ویرانی کشور و خرابی روزگار ما بخشی معلول ساختار متصلب و کپک‌زده است و بخشی هم معلول ذهن ویرانه‌ و معرفت نمناک و نحیف کارگزار در جامعه‌ی ما. جوامع به سامان رسیده معمولا وام‌دار اندیشمندان پرتوانی در عرصه‌ی فلسفه، جامعه‌شناسی، علوم سیاسی، اقتصاد و سایر علوم انسانی هستند. علوم انسانی علوم فرهنگی است و بنیادها را پی می‌ریزد و نوع نگاه ما به حیات و هستی را مشخص می‌کند. اما در جهان سوم غالبا علوم انسانی نحیف است. به همین جهت، مدیریت جامعه عمدتا بین این سه گروه در بده-بستان است: 

 

1. انجینیرصاحبانی که هنوز لیسانس مهندسی خود را هم تمام نکرده مفسر دین و شارح شریعت شده اند و به مهندسی دین و سیاست پرداخته اند. (کمپودرها و کسانی دیگری که خود را دکتر می‌نامند و دو سه روزی بر چوکی سایر دروس علوم تجربی نشسته اند را نیز به همین گروه ملحق نمایید). 

2. نظامیانی که عمدتا با کم‌ترین فرصت برای مطالعه، جهان‌بینی‌شان به اندازه‌ی سوراخ لوله‌ی تفنگ شان است و از این سوراخ جز خشونت چیزی نمی‌بارد. 

3. برخی کسانی که چند روزی بر سر سفره‌ی معارف دینی نشسته و تنها چند کتاب سنتی در حوزه‌ی معرفت دینی را به رسم روزگار پاس کرده اند و احساس می‌کنند علم ما کان و مایکون در جیب مبارک شان جمع گردیده است و با مطالعه‌ی چند کتاب کلاسیک در قلمرو معارف دینی، می‌شود پیچیدگی‌های سیاست و جامعه را نیز به راحتی درک و حل نمود.

حقیقت آن است که:

1. انجینیر برای عرصه‌ی ساخت‌وساز فیزیکی مناسب است (آن‌هم به شرطی که حداقل لیسانش را با موفقیت سپری نموده باشد). 

مشکل نوع نگرش با خاستگاه علوم تجربی و مهندسی به مسائل اجتماعی، سیاست و معارف دینی، آن است که اندیشه‌ها را قالبی و مرزبندی شده بار می‌آورد و مطلق‌نگری و سخت‌گیری را تشدید می‌کند. در نزد صاحبان این نوع نگرش، تکثرگرایی روشی، احتمال خطا و به رسمیت شناختن برداشت‌های متفاوت با برداشت خود، معمولا با اقبال مواجه نمی‌شود. از نظر یک متخصص علوم تجربی و مهندسی، تصور می‌شود که رازهای نهفته در شیوه‌ی اصلاحات یا تکامل اجتماعی و پیچیدگی‌های پدیده‌ی معرفت فرهنگی (چه در عرصه‌ی آموزه‌های دینی و چه در عرصه‌ی اجتماع و سیاست) همانند دو فرمول ریاضی و به سادگی دو قاعده‌ی ثابت در مهندسی، قابل اثبات است و خطاپذیری در آن راه ندارد. در حالی‌که خصلت علوم انسانی آن است که به دلیل فقدان فرمول‌بندی فیکس در این علوم، محصل رشته‌های علوم انسانی به دلیل درگیر بودن با نظریات مختلف و بررسی‌های انجام‌شده از یک مسأله از وجوه و منظرهای گوناگون، با اندیشه‌های متنوع آشنا می‌شوند و اغلب از ساده‌پنداری و جمود روی یک نظریه‌ای که خطاپذیر تلقی نمی‌شود، باز داشته می‌شوند (البته این قاعده استثناپذیر است و بستگی به میزان متن‌خوانی و سروکار داشتن یک محصل یا متخصص علوم انسانی با متون و زوایای دید متفاوت نسبت به یک مسأله متفاوت دارد. هرچه متون خوانده شده و آشنایی با نظریات متنوع بیشتر باشد، ظرفیت و نیز دقت در قضاوت یک عالم علوم انسانی بیشتر خواهد شد).

2. نظامیان برای روزگار جنگ و دفاع فیزیکی از قلمرو سرزمینی و نوامیس کشور خوبند، نه برای مدیریت سیاسی و فرهنگی جامعه.

3. دانش‌آموختگان معارف دینی با سواد ابتدایی برای مسأله‌گویی و راه‌اندازی برخی مسائل شرعی خوبند.

با این اشارات، باید گفت که مدیریت جامعه گروهی از انسان‌ها را می‌طلبد که ویژگی‌های ذیل را داشته باشند:

الف) اولا متبحر در علوم فرهنگی و انسانی بوده و مبانی فلسفی و فرهنگی ژرفی داشته و از اندیشه‌ی سازواری برخوردار باشند (حداقل در حدود هزار کتاب مطالعه کرده باشند و خود نیز حد اقل چند اثر علمی معتنابه خلق کرده باشند).

ب) در معرفت دینی مقلد نباشند و به ژرفای آموزه‌های کیش خویش رسیده باشند.

ج) بین معارف به دست آمده از فلسفه و علوم فرهنگی از یک‌سو، و معرفت دینی از سوی دیگر، هارمونی درخوری ایجاد نموده باشند. 

اما در این فضای غبارآلودِ فرهنگی کابل (که بی‌شباهت به آلودگی رودخانه‌ی امروز کابل نیست)، نفس‌های گرم از علم و پاک به لحاظ اخلاقی، کم تر یافت می‌شود و خشک‌سالی علم و قحط‌الرجالی در عرصه‌ی فرهنگی غوغا می‌کند. (باید تأکید نمود که منظور فقدان یا کمبود مولوی، آیت الله، دکتر، استاد، پوهاند و... نیست که از این القاب به وفور یافت می‌شود، منظور «قحط الرجالی» است). 

چه میزان می‌توان به بهبود وضعیت خود امیدوار باشیم، در حالیکه نه تنها فرهنگ مطالعه و کتاب‌خوانی در میان توده‌ی مردم هنوز جایگاهی ندارد، بکله حتی مثلا متخصصین و دکترهای علوم فرهنگی ما شاید به ندرت معتاد به مطالعه و تفکر باشند. شاید کم‌تر انسانی را در جامعه‌ی خود پیدا کنیم که اعتیاد به تفکر و مطالعه داشته باشد. مجریان امور ما شاید در طول عمر خود پنج جلد کتاب نخوانده باشند و چند ساعتی هم درباره‌ی رازهای انحطاط و سیه‌روزی ما و پیامدهایی که رفتار و گفتار خودشان در تمدید این وضعیت دارد، اندیشه نکرده باشند. 

تحصیل‌کردگان و دارندگان مدرک‌های آکادمیک ما نیز پس از ورود به جامعه، تسلیم فضا و جو حاکم گردیده و به خیل لشکر بی‌سوادان و نان به نرخ روزخوران می‌پیوندند و فرهنگ و ادبیات کارگزاران سنتی، بر رفتار و کنش ایشان غالب می‌شود و به جایی که تحول ایجاد کنند، خود در نمک‌زار معاملات فسادآلود و میدان سیاست قومی و زمینه‌ی فرهنگ قبیله‌ای، استحاله می‌شوند. غافل از آنکه سقراط، فارابی، ابن‌سینا، مولوی و هر کسی که سرش به تنش می‌ارزد، از وقتی که خود را شناختند (از همان آوان کودکی) تا لحظه‌ی احتضار و بستر مرگ، لحظه‌ای از جستجو و تکاپوی نکته‌ی جدید و تلاش برای دانش‌اندوزی غلفت نکردند و دمی نیاسودند و بسیاری از ایشان کتاب در دست، جان را به حق تسلیم کردند. نیز، هیچ‌گاه تسلیم شرایط حاکم بر ساختار قدرت و نظام حاکم نگردیده و به بیش از آن‌که  از فرهنگ زمان خویش و فرهنگ سیاسی حاکم تأثیر پذیرفته باشند، بر آن تأثیر گذاشته‌اند.

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید