مقدمه 

 متن شریف تلخ التواریخ روایت گیجی و سردرگمی جلالت مآب رئیس ملک قومستان است که پس از قضایای تقلبیه انتخاباتیه پارلمانیه و محکمه اختصاصیه گرفتار این مرض مبارک شده بودند. اما قبل از روایت آن گیجی و درماندگی, روایت حکایتی باید همانند حکایت حاکم حکیم مان و توضیحی باید در باب اندیشه سیاسی جلالت مآب رئیس صاحب و سیاست داخلیه و کیاست خارجیه فرمانروای ملک قومستان تا قضیه انتخاباتیه در روشنایی فلسفه سیاسیه حامدیه وضوح بهتری یابد.

 باب‌ الاول: حکایت انسدادیه‌ی شعریه

پادشاهی را وزیری بود ادب دوست و ادیب پرور. در محفل این وزیر خوش ذوق, بازار شعر و شاعریگرم بود و هر از چند گاهي شب شعري برگذار مي‌شد و اديبان و شاعران با ارايه‌ي سروده‌ها و

دکلمه‌هاي خود، مورد تفقد وزير قرار گرفته و از او انعامي دريافت مي‌کردند و از سوي وزير، گرامي داشته مي‌شدند. يکي از نديمان وزير که بر اين کرامت و بزرگداشت شاعران و اهل ادب از سوي وزير، رشک مي‌برد و آرزو مي‌نمود مانند آنان مورد توجه وزير و دربار قرار گيرد، روزي از وزير اجازه خواست تا او نيز زبان به شاعري بگشايد و در محفل شب شعر مشارکت نمايد، تا شايد جايي در دلها باز کند و آوازه اي کسب. پس از الحاح و اصرار و درخواستهاي مکرر وي، سرانجام وزير بدو اجازت فرمود. محفل شعري برگذار شد و هر شاعري به ارايه دستمايه‌ي خود پرداخت تا نوبت به نديم جوياي نام و تشنه‌ي اکرام و احترام رسيد.

نديم، چلم به دست گرفت و شروع به سرودن نمود و خواست تا در مدح قليان و اندر ستايش چلم خويش شعري گفته باشد. اولين مصرع را با ترکيبي از واژگان فارسي و عربي، چنين سرود: «اين چه قلياني است قليان انا». توقفي نمود و هرچه تلاش نمود تا مصرع دوم را بسازد، طبع شعريش (که نداشت) گل نکرد و دچار انسداد شعری گردید. ناگزير مصرع اول را دوباره تکرار نمود که: «اين چه قلياني است قليان انا»! چندين بار اين مصرع تکرار شد و نديم از آوردن مصرع دوم همچنان عاجز. وزير را که شديدا ملالت دست داده بود، طاقت به سرآمد و در جواب تک مصرع نديم که مدام مي‌گفت: «اين چه قلياني است قليان انا»، سرود که: «اين چنين شعري نگفت کلثوم ننه!»

حاضران از فرط شادماني خنديدند و اين سروده‌ي وزير، هم نديم درمانده را نجات داد (هرچند خجلش ساخت) و هم حضار را از گرفتاري او خلاص، كه:

عرصـه سيمرغ نه جولانگـه توست         عرض خود مي‌بري و زحمت ما مي‌داري

باب الدوم: اندر شیوه‌ی سیاست‌چلانی مرحوم ابومیرویس

در نزدیکی‌های آن وزیر ادب دوست و ندیم نیمچه‌ شاعرش، سرزمین مردخیز و ترورپیشه‌ی دیگری قرار داشت که نام بین‌المللی آن «جنگستان» و «چورآباد» بود و توسط برخی حسودان و رقیبان منطقه‌ای، «قومستان» و «فسادآباد» نیز خوانده می‌شد. آن سرزمین را حاکم حکیمی بود که خود به مانند ندیم مذکور اشعار بی‌قافیه فروان می‌سرود و اغلب در مصرع دوم دچار انسداد شعری می‌شد و گاه نیز مصرع دوم بیتش در تناقض با محتوای مصرع اول بود. طنازان روزگار، فرمانروای این ملک را ابومیرویس می‌خواندند، توسط برادران در خانواده حامدجان خطاب می‌شد و رعیت نیز جلالت‌مآب کرزی خطابش می‌کردند. 

ابومیرویس را شیوه‌ی حکمروایی مخصوصی بود که در فرهنگ سیاسی ملک قومستان، «مداری‌گری» نامیده می‌شد. فلسفه سیاسی «مداری‌گری» بر چند اصل استوار بود: 

  1. جمع اضداد و تناقضات: محتوای این اصل در فلسفه سیاسی مداری‌گری آن بود که: «الجمع مهما امکن، اولی‌ من الطرح» (جمع نمودن تا جایی که ممکن باشد بهتر از ترد و رد است). یعنی، هم‌زمان هم باید با مارکسیست دوست بود، هم با طالب و القاعده رفیق بود، هم هوای لیبرال را داشت و هم با جماعت نیک‌سرتی به نام مافیای مواد مخدر و نیز با نیکان روزگار مانند مفسدان اقتصادی باید همنوایی و همراهی یا لااقل مدارا نمود و هم سلسله‌ی جلیله‌ی مولویه و علمای دینی را باید احترام نمود. این مقتضای خرد مداریه بود؛ چون یک سیاست‌چلان مداری نیک در می یابد که به همه‌ی این گروه‌ها نیازمند است. 

  2. تفسیر بومی از برادری و برابری: از اصل «برادری» و «برابری» در دموکراسی ملک ابومیرویس، چنین تفسیر به عمل می‌آمد که «همه برادر اند، اما برخی با جناب ابومیرویس برادرتر اند»؛ چنانکه «همه‌ی ملت باهم برابر اند، ولی برخی طوایف برابرتراند». 

  3. مصلحت‌جویی سیاسیه و حفظ وحدت ملیه در سایه حفظ برتری و تداوم هژمونی برادرتران بر برادران: این اصل در واقع در دو اصل پیش‌گفته (جمع اضداد و برادری و برادرتری) ریشه داشت و محتوایش این بود که تا جایی که ممکن است، هم برتری برادرتران حفظ شود و هم هوای برخی اربابان فرصت‌طلب گروه‌های برادر را در کنار برادرتران باید حفظ نمود تا مهر اتهام به برادرتری گری و تبعیض و نقض وحدت ملیه به پیشانی‌برادرتران و رئیس ملک قومستان نچسبد.

بر اساس گزارش برخی مورخان منتقد نه چندان خردورز که توفیق درک عهد شاهی ابومیرویس را داشتند، در دیوان سیاسی ملک و مملکت ابومیرویس اشعار بی‌قافیه‌ فروان بود و کاخ سیاست چلانی‌اش انباری شده بود از اشعار بی‌قافیه، گفتارهای نپخته، رفتارهای نسخته و مواضع متناقض که در ابواب بعدی وضوح بیشتری یابد. 

باب سوم: اندر جوانبی از سیاست خارجی ابومیرویس 

در همسایگی این ملک پاک، سرزمین نه چندان پاک دیگری بود که به باطل خود را «پاکستان» می‌خواند. سیاست آلوده‌ و کیاست حاکمان این سرزمین مسمات به پاکستان، حاکم حکیم ملک قومستان را بیش از هرچیزی گیچ ساخته بود. به همین جهت، ابومیرویس در باب این ملک نه چندان پاک، اغلب گرفتار گیجی و دستپاچگی می‌شد. مثلا روز شنبه حاکمان آن ملک را برادر خطاب می‌فرمود و روز یکشنبه دشمن خونین صداشان می‌کرد!‌ و دوباره روز دوشنبه یا حتی در همان یکشنبه وقتی رئیس عزیز این سرزمین مردخیز از خواب نیم‌چاشتی بر می‌خاست، سیاست‌چلانان آن ملک مدعی پاکی را نه دشمن غدار، بلکه برادر عزیز خطاب می‌فرمود. روزگاری، از آن خاک به ظاهر پاک، صدها گلوله توپ به دامن قلمرو حاکمیت ابومیرویس حواله شد که به برکت آن، 42 نفر از زنان و کودکان معصوم قومستان راهی دیار ابدی گردید و 51 نفر دیگر نیز خراش‌های عمیق و خونینی برداشتند و چند صباحی در شفاخانه خسبیدند. ابومیرویس به جهت پاس داشتن پیوند عزت‌مندانه‌ی برادری با آن خاک پاک و رعایت اخلاق انسانی درسیاست، دم بر نیاورد و چیزی بر زبان نراند تا مبادا برادر عزیز را از خود برنجاند تنها چیزی که ابومیرویس بر زبان راند, آن بود که ما را با برادران مان جنگیدن نشاید, اگرچه ایشان با راکت و موشک صله رحم فرمایند!

باب‌ چهارم: اندر سیاست خانگی و کیاست داخلیه ابومیرویس

خاک پاک نامبرده (المسمی بپاکستان) را فردوس برین، لانه‌های قدسی و غارهای بهشتی‌ای فراوان بود که سال‌ها در این لانه‌های قدسی هزاران موجود مردم‌آزار و انسانیت‌کٌش را با موفقیت تربیت نموده و به قومستان گسیل داشته بود. گزارش‌های کتاب «اسرارالتواریخ و رموز الگلخانه» حاکی از آن است که ابومیرویس با این مرغان ملکوتی و فرشتگان آسمانی که «طالب» خوانده می‌شدند نیز عقد اخوت بسته بود و با خود عهد فرموده بود که در هر نطقی لااقل سه بار این دست پروردگان آی اس آی را برادر خطاب فرماید. این جماعت نیز که شغل مقدس یومیه‌شان جداکردن سر ملت ابومیرویس و معلمان و دیگر طبقات ملت بود، وقتی به دام می‌افتادند، با کمال رأفت ابومیرویس از دام رها می‌شدند و مجال بهتر و بیشتری مي‌یافتند تا برای بریدن گردن برادران غیرعزیز جناب رئیس و انتحار هم‌وطنان درمانده‌ی ابومیرویس ادامه دهند. به آن‌ها گفته‌ می‌شد خون بیاشامید و جلالت‌مآب رئیس را نیز در اجر و ثواب شغل شریف‌تان شریک بدانید.  

 از قضا، برخی بداندیشان چندصد نفر از این مرغان ملوکتی را در محبسی اندر پایتخت احمدشاه بابا گیرانداخته بودند. ابومیرویس جماعتی را مأمور فرمود تا برای رهایی‌شان از زندان تجهیزات و قوای انسانی کافی فراهم ساخته و به سرعت زندان را تونل کشی نموده و زمینه‌ی پرکشیدن این مرغان ملکوتی را به بیرون فراهم سازند. به حفاران تأکید شده بود که خاک‌ها را چنان بردارند که ریش مبارک فرشتگان داخل زندان خاک‌آلود نگردد، و چنین کردند. اگرچه این پروژه نیز به سان دیگر پروژ‌ه‌های بازسازی در این ملک، اندکی طول کشید، اما جای شکرش باقی است که با موفقیت به سرانجام رسید و رسانه‌های فضول و افکار عامه نیز به زعم ابومیرویس و همکارانش با طرح بحث «فرار 541 طالب از زندان» فریب خوردند و دیگر دم برنیاوردند. برخی به حاکم حکیم نابخردانه انتقاد می کردند که دلسوزی به حال طالب تو را نشاید، زیرا، طالب قاتل کسانی است که به تو رأی داده اند و تو را به تخت و بخت رسانده اند و خود آرام زندگی می کنند و آنان نیز برادران تو اند. اما ابومیرویس در برابر این نقد نابخردانه پاسخ داندان شکنی داشت: «اگرچه همه برادر من‌ هستند، اما طالب برادرتر است»! یکی از ندیمان نه چندان هوشمند ابومیرویس که امکاناتی همانند موبایل، اینترنت و چتینگ و مسیجینگ یادش رفته بود، پس از اجرای طرح موفقیت‌آمیز تونل‌کشی به زندان سرزمین انار، به زعم خود به کشف خوبی دست یافت بود، به ابومیرویس پیشنهاد نمود که چه نیک است که تونلی نیز از میدان وردک به قصر گلخانه کشیده شود و برادرتران ما برای هماهنگی در امور مهمه‌ی مملکتیه با جناب تان و تیم همراه از این طریق روابط برقرار سازند. اما ندیم دیگری که هوشیارتر می‌نمود، این طرح را به شدت رد نموده و گفت چه نیاز به این طرح پر هزینه‌، در حالیکه می‌توانیم با برادرتران مان از طریق امکانات جدیدیه روابط بسازیم و در عیان نیز از چه کسی باک داریم تا سیاست تونلیسم را پیشه سازیم؟! و ابومیرویس این تئوری دوم را تأیید فرمودند.

باب الپنجم: فی تقلبات الانتخاباتیه الپارلمانیه و المحکمة الاختصاصیه

به زعم مخالفان کوردل ابومیرویس، حضرت ایشان برای بار دوم از طریق کیاستی که «تقلب» نام می‌نهاندش، بر کرسی ریاست تکیه زد. اما ابومیرویس به شدت منکر چنین اخلاق‌ستیزی شد. ملک ابومیرویس را گاراجی بود که برخی بیکاران در آن جمع می‌شدند و روز دو ساعت با هم قال و مقال می‌کردند و به بوتل‌پراکنی، مشق مشت‌بازی، چپلک کوبی به کله مبارک همدیگر و تمرین ناسزاگویی سیاسی مشغول بودند و ساعاتی نیز به جای سر و صورت همدیگر، بر میز پیش روی خویش می‌کوبیدند و علیه دولت ابومیرویس شعار می دادند. ژورنالیستان به تبعیت از دولت علیه‌ی خویش، این گاراج را «ولسی‌جرگه» خطاب می‌کردند. 

 آدم‌هایی که به این خانه راه می‌یافتند، باید چند دالری قبلا خرج می‌کردند و مردمان ساده را به پای جعبه‌هایی که صندوق رأی‌دهی نامیده می‌شد، جمع می‌کردند. مردمان ساده نیز باور شان شده بود که بر خود حکم می رانند و مشق دموکراسی می فرمایند. پس از برگزاری دومین دور رأی‌ستانی برای تداوم بوتل‌پراکنی و قال و مقال در این گاراج، تعدادی از بوتل‌پراکنان که مردم در پیش اسم شان روی ورقه‌ی رأی دهی علامت نزده بودند، کمیسیون جلالیه‌ی انتخابیه را به «تقلب» متهم ساختند و قال و مقالی برپا کردند. حاکم حکیم فسادآباد (ابومیرویس) فرصت را غنیمت شمرده و برای اثبات تنفر خویش از پدیده‌ی پلیدی چون «تقلب» و تک تازی دولت خویش که این گاراج گاه مزاحم اجرائات وی می شد و علیه دولتش سخنها می گفتند، انتخابات پارلمانیه را زیر سؤال برده و اقدام به سرودن شعری در این باب نمود که در مصرع دومش حیران و گیچ ماند. 

در اثر تهدید و قال مقال دسته‌ی محرومیه پارلمانیه و شکست‌خوردگان انتخاباتیه و نارضایتی خود حکیم حاکم ملک مشارالیه از نتایج انتخابات که بر وفق مراد نبود، حاکم خردمند ناگزیر گردید تا به تشکیل محکمه اختصاصیه همت گمارد. وی حقیقت را با حقیق کشف نمود و حقیق صاحب با سفارش فرمانروای این ملک، از جا به جایی 62 نفر از عاشقان گاراج مذکوره خبر داد. با اعلام حکم توسط حقیق حقیقت‌شناس و تقلب‌یاب، تب بحران در ملک ابومیرویس بالا گرفت و رئیس عزیز این دیار به بلای سرودن مصرع دوم آن گرفتار آمد و درماند که مصرع دوم را چگونه تکمیل نماید. برخی سیاست‌شناسان بدو گفتند که از آنجا که جناب تان در تشکیل محکمه اختصاصیه اهداف سیاسی در سر داشتید و بر اساس اصل دوم تز مداری‌گریه، می‌خواستید برابرتری را تأمین نمایید، و به هیچ وجه بحث کشف تقلب و رسیدگی حقوقی مورد نظر مبارک تان نبود، نیک آن بود که از همان ابتدا به مهندسی بهتر آرا همت مي‌گماردید و افراد مورد نظر خود را به هر قیمتی بر کمیسیون مستقل انتخاباتیه تحمیل می‌کردید. اگر آرا چنین انجینیری می‌گردید، کار به بحران فعلیه نمی‌کشید. حال که کتابچه تصدیقیه به آن 62 نفر خوش‌خیال اعطا فرموده و به گاراج اذن دخول داده اید، چگونه از گوش‌ مبارک شان گرفته و به سرک شورا پرتاب شان می‌کنید؟ این جماعت، رئیس عزیز را ملامت می‌نمودند که اعلام در تغییر نتایج انتخابات پس از یکسال، ایجاد بحران در ملک عزیز تان است و عقلانی نمی‌نماید و مصرع دوم این بیت را به آسانی نتوان تکمیل نمود. به خصوص در مورد برخی افرادی که ادعایی 16هزار رأی دارند و از قانون گرایی و قضای ناسالم گپ می زنند، جلالتمآب تان و نیز تمام مردم و حتی همکاران معترض شان می دانند که صندوق مبارک خود را پیش از برپایی انتخابات پر نموده بودند. نیک می دانی که افرادی از این قماش، رأی سالم شان به هفت و هشت هم نمی رسد. به هر حال، از آنجا که ابومیرویس مصرع اول بیت را در مورد تقلبات انتخاباتیه گفته بود، حال باید برای مصرع دوم چاره‌ای می‌اندیشید. برای سرودن مصرع دوم، از اقصا نقاط ملک فسادآباد، پیشنهادات ذیل حواله گردید:

  1. ابومیرویس از خیر سرودن مصرع دوم بگذرد و از استیج پایین بیاید و نتیجه‌ی اعلامی محکمه اختصاصیه را نادیده بگیرد. جناب رئیس این پیشنهاد را خلاف مصالح قومیه و جناحیه تشخیص دادند و از اسب چموشی که سوار شده بودند، پایین تشریف نیاوردند. جلالت‌مآب تأکید فرمودند که جناب خودمان پس از اعلام نتایج توسط کمیسیون انتخاباتیه، به سرعت و صراحت نارضایتی خود را از نتایج اعلام شده توسط کمیسیون انتخاباتیه اعلام فرمودیم و به خصوص در مورد ولایت جلیله‌ی غزنه که برادرتران مان در آنجا از کرسی گاراجیه محروم شده بودند، تصریح فرمودیم که این نتیجه «غیرعادلانه» بوده و «وحدت ملیه» را خدشه‌دار نموده و کمیسیون به صورت سربخودیه بدون در نظرداشت وحدت ملیه به اعلام نتایج دست یازیده است! ما در لفافه‌ی صیانت از دموکراسی، قانون‌گرایی و مبارزه با تقلب، در پی تأمین مصلحت ملیه (بخوانید قومیه) بودیم و از خدشه‌دار شدن وحدت ملیه (= خسران قومیه و حفظ برتریه) نگران بودیم و این نگرانی هم‌چنان در وجود مبارک مان زنده است و روح لطیف مان را می‌آزارد. پس چگونه از اسب چموش پیگیریه پیاده گردم؟! 

جمعی بدو گوش‌زد نمودند که این همه دغدغه برای حفظ وحدت ملیه و تأمین عدالت، باید در قصه‌ی بازسازی ملک عزیزتان نیز باید رعایت می‌گردید. حال آنکه جناب تان 90٪ بودجه‌ی اختصاصیه برای امور انکشافیه را به سرزمین برادرتران اختصاص داده اید و مابقی برادران نقاط مرکزیه و غیره از بودجه‌های انکشافیه محروم بوده و سرک خود را با گل کاگل می‌سازند و راه درازگوش هم به برخی نقاط کشیده نشده است چه رسد به سرک وسایل جدیدیه همانند تونس و سراچه. نیز بشنیده ایم که جناب تان یک مؤسسه تحقیقاتی را وادار فرموده اید که شمال را از جنوب آبادتر نشان داده و با بزرگ‌نمایی کاستی‌های جنوب ملک عزیز قومستان مان، در سالهای آتی پروژه‌های انکشافی بیشتری را به جنوب سوق دهید. چنانکه در ادارات جلیله‌تان نیز برخی برادران غیرعزیزتان به تعداد انگشتان دست هم حضور ندارند و عدالت و برابری در عزل و نصب‌های دولت‌ جلیله‌تان با میکروسکوب هم پیدا نگردد. پس وحدت ملیه و دغدغه‌ی برابریه را بی‌خیال گردید اعلی حضرتا! جناب رئیس فرمودند پاسخ این ایرادات مزخرفه را در فلسفه‌ی مداریه و تز «برادرتر و برابرتر» فرموده ایم و به شروح نوشته شده در باب این فلسفه که توسط جناب احدی صاحب و نیز در کتاب شریف دویمه سقاوی اثر سمسورجان افغان به نگارش درآمده است، مراجعه نموده و از طرح حرف گزافه هم بسنده نمایید. همینکه قبلا فرمودیم: «برخی برادرتر اند و برادرتران برابرتر هم باید باشند و برتر نیز خواهند ماند». 

  2. برخی نیز در مورد مصرع دوم بدو پیشنهاد نمودند که بر موضع خود و عملی‌ساختن نظر محکمه‌ی اختصاصیه پای بفشار که «یا جان رسد به جانان یا جان زتن درآید». جناب رئیس این پیشنهاد را معقول تلقی فرمود و تنها گیر ماند که با چه چال و میکانیزمی از حضور 62 نماینده‌ي حاضر در گاراج ملت جلوگیری فرموده و با چه نوع مداری‌گری 62 برادر عزیز خود را به کرسی آنان بنشاند. ندیمی پیشنهاد فرمود که از گوش کرسی‌نشینان فعلی گرفته و به بیرون پرتاب کند و با دست دیگر 62 نفر جدید را بر کرسی بنشاند. حکیمی گفت بیت بعدی و پیامد و پاسخ بیت جناب شما که با مصرع پافشاری بر عملی ساختن نظر محکمه‌ی اختصاصیه تکمیل خواهد شد، ظهور بحران جدی و جدیدی در ملک تان خواهد بود که تا سرودن بیت توسط کلاشینکوف و راکت و مشاعره‌ی گرم مسلحانه از سوی موافقین و مخالفین و به سیاهی و تباهی کشاندن روزگار ساکنان ملک ویران و پایتخت خاک آلود و دوداندود تان منجر خواهد شد. این ندیم حکیم در اثر فعالیت های تجسسیه زمزمه‌هایی را از جماعت مخالف ابومیرویس در گاراج ملت شنیده بود که تعدادی از کرسی‌نشینان گاراج ملت در پی تدارک مهمات هستند و لانه‌هایی را در اطراف گاراج ملت به عنوان استیج مشاعره‌ي مسلحانه با قوت‌های جناب‌ جلالت مآب آماده ساخته اند. جلالت‌مآب لخطی در فکر فرو رفت و پیشانی مبارک را با انگشتان دست چپ محکم بفشرد و لحظه‌ای چیزی نفرمود، و پس از 38 ثانیه کله‌ی مبارک را بلند فرمود و گفت: دیگر بگویید و مصرع بهتری بیابید.

  3. ندیم دیگری عرض نمود که مصرع دوم آن باشد که نتایج اعلام شده توسط کمیسیون مستقل انتخاباتیه پذیرفته شود و برای قال و مقال کنندگان که جناب اعلی حضرت از آن‌ها حساب می‌برد، پست و مقامی در موارد دیگر دست و پا شود و یا به جمع چند صد و چند وزیرمشاور دکوری اضافه گردد یا وزیر ساخته شوند. 

     4. ندیم دیگری عرضه داشت که اعلی حضرتا! بهتر است مصرع دوم شعر شریف تان را جمعی از موسفیدان ملک و اربابان مملکت یا نمایندگانی از سوی حضرت اوباما و جامعه ی جهانی بسراید و ایشان میان جگری فرمایند. اعلی حضرت باز هم چیزی نفرمود و پس از اندکی تأمل حکیمانه و انداختن یک کش نسوار به زیر لب مبارک، دهان چنین گشود که این گاراج ملت اصلا به چه کار آید؟ اکنون یکسال است که این گاراج نشینان روزها را به بطالت گذرانده و هیچ کاری برای مملکت انجام نداده اند. گاراج نشینان یکماه بر سر ریاست با هم به ستیز بودند و پس از آن نیز تا کنون مشغول جدل با دولت علیه‌ی خود ما بوده و درباره محکمه اختصاصیه و معرفی هفت وزیر مان برای کسب رأی اعتماد با ایشان نزاع فرمودیم. با توجه به این آشی که جناب مان پخته ایم و در مصرع دوم گیر مانده ایم و گاومیش ملک مان بحران جدیدی زایده است، به یقین تا یک سال دیگر این مجادله مان با گاراج ملت ادامه خواهد داشت و تنها کاری که از گاراجیان ملت می‌توان انتظار داشت، دریافت ماهوار معاش، چکرهای دوبی، تجارت تریاک و در نهایت کوبیدن بر میز توسط این جماعت بی‌کار خواهد بود. مگر درنیافته اید که مجلس و پارلمان‌تاریسم در ملک مان مضحکه‌ای بیش نیست و نظام دموکراسی جناب ما همان نظام شاهی سابق است؟ مگر تا کنون ندانسته اید که قوه‌ی قضائیه و جنابان قاضیان و ثارنوالان هر آنچه ما بخواهیم، خواهند نمود (از ما به یک اشاره از قاضی به سر دویدن). اعضای قوه‌ی مقننه نیز تعداد شان گودیهای خودمان است و تعداد اندک باقی‌‌مانده نیز کاری از پیش نمی‌برند. تا کنون مگر به کدام فیصله‌ی مجلس اعتنا فرموده ایم؟ کدام وزیر استیضاح شده توسط این گاراج را از کار پس کرده ایم؟ مگر برای امورات مهمه آتیه نیز (مانند بحث پیمان استراتژیک با ابرغول دنیا و...) قرار است به نظر این گاراج که خود را نهاد قانونی‌ می داند اعتنا فرماییم؟ مگر نمی دانید که در پی تشکیل لویه‌جرگه مطابق میل جناب خودمان و دور زدن گاراج و نهادهای متشکله بر اساس سیاه مشق مفت و بی خاصیتی به نام قانون اساسی هستیم؟ چنانکه بارها این رویه را تکرار فرموده ایم و آب از آب تکان نخورده است! مخلص کلام جناب ما آن است که پارلمان یا گاراج ملت در ملک شریف ما چه محلی از اعراب دارد که این همه برسرش قال و مقال کنیم؟ اگر کرسی نشینان این گاراج اندکی از موقعیت خود درک می داشتند و از جوی همت برخوردار می بودند, خود دروازه این گاراج را قفل نموده و کلیدش را به دفتر گلخانه خودمان می فرستادند.

 ابومیرویس که تازه زبانش راه افتاده بود, ادامه داد: از موجودی به نام دموکراسی در ملک ما تنها آزادی بیان و انتقادات مزخرف برخی منتقدان و یاوه گویی های رسانه ها مانده است که دهان آنان را نیز با یک تهدید پلاستیکی خواهیم دوخت تا کار یکسره شود، آن‌چنانکه استبداد یک‌کاسه گردد و خودمان کاملا «شاه» باشیم و «ظل الله». 

یکی از ندیمان عریضه داشت که اعلی حضرتا! زمانه عوض شده و شاهی دیگر نشاید. اگر این گاراج تعطیل شود، گلخانه جناب تان نیز تعطیل خواهد شد و بحران آتیه کاخ جناب تان را نیز خواهد لرزاند. ابومیرویس با عصبانیت فریاد کشید: پس چه خاکستر بر سر مان بپاشیم؟ اینک که مصرع اول را گفته ایم و حقیق صاحب را مست نموده ایم، نمی توانیم ساکت بنشینیم و مصرع دوم را نسراییم. یکی به من بگوید که مصرع دوم را چگونه تکمیل فرماییم؟ دبیر گلخانه وقتی عصبانیت ابومیرویس را دید، قوطی نسواری را که زرداری حاکم ملک پاک به ابومیرویس هدیه داده بود، پیش ابومیرویس گذاشت و گفت نسوارش از تنباکوی دهن عاشق است و برای فروکش عصبانیت کیمیاست. ابومیرویس با نگاه به آن قوطی آرامش بخش پر از نسوار، به یاد قلیان ندیم آن وزیر ادیب افتاد و وقتی سر قوطی را باز کرد و بوی روان گردان نسوار به مشامش زد، با خود زیر لب آرام زمزمه نمود که «این چه نسواری است نسوار انا». یکی از مشاوران نیز که از سیاست های نابخردانه و کیاست های نیمه کاره ابومیرویس رنجیده خاطر به نظر می رسید، در پاسخ ابومیرویس عرضه داشت: «این چنین شعری نگفت کلثوم ننه!» و ادامه داد که به ما چه؟! مصرع اول را که خود سرودی دومش را نیز بسرای! ما رفتیم تا بخسبیم.

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید