دوره سلطنت شاهنشاه جهان بر جهان و دوره نوکری رئیس جمهور آمریکا برای ملت آمریکا تمدید شد و آن مرد سیاه دوباره به آن قصر سفید برگشت. نیت تحلیل سیاسی در سر ندارم که سخنی است خوراک یک روز یا دو روز، بلکه نگاهی به بنمایه‌های تفاوت‌ها نظری انداخته و از قیاس‌های ضمنی این نوشتار مختصر، می‌خواهم راهی برای شناخت گره‌های بنیادین تحول در جامعه خودمان بیابیم و تا حدودی به راز سیه‌روزی اتباع قصر گلخانه و سفیدروزی تابعان قصر سفید نزدیک شویم (هرچند در این مختصر، بحث تفصیلی را نشاید). جمله‌ای که بیش از همه در نطق پیروزی امپراطور جهان در بین هوادارانش در شیکاگو برای بنده جالب بود، ربط مستقیمی به سلطنت وی بر جهان نداشت،

 

بلکه مربوط به درون جامعه آمریکا بود. سلطنت بر جهان به توانمندی درونی و هارمونی عناصر متکثر در دستگاه واحد ریشه دارد و همین جوشش از درون موجب غرش در بیرون می‌گردد. بنابراین، درک ماهیت سیاست و سازوکار سیاسی در آمریکا، ما را کمک می‌کند تا سیاست خارجی آن را نیز تا آخر بخوانیم. از ادبیات خلق شده در هنگام کمپاین انتخاباتی نامزدها که بگذریم، سخنان اوباما پس از پیروزی نیز نکات زیادی برای تحلیل محتوا در بر دارد. در این نوشته، تنها به یک جمله از سخنان او که اشاره به ماهیت دموکراسی آمریکایی دارد، اکتفا می‌کنم:

«دموکراسی ما به شرکت مردم در پای صندوق‌های رأی خلاصه نمی شود».

این جمله پس‌زمینه‌ها‌ی تفصیلی در فلسفه سیاسی و ماهیت اندیشه‌هایی دارد که منجر به لیبرال‌دموکراسی گردیده است. بعدا خواهم گفت که اوباما یا هر ناخدای دیگری از کشتی‌بانان قصر سفید اگر خود هم بخواهد این دموکراسی را در پای صندوق‌های رأی خلاصه کند، نخواهد توانست، چون شنا کردن بر خلاف مسیر آب آن هم در سربالایی آبشار است که بعید می‌دانم چنین شناگر ماهری به دنیا آمده باشد.

در دنیای ما به اصطلاح جهان‌سومی‌ها از آن جهت تحقق دموکراسی با امتناع مواجه است که هنوز به لحاظ شناختی از درک ماهیت دموکراسی عاجزیم. به عنوان نمونه، در کشورهای جهان سوم، میزان حضور مردم در پای صندوق‌های رأی، مشارکت سیاسی و نماد دموکراسی شناخته می‌شود، در حالی‌که آنچه اهمیت دارد، اتفاقات و رفتار منتخب یا منتخبان پس از روز انتخابات‌ است و به خصوص بین «میزان شرکت مردم در انتخابات» و «دموکراسی» شاید ربط تقریبا اندکی قائل شد. «مفهوم مشارکت سیاسی» یا «دموکراسی» را از پدیده‌ی «مشارکت در انتخابات» باید تفکیک نمود. به ذکر دو نکته‌ی بسیار روشن در ارتباط با نسبت پدیده‌ی حضور در پای صندوق‌های رأی و پدیده‌ی دموکراسی یا مفهوم مشارکت سیاسی اکتفا می‌کنیم:

1. بومی‌سازی به مفهوم استحاله‌ی دموکراسی: جامعه‌ای که در سطح فرهنگ عمومی‌اش هنوز حقیقت دموکراسی پذیرفتنی نمی‌نماید و ذهن نخبگانش هنوز حقیقت دموکراسی را بر نمی‌تابد و تنها به خاطر رسم روزگار باید دموکراسی را زمزمه و مزمزه کنند و به ظواهر آن تمسک نمایند، چنان ماهرانه (و گاهی هم ناشیانه) پدیده «مشارکت» قلب ماهیت می‌شود که بعدا بومی‌سازان و استحاله‌کنندگان خود نیز فریب شاهکاری خود را می‌خورند و تصور می‌کنند که واقعا دارند دموکراسی را تمرین می‌کنند. این قلب ماهیت دموکراسی در جامعه‌ای که هزاران شکاف قبیله‌ای و غیریت‌سازی‌های قومی و قبیله‌ای، منطقه‌ای و دیگر بلاهای آسمانی و زمینی در آن غالب است، به رأی قومی، رقابت قبیله‌ای و چشم و هم‌چشمی منطقه‌ای تبدیل می‌شود. بنابراین، آنچه سبب حضور پررنگ جوامع قبیله‌ای در انتخابات می‌شود نه درک بالای سیاسی و فضای غیرآلوده دموکراتیک، بلکه بالابردن رأی کاندیدای قول و قبیله یا خویشاوند و طایفه‌ی خود است. به همین جهت، در بسیاری از کشورهای منطقه، مشارکت در دهات و روستاها نسبت به شهرهای کلان نسبت به جمعیت‌شان بیشتر است. چون چشم و هم‌چشمی‌ها یا رقابت‌ها در برخی شهرهای جهان‌سومی کم‌رنگ‌تر از جوامع قبیله‌ای روستایی است. علاوه براین، یک بوجی برنج و ده دالر برای شهروندانی که در غم نان شب اطفال گرسنه‌ی خود در مانده اند، می‌تواند آنان‌ را صدبار با صد نام و چندین کارت انتخاباتی در پای صندوق‌های رأی بکشاند. چنین شهروندی در بطن چنان فرهنگی که رشوت از عناصر اصلی آن گردیده است، خداخدا می‌کند که زمان انتخابات تمام نشود تا از هر بار رأی دادن، حداقل نان یک شب اولادهایش فراهم شود و اگر در طول سال او به مسئولین و ادارات رشوت می‌دهد، لااقل هر چندسال یکبار هم خود رشوت‌گیرنده باشد (هرچند پس از انتخابات ناگزیر است که چند برابرش را به مجموع دستگاه عریض و طویل و مدیران و پشت میز‌نشینان دولت مثلا دموکرات خود پرداخت نماید).

2. دموکراسی ماهیت خود را بعد از انتخابات نشان می‌دهد نه قبل از آن یا در حین جمع‌آوری آرا. دموکراسی با چند مفهوم مرکزی پیوند ناگسستنی دارد: «تسلیم بودن و خضوع در برابر قانون و قانون‌گرایی»، «مسئولیت‌‌پذیری و پاسخ‌گویی»، «شفافیت» و «استقلال قوا» (نه تفکیک صوری قوا همانند بسیاری از کشورها منطقه و از جمله ملک خود ما). در بسیاری از جوامع جهان سوم و از جمله دموکراسی افغانی، رئیس‌جمهور بعد از انتخابات به صورت اتوماتیک تبدیل به «شاه» و «سلطان» می‌گردد. چون قانون اراده اوست. فرق بین سلطان‌های امروزی و سلاطین سابق آن است که سلاطین گذشته سلطنت را از پدر به ارث می‌بردند، اما سلطان‌های جدید از درون صندوق‌های رأی خارج می‌شوند، اما به لحاظ ماهیت، تفاوت چندانی بین این سلطان قرن بیست و یکم و آن سلطان قرن هفدهم یا هیجدهم وجود ندارد. مسئولیت‌پذیری و پاسخ‌گویی نیز در جامعه‌ی مثلا دموکراتیک ما آن است که سال یکبار وزیران مملکت نوشته‌ای دست و پا شکسته و عاری از حقیقت را از تلویزیون بخوانند و ملت هم به حق «برنامه ستاره افغان» یا «کشتی‌کج» یا «سریال زمانی خشو هم عروس بود» و یا «الله هوی صوفیان دکاندار پاکستانی» را بر شنیدن بیانات مثلا حکیمانه و گویا صادقانه و دیدن چهره نورانی و مظلوم خدمتگذاران خود ترجیح دهند. طبیعتا، شفافیت نیز آن می‌شود که نمک بگندد و قاضی صاحب با مجرم زیرکانه تبانی کنند و یا مدعیان مبارزه با فساد اداری با وزیران مملکت بسازند و بوجی‌های دالر را به دوبی و کویت یا لندن منتقل کنند و یک رهبر قومی یا فرمانده جهادی و یا پرفیسور نیکتایی‌پوش غرب رفته و جهان دیده نیز به ثارنوالی سفارش کند که فلان نورچشمی یا فلان زورسالار را کارش نداشته باشید که خدا را خوش نیاید و در صورت رسوا شدن او، من هم رسوا خواهم شد! (اگرچه دیگر رسوایی هم کم‌کم مفهوم خود را در ملک ما از دست می‌دهد و به جایی رسواشدن رسوایان، مفهوم رسوایی، خود رسوا شده است).

اما در ملک اوباما و سایر جوامع دموکراتیک (چه در شرق ما مانند توکیو و سئول و چه در غرب ما مانند پاریس یا برلین و یا لندن)، دموکراسی به چیز دیگری گفته می‌شود: «دموکراسی ما به پای صندوق‌های رأی خلاصه نمی‌شود». زیرا قانون‌گرایی، شفافیت، مسئولیت‌پذیری یا پاسخ‌گویی، استقلال قوا و...، در جوامع دموکراتیک مفهوم دیگری دارد: مثلا قانون‌گرایی یعنی این‌که اگر برای همه‌ی مسیحیان یک انجیل وجود دارد، در هر کشور نیز انجیل دیگری وجود دارد به نام «قانون اساسی» که پس از انجیل عیسای مسیح، همانند آن از قداست برخوردار است، ادعای مسلمانی‌گری نیست که کتاب آسمانی خود را برای شفا گرفتن، گذاشتن روی تاقچه یا بالای در ورودی برای دفع دزد و بلا، و گذاشتن پیش روی موتر برای دفع تصادف استفاده کنند و قانون اساسی به اندازه کتابچه مشق اولادا هم ارزش نداشته باشد. در جوامع دموکراتیک از جمله آمریکا، ژاپن و... کودکان در مقطع آموزش ابتدایی با قانون اساسی خود آشنا شده و به آن‌ها تلقین می‌شود که این کتابچه کاغذپاره نیست، قداست دارد و کتاب زندگی و معیار خوب و بد در عرصه‌ی رفتار جمعی و کنش سیاسی است و سایر قواعد و قوانین نیز شاخ و برگ‌های همین درخت مقدس است.

گاهی با خود می‌گویم اگر نخبگان جوامعی مانند جوامع فوق قرآن را می‌شناختند و چند آیه از آن‌را می‌فهمیدند یا دو جمله از نبی گرامی اسلام یا نامه علی به مالک اشتر را می‌دیدند چه می‌کردند؟! شاید هم دیدند و زمانی (در حدود هفت یا هشت قرن) که ما در خواب و کرختی و بزن بزن قومی و مذهبی و نژادی گرفتار بودیم و سر برادران خود را می‌بریدیم، مرغ مطاع فرهنگی، اخلاقی و معرفتی ما به جوامع دیگر پر کشید و این جوامع با به کار انداختن بصیرت و خرد خود، میراث چند قرن جوامع بشری را برای خود به سیستم و عقلانیت تبدیل کردند و برای تحکیم و تضمین حیات ارزش‌های عقلانی و اخلاقی، نهادسازی نمودند. گویا محتوای کتاب آسمانی ما سر از شرق و غرب درآورد و برای ما جلد و کاغذی باقی ماند تا بدان تشفی کنیم و با آن بلا را از خود دور کنیم یا در فاتحه خویشاوندان خود با صوت جلی و صدای رسا قرائت کنیم و گوش شیطان را کر سازیم. گاهی نیز در دفاع از قرآن که از محتوایش چیزی نمی‌دانیم یا خود را به نادانی زده‌ایم و بین رفتار ما و محتوای کتاب آسمانی ما هزار و چند صد و چند فرسنگ فاصله وجود دارد، به سرک‌های کابل بریزیم و موترهای پلیس و مغازه‌های هم‌وطنان خود را آتش بزنیم و چند هم‌وطن خود را در یک مظاهره مثلا متمدنانه بکشیم و نام آن‌را خشم مقدس بگذاریم و به دنیا بفهمانیم که ما پیرو قرآنیم و خشن نیستیم و چرا غربی‌ها به پیامبر ما اهانت کرده و اسلام را دین خشونت خوانده اند! شاید مولای پرهیزکاران این روزها را پیش‌بینی می‌کرد که در واپسین لحظات حیات شریف خود فرمودند: «الله الله فی القرآن لایسبقکم بالعمل به غیرکم: مسلمانان! خدا را خدا را درباره قرآن که به عمل بدان غیر شما (آمریکایی‌ها، ژاپنی‌ها و حتی همسایگان چینی مینی شما) بر شما پیشی نگیرند (که گرفتند!) مبادا در استخراج معادن خدادادی خود محتاج این بیگانگان گردید و برای خروج تان از دریا و لجن‌زار فساد اداری آن‌ها به شما هشدار دهند! (که محتاج شدیم و با صراحت هشدار دادند که رشوت را تقلیل دهید ای مسلمانان و با زبان ضمنی گفتند که به کتابت عمل کن ای غیر خشن و مهربان!)

مسئولیت‌پذیری و پاسخ‌گویی در یک نظام دموکراتیک نیز بدان معناست که اگر نتوانستی پاسخ قانع‌کننده ارایه‌دهی، خودت دیگر خجالت می‌کشی که نشستن بر چوکی را ادامه دهی و چشم‌سفیدی کردن در چنین فرهنگی نه برای یک مرد سیاه مکن است و نه مرد سرخ یا سفید. استقلال قوا نیز یعنی اینکه سلطان قصر سفید و نخست‌وزیر توکیویی با یک شاگرد نانوایی در برابر قاضی یکسان باشند و پرزدنت مملکت نتواند حتی به یک قاضی رده پایین کوچک‌ترین سفارشی بکند (مقایسه کنید با استقلال قوا در جوامع اسلامی و کشور خودمان و سپس هردو را در برابر داستان به قاضی رفتن امیر مؤمنان علی در هنگام حکومتش قرار دهید، همان اقامه‌ی دعوا توسط آن تربیت‌شده‌ی دامان نبی در برابر آن نصرانی که زره آن اسدالله را ربوده بود و در نهایت ماجرای مشرف شدن آن نصرانی به اسلام).

برابری و برادری هم در جوامع دموکراتیک تقریبا تا حد زیادی به همان معنای برابری و برادری است که در کتاب‌ها می‌خوانیم و برابرتری و برادرتری یا لالای بزرگتر و کوچک‌تر چندان معنا ندارد. اگر چنین بود، 12% جمعیت برادران سیاه آفریقایی‌تبار (7.9 ملیون نفر) که اجداد شان به صورت برده وارد سرزمین آمریکا شده بودند، نمی‌توانستند یک برادر سیاه را بر 88% مجموع مابقی جمعیت آمریکا (آنگلوساکسون‌ها و برادران سفید پوست، که طبق قاعده و منطق جهان‌سومی باید برادرتر باشند، یا اسپانیایی‌تبارها، آسیایی‌تباران، برادران سرخ بومی و بومیان هاوایی و جزایر پاسفیک و...) رئیس جمهور بسازند و برادرتران سفید را پشت سر بگذارند. البته که پشت سرگذاشتنی معنا ندارد، چون این پیشی‌گرفتن و پشت‌سر گذاشتن دموکرات‌ها بر جمهوری‌خواهان است نه پیشی‌گرفتن سیاه‌ها بر سفیدها یا سرخ‌ها و دیگر برادران: چشم‌ها را باید شست، طور دیگر باید دید.

و اما پس از انتخابات: رامنی هم نگفت و نیاز نشد تا بگوید: «جام زهر می‌نوشم یا این سیاه پلید تقلب کرد!» بلکه سریع شکست خود را پذیرفت و به رقیبش تبریک گفت و رقیب پیروزش نیز وعده استفاده از توانایی‌ها وی را در دولت خود داد. مگر شیکاگو هلمند یا نیویورک جلال‌آباد یا واشنگتن کابل است؟ مگر اوباما یا رامنی شیخ الحدیث یا مفسر قرآن و یا نیکتایی‌پوش غرب برگشته وردکی یا کابلی و غزنی‌چی است که چنان تصوراتی در ذهن سیاه و سفید شان بگذرد؟ مگر جامعه ریش‌درازان و ریش‌تراشان و یا فرهنگ اِزار کشالان و برقع پوشان انتحاری است که بتوانند همدیگر را دور بزنند؟ (اگرچه ممکن است مباحثات و اختلافاتی هم پس از انتخابات در یک جامعه‌ی دموکراتیک پیدا شود، اما این اختلافات بیشتر محصول برخی خطاها و نارسایی‌های غیرعمدی یا برخی پیچیدگی‌ها است، نه تقلب و رفتار غیراخلاقی). آن کاخ نشین‌سیاه در آن کاخ سفید اگر برای افغانستان، عراق، مصر، لیبی، سوریه یا فلسطین و تونس مونس و سایر مناطق دارالاسلام تکلیف تعیین می‌کند، تکلیف خودش را سفیدها، سیاه‌ها و سرخ‌ها و سبزهایی که ملت خوانده می‌شوند و چند ورق کاغذی که قانون اساسی خواند می‌شود و سیستم سیاسی و اداری‌ای که شفاف نامیده می‌شود، تعیین می‌کند. بعد از اجلال نزول در خانه سفید نیز تبدیل به سلطان و خاقان الاعظم جلالت‌مآب فلانی نمی‌شود و نمی‌تواند چنین شود، بلکه تازه تکالیفش شروع می‌شود و در برابر ملت خود مکلف به پاسخگویی است. خرش اگر از آب هم گذشته باشد، اقیانوس‌های دیگری به نام قانون، وفاداری به منافع ملی، عظمت کشور، مسئولیت اخلاقی در قبال شهروندان مطرح است.رشد عقلانیت و تحول معرفت‌شناختی در بسیاری از کشورهای صنعتی، سبب شده است که صعنت دروغ و تزویر و کارخانه‌های نیرنگ و فریب به تدریج ناگزیر با ورشکستگی مواجه گردیده و به تناسب رشد فرهنگ سیاسی، مشتریان بسیار محدودی برای شان باقی بماند. رمز عدم امکان زورگویی و دغل یا حداقل پایین بودن گراف دروغ و دغل و رفتار خلاف اخلاق در سیاست داخلی جوامع دموکراتیک (که از سوی دیگر حاکمان شان سلطان جهان به شمار می‌روند) را اگر کشف کردیم، آن‌وقت می‌توانیم رمز سلطنت آنان بر خود یا اشکالاتی اخلاقی در عرصه بین‌الملل را هم کشف کنیم. این‌که ممکن است آن ساکن قصر سفید اخلاق را با من و تو و جهان اسلام رعایت نکند، بدان جهت است که منافع و عظمت آمریکا ممکن است چیز دیگری بخواهد و اگر کسی خواهان اخلاقی شدن روابط بین‌الملل می‌باشد، باید قوی و مسلح به «سلاح عقل و خرد» گردد که در نظام طبیعت ضعیف و بی‌مخ پامال است. ما وقتی در رفتار مان با هم‌وطنان خودمان از پس‌کوچه‌های اخلاق هم عبور نمی‌کنیم، چگونه از سلطان دنیا انتظار رعایت اخلاق در حق خود و توقع اخلاقی بودن سیاست بین‌الملل را داریم؟ ما وقتی هنوز در فقدان هارمونی در زندگی جمعی خود رنج می‌بریم و حتی نتوانستیم آجندای منافع ملی خود را تعریف کنیم و هنوز در مورد امهات و رئوس یا اصول سیاست خارجی خود به اجماع نرسیده‌ایم و یا قبل از آن در مورد اداره خانه خود مشکل داریم و خود را نمی‌توانیم مدیریت کنیم، چگونه از دیگران بخواهیم که نسبت به منافع ملی ما تعهد داشته باشند؟ خود چه مقدار به منافع ملی (حقیقتا به معنای ملی) متعهد هستیم؟ اساسا ما شهروند یک کشور هستیم و تبدیل به یک «ملت» شده‌ایم؟! دلیل سلطنت اوباما یا سلطه‌ی او برما مقتضای قانون طبیعی و یک قاعده بسیار روشن است، خیلی ساده: «نوکر مردم خود و خادم میهن خود باش تا سلطان جهان باشی، و سلطان و خاقان مردم خود باش تا نوکر جهان باشی! با خود بجنگ و وطن را فدای قوم و قبیله‌ی خود کن و این قوم را به جان آن قوم بینداز و سینه پر از دود تعصب قومی کن تا آن قوم آمریکایی یا شرقی و غربی بر تو سروری کند! همین!»

به هر حال، علی‌رغم اذعان به نقش غول‌های رسانه‌ای و لابی‌های اقتصادی و سیاه و سفید کردن ها و موج آفرینی‌ها یا موج زدایی‌ها توسط سرمایه‌داران و اربابان شرکت‌ها و غول‌های تجاری و تولیدی، فراموش نکنیم که فرهنگ سیاسی عقلانی، استقلال قوا، سیستم کارآمد و مسئولیت‌پذیری مسئولان در آمریکا تا حد زیادی سبب شده است که دست از پا خطا کردن‌ها بسیار نادر باشد. در برابر عظمت آمریکا و وفاداری به چیزی به نام «آمریکا»، به سیاه و سفید یا شیکاگو و واشنگتن یا حزب دموکرات و محافظه‌کار و ...، کم‌تر اندیشیده می‌شود. رمز موفقیت آنان عقلانیت و این نکته است که همه در یک چیز اتحاد نظر دارند: همه آمریکایی هستیم و السلام، و این یعنی تکثر در عین وحدت، منافع مشترک و سرزمین مشترک، علی‌رغم رنگ‌های متکثر، ادیان و مذاهب متکثر، نژادهای متکثر و خیلی‌چیزهای متکثر و مهم‌تر از همه، عقلانیتی که قادر است این تکثر را به وحدت تبدیل کند.

 اگر غول دنیا هم هستی، باز هم صرفه‌جویی بد نیست. اوباما نامزد ریاست جمهوری کشور ثروتمندی مانند افغانستان نیست که ریخت و پاش کند و نیز برای به دست آوردن رأی، بر شکاف‌های قومی انگشت بگذارد تا خرش را از پول عبور دهد، بلکه پیروزی را وسیله‌ای برای پل زدن میان شکاف‌های موجود می‌سازد: «من نامزدی نبودم که کسی احتمال رسیدنش به این مقام را بدهد. ما کار خود را با پول زیاد یا حمایت فراوان دیگران آغاز نکردیم. مبارزه تبلیغاتی ما در تالارهای عظیم و باشکوه واشینگتن شکل نگرفت. مبارزه ما در حیاط‌های دموین، اتاق‌های کنکور و ایوان‌های چارلستون آغاز شد. مبارزه ما به پشتوانه مردان و زنان کارگری پیش رفت که به سراغ پس‌اندازهای اندک خود رفتند و پنج دلار و ده دلار و بیست دلار به این هدف کمک کردند... این پیروزی را با تواضع و فروتنی و تصمیم جدی به رفع شکاف‌هایی می‌پذیریم که مانع پیشرفت‌مان شده‌اند».

بحث از صحبت اخلاقی نیست، فرهنگ سیاسی یک پایه‌اش «اخلاق» است، اما ستون مهم‌تر آن «عقلانیت» است. پس سخن این نیست که شهروندان یا نخبگان سیاسی آمریکایی یا ژاپنی به لحاظ اخلاقی به وارستگی کامل رسیده و تحلیه و تزکیه نموده اند و به تجلیه رسیده اند. نکته اصلی اینجاست که فریب، دروغ و فساد یا نیرنگ، در یک سیستم منطبق بر عقلانیت، امکانش بسیار محدود و عمل غیرعقلانی است تا غیر اخلاقی. بحث ضرر و زیان مطرح است که کاملا با طبیعت مادی انسان سازگاری دارد (برگردید به کتاب ثروت ملل آدام اسمیت و ادبیات اقتصاد سیاسی بعد از وی). تزویر، دروغ، فریب و نیرنگ یا فساد اداری، به لحاظ سیستمیک هزینه‌های سنگینی دارد که هیچ عاقلی در آمریکا یا ژاپن و کره جنوبی و امثال آن نمی‌تواند مرتکب شود. دروغ، فریب یا هر پدیده‌ی دیگری یعنی انتحار سیاسی و اقتصادی و خداحافظی دایمی دروغگو و فریب‌کار با عرصه سیاست. کسی که به یک سمت سیاسی دست یافته است، یک عمر زحمت کشیده است، حد اقل بیست سال درس خوانده است و در آزمون‌های گوناگون سرافراز برآمده است تا به این سمت رسیده است. پس چگونه می‌تواند این همه را یکباره با یک دست از پا خطا کردن نابود کند. مگر کابل است که اگر جو دو قاطر را هم نتوانی تقسیم کنی، با اشاره‌ی یک وزیر یا وکیل به سمتی دست‌یابی و اگر از آن برداشته هم شدی، با یک اشاره‌ی دیگر، در پست مهم‌تری مقرر ‌شوی! مگر ذهن قبیله‌ای با سیستم و نهاد می‌تواند هم‌خوانی پیدا کند؟ اما در یک جامعه‌ی دموکراتیک، سیستم خود به خود ویروس‌های این چنینی را دفع می‌کند. شواهد زیادی از حذف سیستمیک افرادی که بسیار خطای جزئی کرده اند در کشورهای مانند ژاپن، فرانسه و آمریکا و... در دست است که در این مختصر نگنجند. همان سیستم و عقلانیت ابزاری نهفته در آن و ماهیت سیاست عقلانی داخلی، سمت و سوی سیاست خارجی را نیز مشخص می‌کند و در مورد ما جهان سومی‌ها، به پدیده استعمار یا سلطنت بر جهان و تعریف یک‌سویه و دل‌بخواهی نظم جهانی منتهی می‌شود. این هم قانون طبیعت است که هر کس که قدرت و شمشیر در کف دارد و از تنومندی و تن سالم برخوردار است، استعمارگر ‌تواند شد، نه تن رنجوری که از درون هزار ویروس و میکروب او را تهدید می‌کند، وگرنه چه کسی دوست ندارد که بر سراسر زمین و حتی کهکشان‌های دیگر حکم براند.

سیستم چنان به خود اعتماد دارد که اگر روزی خلیل‌زادِ مسلمان‌زاد من و شما هم روی کار بیاید، همان کند که دیگر هم‌شهریان آمریکایی‌ آفریقایی‌تبار، انگلیسی‌تبار، هندی‌تبار و یا اسپانیایی‌تبار او و یا ایرانی‌تباری چون ولی نصر (فرزند سیدحسین نصر و مشاور ارشد اوباما) و... نکته آن است که سیستم سیاسی و اقتصادی از آدم‌هایی که وارد این خاک می‌شود، «آمریکایی» می‌سازد. چه چه زاد و کجازادش مهم‌ نیست. ادعای مسلمانی‌گری نیست که کتابت بگوید تو جهانی و فرامرزی هستی، اما خودت با عملت بگویی کتابم در این مورد یا اشتباه گفته، یا قرآن در این مورد تحریف شده است و یا برای سخنرانی روی منبر و مجلس فاتحه به درد می‌خورد. مسلمانی‌گری نیست که دینت از امت واحده و توحیدی سخن بگوید و تو خود اسیر خون و نژاد یا مذهب باشی و پدرانت را تا هفتاد و شانزدهم پشت بشماری و فخر بفروشی، صرفا ادعای این چنینی نیست که کتابت بگوید مرغ باغ ملکوتی، اما تو خود گویی نه من همین خروس دانه‌چین مزبله‌ها باشم بِه. در جامعه‌ای که نخبگان آن به یک عقلانیت مدرن دست یافته اند، اگر خلیل‌زاد باشی یا بوش‌زاد، مسلمان‌زاده باشی یا مسیحی‌زاده، سیاه باشی یا سفید و یا سرخ، مهم آن است که همه «آمریکایی» هستید و عضو یک خانواده و همه‌ پیچ و مهره‌های یک ماشین، و عقلانیت تعبیه شده در این ماشین و اجزای آن حکم می‌کند که سرنوشت مشترک‌تان مهم‌تر از سرنوشت یک شخص یا یک نژاد و یا یک ایالت است و همه باید برای عظمت خانه مشترک خود «آمریکا» خدمت کنند که عظمت تمامی نژادها، احزاب، گروه‌ها و اشخاص در گرو عظمت پدیده‌ی «وطن» است که «آمریکا» نام دارد.

این چنین است که سیاست خارجی این غول غربی نیز ادامه همان سیستم است و باید در خدمت تأمین منافع ملت آمریکا باشد. جمهوری‌خواه یا دموکرات، فرق نمی‌کند، سیاست خارجی‌ آن سیستم همانند ناوی می‌ماند که خط سیرش مشخص است و یک قایق نیست که با جا به جا شدن ناخدا و توسط پاروی اوباما یا رامنی در آن تغییر 360 درجه‌ای رخ دهد. ناخدا هر که باشد، مسیر کشتی مشخص است و نهایتا یکی دو پارو توسط اوباما به این سو یا دو پارو توسط بوش یا رامنی و مامنی بدانسو رانده می‌شود و دیگر هیچ، مسیر از شرق به غرب تغییر نمی کند. اگرچه همین دو پاروی اوبا و یا بوش و رامنی، برای من و تو و حتی جغرافیای سیاسی منطقه ممکن است پیامدهای شگرفی داشته باشد (که شبنم در لانه مورچه طوفان سندی است). بنابراین، ممکن است دوپاروی رامنی و جمهوری‌خواهان به تولد پشتونستان، بلوچستان و چچستان و فلانستان منتهی می‌شد، اما آب‌هایی که با پاروی دموکرات‌ها و اوباما ممکن است جا به جا شود، محصولش استحکام خط دیورند یا مشابه آن باشد. در یک صورت جنگ ممکن است دو سال دوام کند و در صورتی دیگری، چند سال بیشتر یا کم‌تر، یکی با حمله اهدافش را تعقیب کند و دیگری با تحریم‌های کمرشکن و یا ... مهم آن است که سلطنت بر جهان از آن کسی است که نوکر مردم خود و خادم به وطن خود است، حالا x باشد یا y، خیلی تفاوت نمی‌کند.

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید