پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت/ ناخلف باشیم اگر ما به جوی نفروشیم

1. از گندم تا گندمک

گفته‌اند آدم با خوردن میوه‌ی ممنوعه که اغلب به گندم تفسیرش می‌کنند، از بهشت یا باغ عدن بیرون شد و با هبوطش در زمین، فرزندانش را در کره‌ی خاکی سرگردان نمود. اما مسلمانان افغان گویا دوبار طعم تلخ این میوه ممنوعه را چشیده و علاوه بر چشیدن طعم گندم، کشیدن و استنشاق دود گندمک نیز سبب سیه‌روزی بیشتر آنان گردیده و اگر باگندم سرگردان بهشت و باغ عدن گردیدند، با گندمک، بهشت خاکی خویش را نیز به جهنم سوزان و گدازان تبدیل نمودند. 136 سال پیش (1879م/1258ش) با عصای امیریعقوب خان چاه ویلی در جنوب کشور کنده

شده (معاهده گندمک) و در 1880م/1259ش) با نوک شمشیر عبدالرحمن و مغز و زبان سِر هنری مارتیمر دیورند این چاه ژرفا یافت و به نام «خط دیورند» به کابوس ساکنان این خاک تبدیل شد. اکنون بیش از یک قرن است که تمام داشته‌های فرهنگی و اقتصادی یک ملت در آن غرق گردیده و ثبات و امنیت آن قربانی شعله‌های آتش این چاه ویل شده است. محتوای معاهده‌ی دیورند تا زمان ظاهرشاه و صدارت محمودخان که هم‌زمان با تشکیل کشور مستقلی به نام پاکستان است، در چند مرحله مورد تأیید حکومت‌های وقت کشور قرار گرفته است که به قرار ذیل است:

1. معاهده لویی دین- حبیب الله: در تاریخ 21 مارچ 1905م امیر حبیب الله فرزند عبدالرحمن در معاهده با لویی دین نماینده‌ی انگلیس، سرحد بودن خط دیورند در جنوب کشور را مورد تأیید قرار داد. 

2. معاهده راولپندی: این معاهده بین حکومت امانی و انگلیس در 8  اگست 1919م امضا شد که در ماده چهارم و پنجم آن آمده بود: « تصدیق مجدد خط دیورند از جانب افغانستان و تعیین خط سرحد در حصهء تورخم به میل انگلیس. دولت افغانستان سرحد هند و افغان را همان‌طوری که توسط امیر مرحوم [حبیب الله] پذیرفته شده بود، قبول می‌نماید».

3. معاهده صلح کابل: این معاهده نیز در عصر امانی و در 22 نومبر 1921 توسط محمود طرزی وزیر خارجه افغانستان و هینری دابس نماینده فوق العاده بریتانیا در کابل به امضاء رسید. معاهده صلح که متشکل از 14 ماده بود، برخی محتویات معاهده‌ی سال 1919 راولپندی را منسوخ نمود، اما در در ارتباط با خط دیورند به عنوان سرحد بین المللی افغانستان، یکبار دیگر توسط جانب افغانی این سرحد به رسمیت شناخته شد و تأیید گردید.

4. تصدیق نامه‌ی نادرخان: نادرخان برادر خود سردار شاه‌ولی‌خان را به عنوان وزیر مختار و نماینده‌ی خاص به لندن فرستاد و در مذاکره و مبادله‌ی یادداشت دیپلماتیک با آرتر هیندرسن وزیر خارجه بریتانیا در 6 جولای 1930م معاهده‌ی صلح کابل را مورد تأیید قرار داد. در ماده‌ی دوم این یادداشت آمده است که: «در پاسخ [به یادداشت شما] من نیز افتخار دارم تا رسما ثبت نمایم که درک ما نیز همین است که این دو معاهده [معاهده‌ی 1921 و معاهده‌ی تجارتی جون 1923] دارای اعتبار تام بوده و کاملا مرعی الاجرا می‌باشد». 

هنگام تشکیل دولت مستقل پاکستان (15 اگست 1947) نیز ادعایی از سوی دولت وقت افغانستان نسبت به آن سوی دیورند مطرح نشد. اما دو سال بعد (در مارچ 1949) شاه محمود اولین بار داعیه‌ی پشتونستان را مطرح نمود و بعدها سردار محمد داود نیز در دوره صدارتش و در سال 1955م/ 1334ش. این داعیه را تعقیب و تجدید نمود. پس از این تاریخ تا کنون، سخن گفتن از رسمیت خط دیورند جرم و خیانت ملی تلقی شده و این معضله به یک «تابو» تبدیل شد که حتی طرح بحث در مورد آن، گناه نابخشودنی شمرده می‌شود.

2. از جهاد تا انتحار

پس از سردار محمدداودخان، منازعه‌ی ممتد و ناپیدا بر سر خط دیورند با آثار پیدا و آشکار آن، از آموزش‌ و تقویت چریک‌ها و احزاب جهادی تا تربیت و تجهیز طالب، ارسال سیل انتحار، ظهور بنیادگرایی و تبدیل شدن کشور به لانه‌ی تروریستان و سرانجام ورود داعش، گره کور و ریشه‌ی اصلی بحران افغانستان به شمار می‌رود. سردار محمد داودخان در دهه‌ی 1350 اولین جرقه را بر تنور دیورند انداخت و علاوه بر طرح مجدد منازعه‌ی دیورند و نمک ریختن بر این زخم ناسور، با غلطیدن به سمت شوروی، هم غرب را هشدار داد و هم پاکستان را هشیار نمود که برای فردای خود تدبیری بیندیشد. از آن لحظه به بعد و با هم‌زمان شدن اتخاذ این رویکردها با ظهور جنبش‌های اسلامی و اسلام سیاسی در خاورمیانه، اهداف غرب در کنترل رقیب شرقی و نیات همسایه‌ی نوظهور به نام پاکستان به منظور مراقبت از مرزهای شمالی و در واقع محافظت از هستی خود، هم‌سو شد و گره‌های کور بی‌شماری را بر سر راه جامعه‌ی افغانی ایجاد نمود که تاکنون با دندان هم گشوده نشده است. بسیاری از جنبش‌های اسلامی با تشویق، حمایت‌های مالی و نظامیِ مستقیم و غیرمستقیم غرب و ایالات متحده آمریکا به منظور سد نفوذ شوروی در آسیا و خاورمیانه ظهور نموده و گسترش یافته است. شاید در موارد زیادی از جمله جهاد مردم مسلمان افغانستان علیه شوروی، خود در نمی‌یافتند که ابزاری برای رقابت ابرقدرت شرق و غرب در فضای جنگ سرد و وسیله‌ای برای تخریب کشور خویش به منظور آرامش پاکستان هستند. علاوه بر سرازیر شدن امکانات نظامی و مالی از غرب به پاکستان برای تقویت چرک‌های مجاهد در افغانستان و مقابله با شوروی، آی. اس.آی به تربیت اولین گروه چهل نفری از فراریان وابسته به «نهضت اسلامی افغانستان» پرداخت.  در سال 1353ش. تربیت و تسلیح این گروه چهل نفره آغاز و سپس به افغانستان صادر شد و بدین ترتیب، اولین جرقه‌ی آتشی که در طول چهار دهه هستی یک ملت را به کام نابودی برد، شعله‌ور گردید. محمداکرام اندیشمند می‌نویسد: «در زمستان (ماه های جنوری و فبروی) سال 1975 چهل نفر از اعضای نهضت اسلامی افغانستان در یک پایگاه نظامی ارتش پاکستان تحت آموزش نظامی قرار گرفتند. در تنظیم و سازماندهی این افراد و سپس شورش ناکام مسلحانه‌ی شان در داخل افغانستان جنرال نصیرالله بابر نقش عمده داشت... چهل نفر متذکره که تحت تعلیمات نظامی جنرالان پاکستانی قرار گرفتند، از رهبران و فعالان ارشد جریان اسلامی بودند که بسیاری از آن‌ها در دوران تجاوز نظامی شوروی و حاکمیت حزب دموکراتیک خلق به حیث فرماندهان و قوماندانان عمده‌ی احزاب و تنظیم های مجاهدین تبارز کردند... چهل نفر از اعضای نهضت اسلامی در دو گروپ بیست نفری از سوی افسران نظامی ارتش پاکستان تعلیم نظامی فرا می‌گرفتند. در راس این دو گروه بیست نفری احمد شاه مسعود و گلبدین حکمتیار قرار داشت...» (محمداکرام اندیشمند، ما و پاکستان، صص 104 و 105).   

جنرال ضیاء الحق رییس جمهور وقت پاکستان، خطاب به جنرال عبدالرحمن اختر رییس وقت آی. اس. آی به خوبی رسالت نظامیان و استخبارات پاکستان را در دسامبر سال 1979م تبیین نموده است: «جوشیدن آب در افغانستان باید به یک درجه‌ی مناسبی نگهداری شود». 

(Mohammad Yousaf and Mark Adkin’ The Bear Trap: Afghanistan’s Untold Story’ p. 20).

در طول چندین دهه، پاکستان با آگاهی از داعیه‌ی پشتونستان و تشکیک افغان‌ها در مورد خط دیورند و خیال الحاق صوات، باجور، چترال، وزیرستان، چمن و سایر مناطق ماورای دیورند به افغانستان، تلاش نموده است که به لحاظ سیاسی و امنیتی، استراتژی ثابتی را در قبال افغانستان تعقیب کند. این استراتژی معطوف به حفظ بقای پاکستان و شعله‌ور نمودن آتش در افغانستان است، به گونه‌ای که به تخریب و ویرانه ساختن افغانستان از تمامی ابعاد فیزیکی و فرهنگی منجر گردد و دایم در همین وضعیت حفظ شود. استراتژی ثابت است و تنها تاکتیک‌های آی. اس. آی و جنرالان راولپندی مطابق شرایط زمانه تغییر می‌کند و فتیله برای تنظیم دما و حرارت سوخت در افغانستان، متناسب با وضیت روز بالا و پایین می‌شود. ابزار گاهی جهاد است، گاهی امارت اسلامی طالبان و گاهی هم سیل انتحار و انفجار. این حقیقت توسط محمدیوسف عضو ارشد آی. اس. آی و همکار نزدیک جنرال اختر رییس وقت آی. اس. ای در کتابش «تلک خرس» به خوبی تبیین شده است: «خواست و هدف نهایی وی (جنرال اختر) آن بود تا تمام  هستی و داروندار کابل اعم از تأسیسات سیاسی، اقتصادی، نظامی و خدمات اجتماعی آن نابود گردد. شعار او این بود که: «کابل باید بسوزد (Kabul must burn)، باید تمام خطوط ارتباطی و اکمالاتی آن قطع و همواره تحت فشار باشد... بزرگ‌ترین آرزوی وی این بود تا بعد از سقوط  و ویرانی کابل، از آن بازدید به عمل آورده و  «نماز شکرانه» را در آن‌جا ادا نماید». (Ibid. p.3). 

کار جنرال عبدالرحمن اختر در ویرانی افغانستان به بهانه‌ی حمایت از جهاد آن‌چنان ضیاء الحق را بر سر ذوق می‌آورد که خطاب به وی می‌گوید: «شما معجزه‌ای را انجام دادید که من توانایی پرداخت پاداش آن‌را ندارم، خدا پاداش آن‌را به تو بدهد». (Ibid. p.21). 

پس از آن‌که جهادی‌های تمویل شده از سوی آی. اس. آی خود به جان هم می‌افتند و کابل را به آتش می‌کشند، نیروی دیگری با حمایت غرب و تمویل و تسلیح پاکستان و عربستان برای تعمیق زخم‌های کاری کابل به راه می‌افتد و تا تشکیل امارت اسلامی در این خاک، ادامه می‌یابد. آنگاه که در اثر به مخاطره افتادن منافع غرب در منطقه و امنیت شان در خانه، تصمیم به حذف مهره‌ی سوخته و تاریخ مصرف‌گذشته به نام بن لادن و مبارزه با گروه خودساخته از سوی ایالات متحده آغاز می‌شود، آی. اس. آی روش انتحار و انفجار را به تروریستان افغان و پاکستانی و برای جهنم ساختن افغانستان آغاز می‌کند که نهایتش ناپیداست و دولت کابل نیز به جای اندیشه برای حل این معضل بنیادین، در عشق کنفرانس‌های صلح و دریافت کمک‌های مالی از دنیا سر از پا نمی‌شناسد! 

3. خیال صلح و بازسازی از طریق رانت و فساد 

نزدیک نیم قرن است که افغانستان موضوع کنفرانس‌های متعدد در پایتخت‌های قدرت‌های برتر جهان و منطقه و همسایگان است. بسیاری از این کنفرانس‌ها معطوف به آتش بس و برقراری صلح در افغانستان بوده و بعد از اجلاس بن (2001م)، موضوع اصلی کنفرانس‌های متعدد در توکیو یا پاریس و لندن یا...، علاوه بر تأمین امنیت و ثبات پایدار، بازسازی و تقویت زیرساخت‌های اقتصادی و اجتماعی افغانستان بوده است. اما تا کنون نه به ثبات پایدار نزدیک شده‌ایم و نه در عرصه بازسازی به توفیق قابل عنایتی دست یافته‌ایم. از زمان امیر عبدالرحمن تا کنون پول‌های هنگفتی از سوی انگلیس، شوروی، آمریکا و سایر اعضای جامعه‌ی جهانی در افغانستان به مصرف رسیده است. در آخرین مورد از این نوع کنفرانس‌ها (کنفرانس لندن) نیز کشورهای شرکت‌کننده تعهدات خود برای کمک به افغانستان را تجدید نمودند. ‌اما تا کنون در هیچ‌یک از کنفرانس‌ها، به چالش‌های بنیادین جامعه‌ی افغانی و وضعیت آن در منطقه تمرکز نشده است و در واقع بیشتر دور سر خود چرخیده‌ایم و بر زخم خویش نمک پاشیدیم. این نمک نیز به دو صورت بر زخم عمیق و کاری ما پاشیده شده است: 1. غرق نمودن امکانات واردشده از بیرون و خون هزاران افغان در چاه ویل دیورند، 2. تشدید فساد اداری و پر شدن جیب غول فاسدان حکومتی از ناحیه کمک‌های جامعه‌ی جهانی. پاکستان نیز با خیال آسوده آتش را باد می‌زند و درآمدهای هنگفتی نیز از ناحیه‌ی نقل و انتقال تجهیزات نظامی و کالاها به افغانستان و به نام همکاری در مبارزه با تروریسم به کیسه‌ی خویش واریز می‌کند.

4. تغییر جغرافیای انتحار از قندهار به ننگرهار

دو ماه است که قدرت از جنوب غرب به جنوب شرق منتقل شده است. همراه با انتقال قدرت از قندهار به مشرق، جغرافیای ناامنی و اقلیم انتحار نیز از جنوب غرب به جنوب شرق منتقل شده است. علاوه بر تشدید حملات انتحاری در پایتخت، در آغازین ماه‌های عمر دولت جدید، حملات تروریستان عمدتا متمرکز روی ولایات مشرقی و جنوب شرق بوده است. پس از انتخابات اخیر ریاست جمهوری، شاهد چندین اقدام تروریستی و انتحاری با ابعاد وسیع کشتار غیرنظامیان از پکتیا تا ننگرهار بوده‌ایم.چنان‌که می‌دانیم، بخشی از عوامل سربازگیری طالبان به عوامل قبیله‌ای و رقابت تاریخی ابدالیان و غلجائیان بر می‌گردد و بر اساس شواهد و آمار موجود، اکثریت قریب به اتفاق مقامات طالبان در دوره امارت اسلامی و نیز سربازگیری امروز طالبان انتحاری، از میان غلجایی‌ها و قبایل مشرقی و جنوب شرق بوده است. توقع آن بود که با روی کار آمدن دکتر محمداشرف غنی، انگیزه‌ی طالبان برای مبارزه مسلحانه علیه دولت کاهش یابد. اما در روزهای اول ایجاد حکومت وحدت ملی به رهبری داکتر غنی، نه تنها امنیت در کشور بهبود نیافت، بلکه شاهد تشدید ناامنی و افزایش حملات انتحاری در بخش‌هایی از کشور از جمله افزایش 67درصدی حملات انتحاری در پایتخت گردید. این بدان معناست که  آی. اس. آی و جنرالان نظامی راولپندی نشین می‌خواهند بگویند که اگر قدرت در دست قبایل شرقی و غلجائیان هم بیفتد، چیزی تغییر نمی‌کند. پاکستان بر اجیران افغان خود نفوذ تام دارد و در ایجاد ناامنی و شعله‌ور نگهداشتن آتش در این سوی خط دیورند توانایی کافی دارد، چه قدرت در دست قبایل جنوب غرب باشد یا جنوب شرق.

5. کشوری بدون استراتژی امنیت ملی 

افغانستان تنها کشوری است که کارگزاران آن برای مدیریت جامعه‌ی خود نیاز به استراتژی و خط سیر احساس نمی‌کنند و یا از درک نگاه استراتژیک و تدوین استراتژی  منطبق با واقعیت‌های موجود جامعه و محیط منطقه‌ای و بین المللی عاجز اند. آنانی‌که درکی در این زمینه دارند، چشم بر واقعیات بسته و با خیال‌های خام خویش سر نموده و به تباهی کشور کمک می‌کنند. این تنها مجاهدین و طالبان نبودند که از شاکله و ساختار آینده‌ی حکومت خود خبر نداشتند و می‌گفتند بعدها مشخص خواهد شد که چه خواهیم کرد. دولت پساطالبانی نیز پس از سپری شدن سیزده سال از عمر خود، هنوز نه در عرصه‌ی فرهنگی استراتژی مدون دارد، نه در عرصه سیاست خارجی توانسته است مبتنی بر یک استراتژی مدون حرکت کند و نه در عرصه‌ی امنیتی استراتژی منطبق با واقعیات موجود تدوین نموده است. برای حامدکرزی، پاكستان یک روز برادر و نزدیک‌ترین دوستی بود که حتی در صورت تقابل آمریکا و پاكستان، کرزی به صراحت وعده داده بود که از پاكستان دفاع می‌کند. اما روز دیگر دشمنی بود که همه‌ی سیه‌روزی‌های افغانستان را به بار آورده است. به جهت همین ابهام در رویکرد کرزی نسبت به پاكستان و فقدان یک استراتژی واقع‌نگرانه در دوره‌ی حاکمیت وی، در نهایت دستاوردی در عرصه‌ی اقناع پاكستان برای همکاری در زمینه‌ی صلح نداشت و کرزی پس از ختم دوران حاکمیت خود، به خیال‌پردازانه بودن سیاستش در قبال پاکستان اعتراف نمود و چنین نتیجه‌گیری کرد که:

«هيچ حكومتي در افغانستان مانند حكومت ١٣ ساله من براي نزديك شدن به پاكستان تلاش نكرده بود. من در اين سال‌ها ٢١ بار به پاكستان سفر كردم تا شايد پاكستان با افغانستان رابطه جديدي را آغاز كند و اسلام‌آباد هم به اين درك برسد كه افغانستان مستقل و صاحب حكومت و صاحب ترقي به نفع پاكستان هم است كه متاسفانه چنين دركي در آن‌ها به وجود نيامد. ما اميدوار بوديم كه پاكستان در راستاي كمك به افغانستان آزاد و مستقل و مرفه دست از تربيت و تقويت افراطيون بردارد كه متاسفانه اين مساله محقق نشد. من براي برآورده كردن اين امر چندين بار به پاكستان سفر كردم اما پاكستاني‌ها ... با ما همراهي نكردند. پاكستان، افراط گرايي را به عنوان ابزاري در خدمت خود مي‌داند و از افراطيت به عنوان وسيله‌اي براي پيشبرد اهداف خود استفاده مي‌كند ... اميدواريم كه با توجه به كشته شدن ده‌ها دانش‌آموز در مدرسه‌اي در پيشاور پاكستان، به تغيير روش پاكستان منتهي شود و پس از اين از افراط‌گرايي به عنوان ابزار سياست خارجي استفاده نكند». 

چارچوب و خطوط اصلی رویکرد و سیاست خارجی دکتر اشرف غنی نیز در منشور انتخاباتی تیم تحول و تداوم انعکاس یافته بود. به نظر می‌رسد که این چارچوب و برداشت پیشاانتخاباتی دکتر غنی، حداقل در قبال پاکستان مبتنی بر یک منظر خوش‌بینانه و دور از واقعیت‌های موجود است. دکتر غنی به تحول در نوع نگاه و استراتژی آینده‌ی پاکستان در مورد افغانستان باور داشت و معتقد بود که سیاست‌مداران پاکستان با انتخاب صدراعظم نوازشریف به دو نتیجه‌ی بنیادی رسیده‌اند: «یکی این که افراطیت به عنوان یک خطر جدی نظام پاکستان را تهدید می‌کند. از این جهت،‌ برداشت سنتی پاکستان که نهادهای افراطی را به «خوب» و «بد» تقسیم می‌کردند، در حال از بین رفتن است. به باور دکتر غنی، درک کنونی دولت‌مداران پاکستان از یک تغییر مثبت در دیدگاه آنان حکایت می‌کند و در صورتی که این دیدگاه در زیربنای سیاست‌های منطقوی آنان نیز قرار گیرد، وضعیت منطقه در کل بهبود خواهد یافت و ثبات منطقه که ارتباط زنجیره‌ای با ثبات داخلی هر یک از دولت‌های منطقه دارد، به طوری بنیادی تغییر خواهد کرد. دوم این که پاکستانی‌ها پی برده‌اند که اگر مخالفین مسلح در افغانستان قدرت سیاسی را به دست گیرند حرکت‌های مشابه آن‌ها در داخل پاکستان نیز تقویت خواهد شد. این خطر نیز دولت‌مداران پاکستان را به طوری جدی نگران ساخته و امید آن است که با عمیق‌شدن این درک، زمینه برای دورشدن از تضادهای مسلحانه و دست‌کشیدن از راه‌اندازی جنگ‌های نیابتی علیه کشورهای همسایه فراهم شود و شرایط برای صلح و ثبات دایمی در سطح منطقه مساعدتر گردد». 

شش ماه از تعیین ضرب الاجل دکتر اشرف غنی برای پاكستان مبنی بر تغییر رویه در عرصه‌ی مذاکرات صلح نیز سپری شد و در رویکرد پاكستان تغییر و تحولی مشاهده نکردیم. حال، امید مردم سوخته در آتش آن است که پس از یقین به عدم تغییر مواضع دولت‌مردان همسایه‌ی جنوبی نسبت به گذشته و کنش‌های دردسرآفرین جنرالان و منسوبین آی. اس. آی در طول شش ماه تا یکسال اخیر، به هوش آمده باشیم و با خواب و خیال همیشگی‌، چشمان را بر واقعیت‌ها نبندیم. امیدواریم که دولتمردان و دیپلمات‌های ما دیگر به راحتی اسیر ژست‌های دیپلمات‌های کارکشته‌ی اسلام‌آباد نگردیده و فریب سخنان رنگین جنرالان راولبپندی را نخورند. همسایه‌ی جنوبی هنوز و به تکرار اصرار می‌ورزد که رهبری گروه‌های که بر ضد افغانستان جنگ را پیش می‌برند در داخل پاکستان نیست و آی. اس.آی هیچ‌گونه ارتباطی با آن‌ها ندارد! مواضع متناقض در قبال پاکستان نمی‌تواند راه حل بنیادین و ثبات پایدار باشد. 

6. جان کلام

گندمک میوه‌ی ممنوعه‌ی ما و دیورند (که اینک به یک «تابو» در جامعه‌ و نزد کارگزاران سیاسی ما تبدیل شده است)، زخم ناسور پیکر این جامعه و چاه ویل مردم ماست که حیثیت و هستی یک ملت را بر باد داده ست. هنوز آب از سرچشمه گل‌آلود است و با تلاش برای تصفیه‌ی جوی (مبارزه با دهشت‌افکنی در کابل و پکتیا یا دیگر نقاط کشور)، سرچشمه را نمی‌توان صاف نمود. توان مبارزه‌ی تمام‌عیار با همسایه‌ی جنوبی برای دسترسی به ماورای دیورند و بهشت وزیرستان را نیز نداریم. نظرسنجی‌های گذشته نیز نشان داده است که اهالی وزیرستان، چترال، باجور و... نه تنها خواهان پیوستن به برادران‌شان در این سوی دیورند نیستند، بلکه بیشترین نفع‌شان در همین وضعیتی نامشخص و خودمختاری کنونی است. سرزمین‌ آنان که بهشت گم‌شده‌ی ما تلقی می‌شود، لانه‌ی امن تروریستان و خودشان نیز اعضای فعال این گروه‌ها هستند و رهبران گروه‌های بنیادگرای پاکستانی همه از این خطه برخاسته‌اند. از دولت پاکستان نیز بهترین و بیشترین امتیازات را می‌گیرند و هر بار که دولت مرکزی مالیاتی بر فعالیت‌های اقتصادی آنان وضع می‌کند، اسلام‌آباد را تهدید می‌کنند که «ما یکبار جرگه تشکیل دهیم و ببینیم که اتباع پاکستان هستیم یا افغانستان». 

بنابراین، آنان بدون این‌که تمایل به پیوستن به این سوی دیورند داشته باشند، بهترین بهره‌ها را از وضعیت موجود می‌برند. اما ساکنان این سوی دیورند اگر بهشت زمینی (ثبات پایدار، توسعه و امنیت) یا بهشت فرازمینی می‌طلبند، هردو در گرو کور کردن این چاه ویل و تغییر مسیر است. این ره که تا کنون رفته‌ایم و در رفتن آن اصرار داریم، به ترکستان است، نه به وزیرستان. بحران فراگیر در کشور که تمام هست و بود ما را به کام اژدها برده است، دو ریشه‌ی درونی و بیرونی دارد که به هم مرتبط اند: 

1. در داخل «عقلانیت سیاسی قومی و قبیله‌ای» ما را خمار ساخته و چشم‌های مان را تار نموده است. پیامدهای عقلانیت قومی و قبیله‌ای، در قالب ادبیات «پنجاه-پنجاه» و سپس عزل و نصب‌های مبتنی بر سهمیه‌بندی بر معیار زوروبازوی افراد (به جای شایسته‌سالاری) در دولتی با پسوند وحدت ملی نیز رخنه نموده و دو نیاز اولیه و اساسی مردم (امنیت و اشتغال) را به اشتعال کشانده است. 

2. در سیاست خارجی نیز تمامی نابسامانی‌ها و ندانم‌کاری‌های ما (با شرق و غرب) در نهایت به چاه ویلی به نام «دیورند» باز می‌گردد. 

تا گره عقلانیت قومی و قبیله‌ای در داخل باز نشده و تا چاه ویل دیورند در سر حد ما کور نشده باشد، آینده را باید تیره و تار دید.گام گذاشتن در مسیری که این چاه ویل بر سر راه مان کنده شده است، هر رونده‌ای را در خود فرو خواهد برد و عبور به ماورای آن محال خواهد بود. اگر این نکته را نیک می‌دانیم، برای تضمین ثبات پایدار و تأمین امنیت یا رشد و شکوفایی فرهنگی و اقتصادی، با تابو ساختن دیورند و مسکوت گذاشتن آن و سپس جستجوی کوره‌راهای توسعه و ثبات، باز هم دور باطلی است که بیش از یک قرن تجربه‌ی ناکام ما بوده است. کمک‌های جامعه‌ی جهانی و حضور جهانیان تا زمانی‌که آب از سرچمشه گل‌آلود است و تا تابوی دیورند نشکسته است، نه تنها دردی را دوا نمی‌کند، بلکه زخم را عمیق‌تر می‌سازد و دود این چاه ویل هم‌چنان چشمان مان را تار و راه تدبیر را بر ما خواهد بست. به رسمیت شناختن خط دیورند در قبال باز نمودن یک راه آزاد به دریا از سوی پاکستان برای افغانستان، تنها گزینه‌ای است که با به کار گرفتن یک دیپلماسی قوی شاید مقدور بنماید تا هم مصالح افغانستان تأمین گردد و هم مایه‌ی آسایش پاکستان گردد. پول انگلیستان و وعده‌های جنرال دیورند هوش از سر ما ربود و خاک را به ویرانه مبدل ساخت. اینک ماییم و برادران ناراضی ما و همسایه‌ی دیوار به دیوار ما. ما و برادران ناراضی ما هرکدام به شکلی، در پی یافتن بهشتیم، یکی می‌خواهد کابل بهشت شود، و آن یکی می‌خواهد از طریق «انتحار در کابل» به بهشت رسد و یکی هم می‌خواهد به بهشت وزیرستان و آن‌سوی دیورند دست یابد. اما همسایه‌ی آن‌سوی دیورند با نیشخند می‌گوید: این هرسه نوع بهشت، خیالی بیش نیست. همسایه با قاطعیت و نیشخند می‌گوید: اگر توانستیم از مجاهدین به طالبان عبور کنیم، امکان عبور از طالبان به داعش نیز فراهم است. با روند مذاکرات کنونی، دست همسایه از دوجهت باز است: از یک‌سو از طریق پروسه‌ی مذاکرات صلح با سرانجام نامشخص، در تلاش است تا طالبان را شریک قدرت نماید، از سوی دیگر، توفیق خواهد یافت تا داعش را جایگزین طالبان نموده و بدین ترتیب، هم‌چنان ابزاری برای پیگری و عملی ساختن سیاست همیشگی خود در اختیار داشته باشد. پس چرا با نیشخند نگوید که: در غیاب عقل سلیم، راه بهشت (ماورای دیورند) مجویید، «کابل باید بسوزد» و «انتحاری‌گر مجانی نیز باید در کابل بسوزد و بسوزاند»:

حرص آدم چون سوی گندم فزود/ از دل آدم سلیمی را ربود

(مولانا جلال الدین بلخی)

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید