ششم جدی، سرآغاز تراژدیِ سه‌دهه‌ی سیاه در این ملک است. اژدهای ارتش سرخ در این روز سیاه (ششم جدی 1358) برای نجات برادران کمونیست و پی‌گیری منافع استراتژیک ابرقدرت شرق، به افغانستان خزید. نویسنده که خود متولد این‌سال‌های سیاه می‌باشد، همانند هزاران هم‌وطنِ هم‌نسل‌ خودم، از بدو تولد تا امروز، به جز دودِ باروت و فرهنگِ تفنگ‌به‌دوشی و زورگویی و فضل‌فروشیِ جهادی یا طالب و کمونیست، چیز دیگری در جامعه‌مان مشاهده نکرده‌ایم و اسلام، فلسفه، عرفان، فرهنگ مدارا و زیست انسان‌مدارانه یا ارزش‌های انسانی‌ِاین ملک را فقط در

کتاب‌ها خوانده‌ایم و در لابلای اوراق «مثنوی»، «وجه دین»، «رساله‌ی قشیریه» یا «حدیقة الحقیقه» جسته‌ایم. تا چشم به هستی گشودیم، گلوله دیده‌ایم و فقر، جنگ دیده‌ایم و خشونت. فقر، فساد، ناامنی، تعصبات قومی، خشونت، انتحار و ده‌ها پدیده‌ی ضد مدنی دیگر، ویژگی‌های بیش از سه دهه زندگی انسان‌های نسل من در این جامعه بوده‌است. این خصلت‌ها امروز به ذاتیات فرهنگ ما تبدیل شده و تا کنون، نه تنها تغییر قابل توجهی را در کاهش فرهنگ جنگ و خشونت، مشاهده نمی‌کنیم، بلکه هر روز بیش از پیش خشونت در این جامعه‌ وحشیانه‌تر و درنده‌خویی جلادانِ انسانیت، ددمنشانه‌تر می‌شود. 

اگرچه آب از سرچشمه گل‌آلود بود و فرهنگ خشونت و عصبیت، یادگار روزگار پیشین و میراثی است که از سلسله‌های حاکم گذشته برای ما به ارث رسیده‌است. اما ششم جدی، سرسلسله‌ی روزهای سیاهِ پسین بود که گام به گام ملت محنت‌کشیده‌ی ما را به کام بحران و منازعه فرو برد. حاکمیت و سلطه‌ی سیاه کمونیستی، جهاد مقدس و سپس جنگ‌های خونین داخلی بین برادران جهادی را به ارمغان آورد. دولتیانِ دولت نورسیده‌ی اسلامی که هنوز خود نمی‌دانستند چه می‌خواهند و با کدام مهندس یا طبیبِ اسلام‌گرا ساختار و نظام سیاسی‌ِ اسلامی‌ِ خود را طراحی می‌کنند، ناگزیر به زورآزمایی میان خویش پرداختند و گرد و خاک را در آسمان کابل پیچاندند. زورآزمایی فرماندهان جهادی نیز سبب ظهور پیام‌آوران بهشت و نوید‌دهندگان «شهرخدا»ی طالبانی گردید که در نهایت به «شلاق و شمشیر» و «ذبح انسان» و به مذبح بردن «انسانیت» منتهی گردید. شیوه‌ی حکم‌روایی طالبانی نیز (که خود زاده‌شده در دامن اربابان غربی و با دایه‌گیِ همسایه‌ی جنوبی بود)، بهانه را به دست ارباب پیشین و زورمدار دنیا داد تا بر ویرانه‌های خراسان لشکر کشد و به اصطلاح «دموکراسی» را به ما ارمغان دهد تا ما به «قوم‌کراسی»‌اش تبدیل کنیم. 

آن‌چه که در این سال‌ها تمامی جریان‌های پرادعای ما و در نتیجه، تمامی ملت را زمین‌گیر ساخته است، سه متغیر ذیل است:

1. خاطره‌ی تاریخی و عقده‌های به جای مانده از گذشته

یکی از زنجیرهای محکم در پای فرهنگ سیاسی و ماهیت تعاملات اجتماعی ما، میراث به جای مانده از نظم حاکم و سلسله‌های حاکمان پیشین است که عقده‌های قومی و تبعیض را در این جامعه نهادینه ساخته و به خاطره‌ی جمعی ما بدل نموده است.

2. تکیه بر بیرون

نه تنها سلاح و امداد مالی‌ِ جریانات گوناگون سیاسی در این جامعه وابسته به خارج از مرزهای کشور بوده است، بلکه بنیان تفکر و ایدئولوژیِ این جریانات نیز وارداتی بوده است. در این میان، کمونیست‌های افغان اگرچه از حمایت سیاسی و نظامیِ مسکو همواره بهره‌مند بوده‌اند، اما ‌سامان‌يافتن تفکر چپ در افغانستان حتی مرهون ارتباط مستقیم با مسکو یا برلین نبوده است، بلکه با واسطه و تا حد زيادي مرهون حزب توده در ايران بوده‌است. حزب توده با ترجمه‌ی متون اصلي مارکسيسم و انتشار آن در قالب کتب و مجلات و صدور آن به افغانستان، جامعه‌ي بسته‌ي افغانستان را با افکار جديدي که از برابري، برادري و مساوات و رفع تبعيض و ستم سخن مي‌گفت، آشنا کردند. اين شعارها براي جامعه‌ي تحت ستم آن‌روز افغانستان بسيار دلنشين و فريبنده بود. به گفته‌ی بسیاری از رفقای کمونیست افغان، اعضاي حزب توده نزد فعالان سياسي چپ‌گراي افغان از ارج و قرب خاصي برخوردار بودند و حتي در اختلافات خود داوري توده را مي‌پذيرفتند. نورالدين کيانوري از سران حزب توده مي‌نويسد:

«قاضي ميان اين دو گروه [خلق و پرچم] نيز حزب ما بود؛ زيرا اين رفقاي افغاني براي حزب توده ايران احترام فراوان قايل بودند. علت اين بود که آ‌ن‌ها مارکسيسم‌ـ‌ لنينيسم را از نشريات حزب توده ايران که به فارسي به چاپ مي‌رسيد و براي آن‌ها فرستاده مي‌شد، آموخته بودند».

داستان منابع تمویل فیزیکی و تأمین فکری جریان‌های اسلام‌گرا و طالبان نیز، نیاز به شرح و بسط ندارد و همگان نیک می‌دانند (یا به اسلام‌آباد منتهی می‌شود، یا به ریاض، یا به تهران، یا به الازهر، یا به دیوبند، یا به قم و نجف و یا به مدرسه حقانی).

3. قومیت

ایدئولوژیِ تمامی‌ِ جریان‌های سیاسی در افغانستان (از کمونیست تا جهادی و طالب)، در برابر متغیر قومیت عاجز مانده و در نهایت به نفع قومیت رنگ باخته‌است. بسیاری از اختلافات درونی و شکاف‌ها و دسته‌بندی‌هایی که در نهایت به تصفیه‌حساب‌های خونین در میان این جریانات بدل شده‌است، با مرز قومیت گره خورده‌است و تعیین‌کننده‌ترین متغیر در این معادلات و منازعات، عنصر قومیت بوده‌است.

به هر حال، شش جدی از مسکو رقم خورد تا اسلام‌آباد و واشنگتن‌ را تحریک کند، اسلام‌آباد نیز به تحریک ریاض روی آورد و ریاض پای واشنگتن را به میان کشید. اما امروز، جای شکرش باقی‌است که تخت و بخت تمامی بزرگان وابسته به جناح‌های کمونیستی، اسلام‌سیاسی یا طالبان کرام برقرار است. خدای‌را هزاران سپاس که نه فرماندهان و رفقای کمونیست بی‌بهره از خانه‌ی مجلل در شیرپور هستند، نه بزرگان و فرماندهان جهادی از قصر مجلل در وزیراکبرخان یا شیرپور بی‌بهره‌ می‌باشند و نه ملاضعیف یا وکیل‌احمد متوکل از مزایای زندگی آرام و پردرآمد محروم هستند. فقط چند هزار یا چند ملیون معلول و بیمار روانی یا فرزندان یتیمی که پدر را به دستور بزرگانِ نام‌برده در بالا از دست داده‌اند، کفشی در پا و نانی در سفره ندارند و مادران بیوه که شوهران‌شان را از دست داده‌اند، لباس مناسب یا بخاری و چوب سوخت ندارند و با شکم خالی در زیر تکه‌ای از پلاستیک زندگی می‌کنند. این مقدار ناملایمات، فدای سر رفقای کمونیستی که عدالت را تأمین کردند و قربان جان و تن نویددهندگان دولت یا امارت اسلامی و شهرخدای ایشان باد که زحمت کشیدند برای خروج شوروی دست به تفنگ بردند، اگرچه در نهایت تفنگ را به سینه‌ی برادران مسلمان خود نشانه‌رفتند. 

آری، این بود میراث آن روزِ «سرخ‌ِ سیاه» که روزگار ما را گام به گام به سیاهی و تباهی کشید و هنوز زمانِ طلوع صبحِ صلح و سحر شدن این شب سیاه نا پیداست. به امید آن‌روزِ خیالی و آن صبح خدایی برای ساکنان این شهر خاکی. 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید