در شماره دوم «آسیاتایمز» از «هدیه و حسرت هویت» و اسارت خویش در ذیل فرهنگ بادیه سخن گفتیم. در پایان وعده سپردیم که در شماره‌های بعدی «آسیاتایمز» پیامدهای حاکمیت فرهنگ بادیه و هدیه دادن هویت پیشین را به دیگران و نیز آثار حسرت و تقلا برای هویت نوین را بر شماریم.  

1. حداکثری‌گرایی

فرهنگ بادیه در برابر بادهای سهمگینی می‌تواند تاب آورد. سال‌هاست که مدرنیته در برابر سنت‌های دست‌وپاگیر ما سر فرود آورده و ارزش‌های عقلانی و مدرن در نمک‌زار قومیت و فرهنگ

قبیله استحاله گردیده‌است. فرهنگ بادیه و منطق قبیله اگر در دِه یا شهر و زندگی اسکان‌یافته هم نفوذ کند، خصایص خود را حفظ نموده و شیوه‌ی تولید و سبک معیشت آن را هم‌چنان مبتنی بر غارت و غنیمت استوار خواهد نمود. باری، از دل مردمان تحت حاکمیت چند قرنه‌ی فرهنگ بادیه و عقل قبیله بر خرابه‌های خراسان، پدیده‌ای ساخته‌شده‌است که می‌توان «جامعه‌ حداکثری‌ها» نامیدش؛ حداکثری‌گرایی‌ای که غیریت جزو ذاتیات آن و بی‌اعتمادی از لوازم ذاتی آن است. ساختار متصلب سیاسی و تمامیت‌خواهی حاکم بر خرابه‌های خراسان در چند سده‌ی گذشته سبب شده است که جماعت ساکن در این دیار به شدت «حداکثری» بار آیند. پرداختن به روان‌شناسی اجتماعیِ جماعت حداکثری‌ها یکی از ضروریات بررسی ویژگی‌های بنیادین جامعه‌ی ماست. علم «جامعه‌‌شناسی» و «روان‌شناسی» امروز در جامعه‌ی ما به شدت غریب است. حال‌آنکه، از جمله مخازنی که می‌تواند به لحاظ علمی گره کور دور سر چرخیدن‌های یک جماعتی همانند جماعت ساکن بر ویرانه‌های ایران باستان و خراسان ویران را روشن سازد، نگاه‌های ژرف جامعه‌شناختی و روان‌شناختی به وضعیت ما و بهره‌گرفتن از دستاورد دسپلین‌هایی همانند جامعه‌شناسی سیاسی و روانشناسی اجتماعی است. 

به هر حال، منطق غیریت‌پنداری و حداکثری‌گرایی یکی از دستاوردهای چند سده کشاندن زندگی مردمان این مرز و بوم در زیر سلطه‌ی سنت‌های بدوی و حکم‌رانی‌ قبیله‌ای است. فرهنگ و سبک معیشت بادیه‌ای و عقل قبیله‌ای و سرانجام حداکثری‌گرایی آن، به پدیده‌ی حداکثری‌گرایی در میان تمامیِ ساکنان این قلمرو بازتاب یافته و حداکثری‌گرایی در میان تمامی تبارها، معلول حاکمیت همین فرهنگ و محصول ساختار برآمده از دل همین سبک معیشت است که توسط حاکمیت بادیه‌ای و حکومت‌های قبیله‌ای برای ما به میراث گذاشته شده‌است. امروز برای جامعه‌ی افغانی قومیت به مثابه‌ی انسانیت تعریف شده است و تبارهای خارج از قومیت خود را خارج از انسانیت تلقی می‌کنیم. به حکم حداکثری‌گرایی، زمانی یک انسان، «انسان خوب» خواهد بود که در قومیت و مذهب و حتی دسته‌بندی‌های درونی آن‌ها، حداکثری باشد و جایی برای دیگران باز نکند؛ کم‌تر از این به هیچ‌وجه قابل قبول نیست.

حال، با توجه به لوازم ذاتی فرهنگ بادیه که به برخی اشاره شد و با توجه به آن دو ویژگی روحی و روانی ما (بی‌اعتمادی و حداکثری‌گرایی) و منش‌های مبتنی بر این خصلت‌ها و این حقیقت که ما دو رنگ بیشتر نمی‌شناسیم و نمی‌بینیم: سیاه و سفید (با خاکستری دیدن میانه‌ای نداریم)، پرسشی به میان می‌آید: با آن‌چه که دموکراسی، جامعه‌ی چندصدایی، انتقادپذیر و مدرن می‌نامیم یا نایل شدن به آستانه‌ی زندگی انسانی و دست یافتن به حداقلی از لوازم حیات شرافت‌مندانه چه مقدار فاصله داریم؟ چه مقدار جا برای هم‌دیگر باز می‌کنیم تا بتوانیم همه با هم یک زیست مشترکی که در خور شأن انسانی‌زیستن باشد، رقم زنیم؟ آیا خصلت‌های ناب ما با آرمان‌های چون سراب ما یک سره بیگانه نیست؟ این آرمان‌ها را با کدام ظرفیت‌ها جستجو می‌کنیم؟ زیرساخت‌های اجتماعی و شرایط فرهنگی‌‌اش را فراهم و ابزار عقلانی‌اش را تدارک دیده‌ایم؟ به نظر می‌رسد که تا «ملت» شدن، «زندگی مدنی» و هم‌نشینی مسالمت‌آمیز، هنوز فرسنگ‌ها فاصله داریم؛ مگر این‌که معجزه‌ای در کار باشد. چند قرن است که در پایه‌های فرهنگی، سبک معیشت و منطق زندگی در این جامعه، ویروسی خطرناکی از پاهای تاول‌زده‌ی فرهنگ بادیه‌ای رخنه نموده و فرهنگ بادیه‌ای در تمام عرصه‌ی سیاست و فرهنگ این جامعه سریان و جریان یافته است و حتی خیال زندگی انسانی و تخیل تمدن، سخت می‌نماید. فرهنگ بادیه‌ای تنها با عصبیت، غارت و تهاجم میانه‌ی نیک دارد و جز به دفن نمودن میراث فرهنگی و تمدنی متساهل، انسان‌گرا و دگرپذیر راضی نمی‌گردد.

2. بی‌اعتمادی و خشونت

پیامد ملموس و ناگزیر دیگر فرهنگ بادیه و منطق قبیله آن است که هیچ‌گاه مجالی برای اعتمادسازی سیاسی باقی نمی‌گذارد. بی‌اعتمادی به نوبه‌ی خود به کینه و سرانجام به خشونت منتهی می‌گردد. گروه‌هایی را که منطق قبیله «غیر» پنداشته و مورد هجمه قرار می‌دهد، ناگزیر با سلب اعتماد از طرف معامله‌ی خود و با از دست دادن اطمینان به امنیت آینده‌ی خویش، باید به ابزار و روش مشابه مجهز گردد. دغدغه‌ی افراد ساکن در زیر سایه‌ی منطق قبیله و فرهنگ بادیه، دغدغه‌ی امنیت و حفظ بقاست، نه دغدغه‌ی تکامل یا پیشرفت. 

3. تریاکی شدن اقتصاد و خمارشدن خرد جمعی

تأثیر دیگر فرهنگ بادیه و سبک معیشت بادیه‌ای، خیزش خشخاش و خماری خرد جمعی است. قلمرو و سرزمین کنونی ما، زمانی از تمدن و فرهنگ متفاوتی برخوردار بود: فرهنگ شهری و فرهنگ ده. اما از فرهنگ بادیه‌ای خبری نبود. فرهنگ ده، فرهنگ زراعتی است و زراعت در ذات خود مقدس می‌باشد. برای فهم شیوه‌ی تولید و سبک معیشت در آریانا و خراسان و نوع نگاه به کشاورزی و صنعت، اگر سراغ «اوستا» و نگاه زرتشت برویم و یا سری به «ریگ ویدا» و «اوپانیشادها» بزنیم، با فرهنگ حاکم در عصر خود تفاوت‌های فاحشی می‌بینیم. هم در اوستا و دیانت زرتشتی (آیین قبلی خراسان‌زمین)، هم در ریگ ویدا (بیت‌الغزل کیش هندوئیزم و یکی دیگر از محصولات فرهنگ البرز و بامیان)، هم در اوپانیشادها (شرح ریگ‌ویدا) و هم در منابع و آموزه‌های اسلامی، کشاورزی بسیار تقدیس و تکریم شده و مورد تشویق قرار گرفته است. اما این‌که چه بکاریم، سخنی است، دیگر: زعفران یا خشخاش؟ گندم یا تریاک؟ سیب و انگور یا مایه‌ی نارسایی مغز و مرگ فرد و مایه‌ی ننگ و مرداری جامعه؟ کشاورزیِ تریاکی ریشه در منطق تریاکی دارد، و به نوبه‌ی خود، فرهنگ تریاکی تولید می‌کند. اصحاب منطق تریاکی کجا می‌دانند که خشخاش تنها مصرفش خرد را خمار و عقل را تعطیل نمی‌کند، بلکه فرهنگ خاصی نیز تولید می‌کند. از پیامدهای فرهنگی و سیاسی منطق تریاکی و فرهنگ خشخاشی چه مقدار نگرانیم؟ دغدغه‌ی زارع تریاک، پول درآوردن و مصرف آن برای جنگ و دوباره جنگ برای غارت و غنیمت و اسارت در دام آیین خشخاشی و تله‌ی کیش تریاکی است.

در منطق قبیله‌ای و فرهنگ خشخاشی، این‌که تریاک چه پیامدهایی برای به لجن کشیدن روح افراد، تباه نمودن خانواده‌ها، سیه‌روزی هم‌نوعان یا هم‌وطنان و قربانی شدن کودکان معصوم در پیشگاه تریاک و محراب خشخاش می‌شود، مهم نیست. در فرهنگ قبیله‌ای و منطق خشخاشی، این‌که روح زارع خشخاش از اساس مسخ شده و هویت و شخصیت‌اش از بنیاد تریاکی و خشخاشی می‌شود، مهم نیست. در فرهنگ، شیوه‌ی تولید و سبک معیشت قبیله‌ای، این مهم نیست که چگونه به دست آوری، مهم آن است که چه مقدار بتوانی به دست آوری: سرِ خٌم خشخاش به سلامت! اگرچه در اندرون این خم قاتل خِرد خوابیده باشد. سرانجام آن‌که محصول منطق خشخاشی، فرهنگ تریاکی و سیاست خشخاشی خواهد بود و خرد سیاسیِ اصحاب خشخاش و حاکمان خشخاشستان را نیز خمار خواهد کرد. بی‌جهت نیست که در زبان انگلیسی، فرهنگ (culture) به معنای کشت‌وکار آمده است. جنبه‌ی پرورشی در هردو نهفته است، کشاورزی با پرورش گیاه سروکار دارد و فرهنگ با پرورش روح و روان؛ و این دو پرورش با هم پیوند وثیق دارند: گیاهی که کاشت و برداشت می‌شود، تنها مصرفش روی روان اثر باقی نمی‌گذارد، بلکه فرآیند کاشت و برداشت آن نیز روح و جان را متأثر ساخته و فرهنگ متناسب با خود را به ارمغان می‌آورد.

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید