود حارث را پیش خواند و دلبند خویش را بدو سپرد و گفت: «چه شهریارانی که این درّ گران‌مایه را از من خواستند و من هیچ‌کس را لایق او نشناختم، اما تو چون کسی را شایسته‌ی او یافتی، خود دانی تا به هر راهی که می‌‌دانی روزگارش را خرم سازی».

پسر گفته‌های پدر را پذیرفت و پس از مرگ پدر بر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی می‌داشت. اما تعصبات كور عربيت كار خود را كرد و زندگي او را به گونه‌ی ديگری رقم زد: روزی حارث به مناسبت جلوس به تخت شاهی، جشنی خجسته برپا ساخت. بساط عیش در باغ باشکوهی گسترده شد که از صفا و پاکی چون صفای گلهای شقایق بلخ می نمود. سبزه‌ی بهاری حکایت از شور جوانی می‌‌کرد و غنچـه‌ی گل به دست باد دامن می‌‌درید. آب روشن و صاف از نهر پوشیده از گل می‌‌گذشت و از ادب سر بر نمی‌‌آورد تا بر بساط جشن نگهی افکند. تخت شاه بر ایوان بلندی قرار گرفته و حارث چون خورشیدی بر آن جلوس نموده بود. چاکران و نوكران چون رشته‌های مروارید دورادور وی را گرفته و کمر خدمت بر میان بسته بودند. همه نیکو روی و بلندقامت، همه سرافراز و دلاور، اما از میان همـه‌ی آن‌ها، جوانی دلارا و خوش اندام، چون ماه در میان ستارگان می‌درخشید و بیننده را به تحسین وا می‌داشت؛ او نگهبان گنج‌های شاه و برده‌ای ترک و غلام حارث بود كه «بکتاش» نام داشت. بزرگان و شریفان برای تهنیت شاه در جشن حضور یافتند و از شادی و سرور سرمست گشتند. چون رابعه از شکوه جشن خبر یافت، به بام قصر آمد تا از نزدیک آن همه شادی و شکوه را به چشم ببیند. از هر سو نظاره کرد. ناگهان نگاهش به بکتاش افتاد که به ساقی‌‌گری در برابر شاه ایستاده بود و جلوه‌گری می‌کرد؛ گاه با چهره‌ای گلگون از مستی می‌گساری می‌کرد، گاه رباب می‌نواخت و گاه چون بلبل نغمـه‌ی خوش سر می‌داد.

رابعه که بکتاش را به آن دلفروزی دید، آتشی از عشق به جانش افتاد و سراپایش را فرا گرفت. از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفانی سهمگین در وجودش پدید آمد. دیدگانش چون ابر می‌گریست و دلش چون شمع می‌گداخت و چون عشق دختر بر نرينه و خصوصا دختر پادشاه بر غلامي گناه نابخشودني بود و ننگي بر دامان خانواده، از اظهار آن انكار مي‌نمود و عاقبت پس از یک سال، رنج و اندوه چنان ناتوانش کرد که او را یکباره از پا در آورد و بر بستر بیماریش افکند. برادر بر بالینش طبیب آورد تا دردش را درمان کند، اما چه سود؟!

رابعه را دايه‌ای بود دلسوز، غم‌خوار و زیرک و کاردان. با حیله و چاره‌گری و نرمی و گرمی پرده‌ی شرم را از چهره‌ی او برافکند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به غلام، بر دایه آشکار کرد. رابعه از دایه خواست که در دم برخیزد و سوی دلبر بشتابد و این داستان را با او در میان بگذارد، به قسمی‌که رازش برکس فاش نشود. خود برخاست و نامه‌ای نوشت. پس از نوشتن، چهره‌ی خویش را بر آن نقش کرد و به سوی محبوب فرستاد. دایه رفت و بکتاش را از این عشق آگاه نمود.

بکتاش چون نامه را دید، از آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یکباره دل بدو سپرد که گویی سال‌ها آشنای او بوده است. بکتاش، روی یار ندیده شیفته ‌شد. نامه‌های شاعرانه دختر به بکتاش هم بر شدت عشق وی افزود و او نيز پیغام مهرآمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد، دلشاد گشت و اشک شادی از دیده روان ساخت. از آن پس روز و شب با طبع روان غزل‌ها می‌ساخت و به سوی دلبر می‌‌فرستاد. بکتاش هم پس از خواندن هر شعر، عاشق‌‌تر و دلداده‌تر می‌شد. بدينسان، مدت‌ها گذشت تا روزی بکتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت. اما به جای آنکه از دلبر نرمی و دلدادگی ببیند، باخشونت و سردی روبرو گردید.

رابعه چون می‌دانست فاش شدن رازشان به مرگ هر دو خواهد انجاميد، با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد. بکتاش نا‌امید برجای ماند و گفت: «ای بت دلفروز، این چه سری است که در نهان برای من شعر می‌‌فرستی و محننوم می‌سازی و اکنون روی می‌‌پوشی و چون بیگانگان از خود می‌رانیم؟» رابعه پاسخ داد: «از این راز آگاه نیستی و نمی‌دانی که آتشی که در دلم زبانه می‌‌کشد و هستیم را خاکستر می‌‌کند چه گران‌بهاست. چیزی نیست که با جسم خاکی سرو کار داشته باشد. جان غمدیده‌ی من طالب هوس‌های پست و شهوانی نیست. ترا همین بس که بهانـه‌ی این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی، دست از دامنم بدار که با این کار چون بیگانگان از آستانه‌ام دور شوی».

رابعه رفت و غلام را شیفته‌تر از پیش بر جای گذاشت و خود هم‌چنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسکین داد. حارث، حاکمى دیکتاتور و مقتدر بود و به عنوان برادر و فرمانروا، سرنوشت دیگرى براى او در نظر داشت. روزی دختر عاشق تنها میان چمن‌ها می‌گشت و شعر می‌خواند و مضمون اشعارش نیز بکتاش بود:

الا ای باد شبگیری گذرکن***زمن آن ترک یغما را خبرکن

بگو کز تشنگی خوابم ببردی***ببردی آبم و خونم بخوردی

ولی، ناگهان دریافت که برادر شعرش را می‌‌شنود و کلمـه‌ی «ترک یغما» را به «سرخ سقا» یعنی سقای سرخ‌رویی که هر روز كوزه‌ای آب برایش می‌‌آورد، تبدیل کرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد. از این واقعه ماهی گذشت و دشمنی بر ملک حارث حمله ورگشت و سپاهی بی‌شمار بر او تاخت. حارث سپاه را به سویی جمع آورد و خود چون شیر بر دشمن حمله کرد. از سوی دیگر بکتاش با دو دست شمشیر می‌زد و دلاوری‌ها می‌نمود. سرانجام سرش از ضربت شمشیر دشمن زخم برداشت. اما همین‌که نزدیک بود گرفتار شود، شخصي رو بسته و سلاح پوشیده‌ای سواره پیش صف در آمد و چنان خروشی برآورد که از فریاد او ترس در دل‌ها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاک افکند و به سوی بکتاش رفت. او را گرفت و به میان صف سپاه برد و به دیگران سپرد و خود چون برق ناپدید گشت هیچ‌کس از حال او آگاه نشد و ندانست که کیست. این سپاهی دلاور رابعه بود که جان بکتاش را نجات بخشید. اما به محض آنکه ناپدید گشت سپاه دشمن چون دریا به موج آمد و چون سیل روان گشت و اگر لشکریان شاه بخارا به کمک نمی‌آمدند، دیّاری در شهر باقی نمی‌ماند. حارث پس از این کمک پیروز به شهر برگشت و چون سوار مردافکن را طلبید، نشانی از اوپیدا نکرد. گویی فرشته‌ای بود که از زمین رخت بربسته بود. همین‌که شب فرا رسید، رابعه که از جراحت بکتاش دلی سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود، نامه‌ای به او نوشت. نامه مانند مرهم درد بکتاش را تسکین داد و سیل اشک از دیدگانش روان ساخت و به دلدار پیغام مهر و محبت فرستاد.

رابعه روزی در راهی به رودکی، شاعر معروف برخورد. شعرها برای یکدیگر خواندند و سـﺅال و جواب‌ها نمودند. رودکی از طبع لطیف دختر در تعجب ماند و چون از عشقش آگاه شد، راز را دانست و از آنجا به درگاه شاه بخارا، که به کمک حارث شتافته بود، رسید. از قضا حارث نیز برای عذرخواهی و سپاس‌گزاری، همان روز به دربار شاه وارد شد. جشن شاهانه‌ای بر پا شد و بزرگان و شاعران بار یافتند. شاه از رودکی شعر خواست، او هم برخاست و چون شعرهای رابعه را به یاد داشت، همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت که نام گوینده‌ی شعر را از او پرسید. رودکی هم مست می و گرم شعر، بی‌خبر از وجود حارث، زبان گشاد و داستان را چنانکه بود بی‌پرده نقل کرد و گفت شعر از دختر کعب است که مرغ دلش در دام غلامی اسیر شده است، چنانکه نه خوردن می‌داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن، کاری ندارد. راز شعر سوزانش جز این نیست.

حارث داستان را شنید و خود را به مستی زد چنانکه گویی چیزی نشنیده است. اما چون به شهر خود بازگشت، دلش از خشم می‌‌جوشید و در پی بهانه‌ای می‌گشت تا خون خواهر را فرو ریزد و ننگ را از دامان خود بشوید.

بکتاش نامه‌های آن ماه پاره را که سراپا از سوز درون حکایت می‌‌کرد، یکجا جمع کرده و چون گنج گران‌بها در صندوقی جای داده بود. رفیقی داشت ناپاک که به گمان گوهر، صندوقچه را سرقت نموده و پس از گشودن به جای جواهرات و طلا، در آن اشعار مملو از عشق و سوز و گداز رابعه را یافته و آن را به نیت دریافت پاداش، به اربابش حارث داد. حارث یکباره از جا بر جست، آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت که در همان دم کمر قتل خواهر بربست.

ابتدا بکتاش را به چاهی حبس نمود و سپس نقشـه‌ی قتل خواهر را کشید. دستور داد تا رابعه را در حمامی ببرند و شاهرگ‌های دست وی را بزنند و در را با گچ و آجر محکم ببندنند. دختر فریادها کشید و آتش به جانش افتاد؛ آهسته خون از بدنش می‌‌رفت و دورش را فرا می‌‌گرفت. عشق بكتاش در حال مرگ نيز دامن رابعه را رها ننموده و در همان حال انگشت در خون فرو می‌برد و غزل‌های پرسوز بر دیوار نقش می‌کرد. هم‌چنان که دیوار با خون رنگین می‌شد چهره‌اش بی‌رنگ می‌‌گردید. هنگامی‌که در گرمابه دیواری نانوشته نماند، در تنش نیز خونی باقی نماند. دیوار از شعر پر شد و آن ماه پیکر، چون پاره‌ای از دیوار بر جای خشک زد و جان شیرینش میان خون و عشق و آتش و اشک از تن برآمد.

روز بعد، در گرمابه را گشودند و آن دلفروز را از پای تا فرق، غرق در خون دیدند. پیکرش را شستند و در خاک نهفتند و سراسر دیوار گرمابه را از پر از شعر جگرسوز یافتند. پس از مدتی، بکتاش فرصت فرار پیدا نمود و شبانگاه، به خانـه‌ی حارث آمد و سرش را از تن جدا نمود و سپس بر سر قبر معشوقه حاضر ‌شد و با فرو بردن شمشیر در قلبش، به زندگی خود پایان داد.

رابعه با خون خویش عاطفه و عشق خود را ثبت دیوار تاریخ خراسان نمود و معشوق او بکتاش انتقام قتل معشوق را گرفت و با او هم‌سفر شد و تنهایش نگذاشت و جان وتن به پایش فدا نمود. از همين روست كه مزارش در بلخ هنوز پس از ۱۰۰۰ سال پابرجاست و ماندگار خواهد ماند، چونان عشق پاك و جاودانش.

 3.  حضور رابعه در اشعار ارباب معرفت و سفره درّ دری

اگر چه جز تعداد بسیار محدود چیزی از اشعار رابعه باقی نمانده است، ولی آن چیزی که در دست است، بر لیاقت و ذوق ظریف او دلالت نموده و نشان می‌دهد که شیخ عطار و دیگر شاعران ادب فارسی، در تمجیدی که از وی نموده اند، مبالغه نکرده اند.

باري شعر‌های رابعه بلخي مانند لوءلوئی در میان رشته گوهر‌های درّ دری تلألوأ نموده و چون ستاره‌ای می‌درخشد و جلوه‌نمایی می‌کند. از دو دیوان دری و عربی این سخن‌سرای نازک خیال، بیش از چند غزلواره و دوبیتی‌هایی شور آفرین، به ما نرسیده است، که از آن جمله می‌توان به چند بیتی که در ضمن قطعه ملمّعی از او به زبان تازی در کتب تذکره آمده است، نام برد. بار اول، ذکر رابعه را در قرن پنجم از زبان ابو سعید ابو الخیر که زمانش با زمان رابعه نزدیک بود، نقل کرده اند. در قرن ششم، محمـد بن عمر الرادویانی (مولف «ترجمان البلاغه») نخستین کسی است که دو بیت او را به نام بنت کعب ضبط کرده است. در قرن هفتم، عوفی در «لباب الالباب»، چهارده بیت او را با مختصر شرح حالش به نام رابعه ذکر کرده است. در قرن هفتم، عطار در الهی‌نامه، در قرن هشتم محمـد بدر جاجرمی در «مونس الاحرار فی دقایق الاشعار» و در قرن نهــم، جامی در نفحات الانس از او یاد کرده اند. بنا بر قول جامی در نفحات الانس، همین که ابوسعید ابو الخیر، صوفی مستانه و روشن ضمیر، اشعار او را دید، گفت: «پیران، اتفاق دارند که این سخن که او می‌گوید، نه آن سخن باشد که بر مخلوق توان گفت». یعنی، از اشعار او رایحه‌ی عشق حقیقی و معرفت الهی شنیده می‌شود، عشقی که بنای آفرینش بر آن استوار است. به مختصر آن‌مع عرفای بزرگ ما، عشق او را عشق مجازی ندانسته و او را از عارفان پاکدل خوانده اند.

هر چند از تاريخ ولادت و مرگ حزن انگيز اين دردانه شعر خراسان اطلاع دقیقی نداریم، ولی این قدر می‌دانیم که مزارش را در بلخ، بامی گفته اند گو این که:

ز هر خاکی که بوی عشق بر خاست/ یقین دان تربت لیلی در آن جاست

عوفی در لباب الالباب، شیخ عطار در الهی‌نامه، جامی در نفحات الانس و شمس قیس رازی در «المعجم فی معاییر اشعار العجم» نام پدر رابعه را به استناد اشعار خود رابعه، کعب آورده اند. از جمله آن‌جا که می‌گوید:

مدار ای بنت کعب اندوه که یار از تو جدا مانده/ رسن گـر چه دراز آید، گذر دارد به چنبر‌ها

مفهوم بیت بالا را، رودکی شاعر معاصر او چنین پرورده است:

هـــم به چنبر گــــذار خواهد بود/ این رسن را، اگر چه هست دراز

شعرای بعد از رابعه، این معانی را به صورت‌های گوناگون به کار برده اند، از آن جمله عنصری گوید:

مگر به من گذرد، هست در مثل که رسن/ گر چــه دیـر بود، بگذرد سوی چنــبر

سنایی در استقبال از این مضمون گوید:

هست اجل چون چنبر و ما چون رسن سر تافته/ گر چه باشد بس دراز آید سوی چنبر رسن

تا ترا در دل چو قارون گنج‌ها باشد ز آز/ چند گویی از اویس و چند پویی در قرن

عطار می گوید:

اگر صد گز رسن باشد به ناکام/ گذر بر چنبرش باشد سر انجام

قطران، معزی، وطواط، ظهیر، خواجو و اوحدی هر کدام این معنی را در کلام خود آورده و به نحوی بیان کرده اند.

فردوسی در سرودن این شعر:

ندانم که عاشق گل آمد، ار ابر/ که از ابر خیزد خروش اژبر

نظری بر این بیت رابعه داشته و گویا از او الهام گرفته است:

اگر دیوانه ابر آمد چرا پس/ کند عرضه صبوحی جام زر باد

عطار از زبان رابعه، شعری را روایت می‌کند که با مطلع این شعر معروف رابعه دمساز است:

الا ای باد شبگـیری! پیام مـــن به دلبر، بر/ بگو آن شاه خوبان را که دل با جان برابر، بر

عطار می‌گوید:

الا ای باد شبگــــیری گذر کن/ زمن آن ترک یغما را خبر کن

بگــــو کز تشنگی خوابم ببردی/ ببردی آبم و خونم بخوردی

همچنین مصراع اول این بیت عطار:

منم چون ماهی‌ای بر تابه آخر/ نمی‌آیی بدین گرمابه آخر

یادآور تمثیلی در این شعر رابعه است:

تو چون ماهی و من ماهی، همی‌سوزم به تابه بر/ غم عشقت نه بس باشد، جفا بنهادی از بر، بر

همچنین می‌توان گفت که طرح و مضمون این ابیات عطار نیز ظاهرا مقتبس از اشعار رابعه بوده که به ما نرسیده است:

نگه کردند بر دیوار، آن روز/ نوشته بود این شعر جگر سوز

نگارا بی تو چشمم چشمه سار است***همه رویم به خون دل، نگار است

زمژگانم به سیلابی سپردی/ غلط کردم همه آبم ببردی

ربودی جان و در وی خوش نشستی/ غلط کردم که بر آتش نشستی

چو در دل آمدی ، بیرون نیایی/ غلط کردم که تو در خون نیایی

رابعه ، قطعه‌ای در مقام دعای خیر دارد:

دعوت من برتو آن شد کایزدت عاشق کناد/ بر یکی سنگین دلی نا مهربان چون خویشتن

تا بدانی درد عشق و داغ مهر و غم خوری/ تا به هجر اندر بپیچی و بدانی قدر من

خداوندگار بلخ ، ظاهرا از شعر بالا الهام گرفته، این ابیات را سروده است:

ای خداوند! یکی یار جفا کارش ده/ دلبر عشوه گر و سرکش و عیارش ده

تا بداند که شب ما به چسان می‌گذرد/ غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده

این دو بیت رابعه که در ترجمان البلاغه ضبط است:

کاشک تنم باز یافتی خبر دل/ کاشک دلم باز یافتی خبرتن

کاش من ازتو برستمی به سلامت/ آی فسوسا ! کجا توانم رستن

رابعه هم‌چنین طرف توجه شمس الشعرا (سروش اصفهانی) قرار گرفته و آن را استقبال کرده است. مطلع قصیده سروش این بیت است:

مهر بریده ست صاحب من از من/ وای و غریوا زحیله ورزی دشمن

چنان که گفته شد، داستان عشق و زندگی رابعه را نخستین بار شیخ عطار در الهی نامه با زبان شیرین و دلپذیر بیان کرده است. در سده سیزدهم، رضا قلی هدایت آن قصه پرغصه را به نام « گلستان ارم» دوباره به شعر در آورده و در مجله مجمع الفصحا درج نموده است. در سال 1344 هجری شمسی کسی که این افسانه شورانگیز را به رشته نظم کشیده و بدان هنرمندانه پرداخته است، شاعر خوش قریحه ما ناصر طهوری است. طهوری این داستان را با شور و هیجان سوز و حال به نام «شعله بلخ» به نظم درآورده است که در پایان همان سال در کابل چاپ گردیده است. گو این که:

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می‌شنوم، نا مکرر است

شعله بلخ، از همان آغاز بر جان‌ها رخنه جست و در دل‌ها نشست، به گونه‌ای كه به سرعت ناياب گرديد و چندین بار طبع مجدد شد. غزل زیر بدو منسوب است:

ز بس گل که در باغ مأوی گرفت/ چمن رنگ ارتنگ مانا گرفت

صبا نافه مشک تبت نداشت/ جهان بوی مشک از چه معنی گرفت

مگر چشم مجنون به ابر اندر است/ که گل رنگ رخسار لیلا گرفت

به می‌ ماند اندر عقیقین قدح/ سرشکی که در لاله مأوی گرفت

قدح گیر چندی و دنیا مگیر/ که بدبخت شد آنکه دنیا گرفت

سر نرگس تازه از زرّ و سیم/ نشان سر تاج کسری گرفت

چو رهبان شد اندر لباس کبود/ به نفشه مگر دین ترسی گرفت

و اين نيز:

عشق او باز اندر آوردم به بند/ کوشش بسيار نامد سودمند

توسنی کردم نداستم همی‌/ کز کشيدن سخت تر گردد کمند

عشق دريايی کرانه ناپديد/ کی توان کردن شنا ای مستمند

عاشقی خواهی که تا پايان بری/ پس ببايد ساخت با هر ناپسند

زشت بايد ديد و انگاريد خوب/ زهر بايد خورد و پنداريد قند

و غزلی ديگر:

الا ای باد شبگیری پیام من به دلبر بر/ بگو آن ماه خوبان را که جان با دل برابر بر

به قهر از من فگندی دل به یک دیدار مهرویا/ چنان چون حیدر کرار در آن حصن خیبر بر

تو چون ماهی و من ماهی همی‌سوزم/ بتابد بر غم عشقت نه بس باشد جفا بنها دی از بربر

تنم چون چنبری گشته بدان امید تا روزی/ ز زلفت برفتد ناگه یکی حلقه به چنبر بر

ستمگر گشته معشوقم همه غم زین قبول دارم/ که هرگز سود نکند کس بمعشوق ستمگر بر

اگر خواهی که خوبان را به روی خود به عجز آری/ یکی رخسار خوبت را بدان خوبان برابر بر

ایا موذن به کار و حال عاشق گر خبر داری/ سحرگاهان نگاه کن تو بدان الله اکبر بر

مدار ای بنت کعب اندوه که یار از تو جدا ماند/ رسن گرچه دراز آید گذر دارد به چنبر بر

این دو بیت نیز از افکار اوست و محمد عوفی صاحب تذکره لباب الالباب نقل کرده است که به سبب این دو بیت، رابعه به مگس رویین ملقب شده بود:

خبر دهند که بارید بر سر ایوب/ ز آسمان ملخان و سر همه زرین

اگر ببارد زرین ملخ بر او از صبر سزد/ که بارد بر من بسی مگس رویین

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید