ریشه‌های گسترش ناامنی را در کجا باید جستجو نمود؟ در قوت گرفتن مخالفان مسلح یا در ضعف نظام سیاسی و فقدان اراده‌ی سیاسی برای تحکیم امنیت؟ دوازده سال گذشته به خوبی نشان داده است که سلطنت همواره مصلحت دیده است تا گوسفند امنیت را در قربانگاه مصلحت سر ببرد. تاکتیک‌های کلاسیک امنیتی و سیاست‌های ملانصرالدینی امنیتی در ده سال گذشته، سبب شد که مخالفان مسلح و دشمنان بی‌رحم نظام هر روز جان تازه گیرند و بی‌رحمانه‌تر از گذشته، جان تعدادی از هم‌وطنان را با ناانسانی‌ترین شیوه‌ها قربانی ددمنشی و جهالت خویش بگردانند. بارها دشمنان خیره‌سر مردم به دام نیروهای امنیتی افتادند، اما در نهایت، با ترحم سلطنت از بند رها گردیدند. این روزها نیز گویا سلطنت مصلحت دیده است که 72 تن از

خطرناک‌ترین و بی‌رحم‌ترین دشمنان مردم را از قید رها سازد تا بار دیگر واسکت‌های انتحاری را بر تن نوجوانان و کودکان عیار نموده و برای به خاک و خون کشیدن هم‌میهنان‌شان موظف سازند. دولت این بمب‌سازان و بمب‌گذاران را بي‌گناه اعلام نموده و تنها چندین بمب‌گذاری و عمل انتحاری به فرماندهی ایشان را برای مجرم شناختن این عزیزان کافی نمی‌داند!

واشنگتن اعلام نموده است که این افراد خطرناک، شرور و تروريست اند. مقامات کاخ سفید از تصمیم دولت افغانستان برای آزادی این اشرار ابراز نگرانی شدید نموده و مدعی‌اند که اسناد و مدارکی قوی علیه آنان وجود دارد و این افراد در جرایم تروریستی، از جمله به کارگیری کامیون‌های بمب‌گذاری شده علیه غیرنظامیان در افغانستان، دست داشته اند.

به هر حال، در مورد خطرناک بودن یا نبودن این 72 نفر، بین دولت افغانستان و آمریکا اختلاف نظر وجود دارد، اما شواهد گویا نشان می‌دهد که بی‌گناه خواندن این افراد از سوی دولت و مصلحتی که در رهایی آنان از زندان می‌سنجد، چندان پخته به نظر نمی‌رسد. بارها ثابت شده‌است که چنین افرادی پس از رهایی، پرقدرت‌تر از گذشته دست به عملیات ضدامنیتی زده و بیش از پیش در تضعیف امنیت کشور کوشیده‌اند. در آخرین حلقه از این سلسله، اداره امنیت ملی قندهار از دستگیری یک گروه مسلح ۱۵ نفره خبر داد که در انجام حملات چریکی خرابکارانه و عملیات انفجاری در شهر قندهار دست داشته‌اند. فرمانده این گروه، مولوی عبدالرشید مشهور به مولوی منیب که از سوی آمریکایی‌ها در چوک شهیدان بازداشت شده بود، زمستان سال گذشته از زندان بگرام آزاد شد و به چمن رفت. در اعتراف‌های صوتی که سه روز پیش در اختیار رسانه‌ها قرار داده شده است، یکی از دستگیرشدگان به نام ملا دادمحمد، اعتراف نمود که مولوی منیب حدود یک سال پیش از بازداشتگاه بگرام آزاد شد و به کویته پاکستان رفت و ما هم برای تبریکی او به چمن رفتیم. ملا دادمحمد می‌گوید در کویته مولوی منیب به ما گفت که آیا دوستی قبلی ما برقرار است؟ ما گفتیم بلی. بعد همین بود که یک نفر را در قندهار کشت و ما هم سه نفر دیگر را در منطقه رنگریزان کشتیم. منابع دیگری هم به رسانه‌ها گفته‌اند که یکی از آزادشدگان زندان بگرام در حال حاضر والی نام نهاد طالبان در قندهار است.

با وجود این شرایط، قابل درک نیست که کدامین مصلحت سبب می‌شود تا دولت چشم بر این واقعیت‌های تلخ و پیامدهای ناگوار رهایی این موجودات خطرناک ببندد و بر آزادی آنان پای بفشارد. بدون تردید، نقش متناقض دولت در تأمین امنیت شهروندان و در عین حال کمک به تشدید ناامنی، با هیچ منطق و عقلانیتی قابل توجیه به نظر نمی‌رسد. مسأله تنها رهایی چند شرور خطرناک از بند نیست، مجموعه‌ی تعاملات دولت با مخالفین مسلح نظام، با یک نگاه عقلانی قابل توجیه نمی‌نماید. امنیت هر روز در حال وخیم‌تر شدن است. برخی تئوری پردازان امنیتی ما معتقدند که یکی از چالش‌های امنیتی ما، تاکتیک‌های کلاسیک امنیتی و به روز نبودن این تاکتیک‌هاست. اما مشاهدات میدانی و نشستن پای درد دل‌های فرزندان جان به کف این سرزمین که در صف مقدم جبهه نبرد با لشکر جهل و سپاه حماقت قرار دارند و هر روز خون شان در کنار خون شهروندان عادی و بی‌گناه این آب و خاک به زمین می‌ریزد، چیز دیگری را ثابت می‌کند و مسأله بسی پیچیده‌تر و اوضاع بسی اسف‌بارتر از کهنه بودن تاکتیک‌های امنیتی به نظر می‌رسد. نویسنده خود مدتی پیش از جاده‌ی مرگ عبور نموده و از کابل به مثلا پایتخت فرهنگی جهان اسلام در 1392 و مدینة الاولیا (غزنی) گشت وگذاری داشتم. جاده کابل تا غزنی مانند غربالی سوراخ سوراخ و در هر چند کیلومتری خاکستر و جنازه‌های موترهای خرد و کلان، این جاده‌ی مرگ را آزین‌بندی نموده است و اولین خصوصیت برجسته‌ی قلمرو ولایت وردک به شمار می‌رود. اغلب ولسوالی‌های ولایت غزنی و به خصوص خود مدینة الاولیا که قرار بود امسال پیراهن یوسف به تن کند، نیز به شدت آشفته و ناامن به نظر می‌رسد و به جای پیراهن یوسف، ژنده ردای طالبانی را به تن نموده و در بی سروسامانی کم سابقه به سر می‌برد. حتی دانشجویان انتحاری افتخار انفجار بمب روی شکم مبارک خویش و ایجاد دهشت و وحشت برای ساکنان ملک سنایی را کمایی می‌کنند.

در این سفر، با برخی مقامات و نیروهای امنیتی و برخی مسئولین ولایتی از جمله سربازان جان به کف اردوی ملی و منسوبین پلیس ملی در مرکز غزنی و محلات، هم‌سخن شدم. در مجموع، در می‌یابیم که گویا تفسیر بومی از حقوق بشر و برادری و فقدان اراده‌ی جدی از دارالاماره کابل در رویارویی با برادران ناراضی و مبلغین اسلام یا غازیان مسلمان، اساس چالش‌های امنیتی را تشکیل می‌دهد. به سربازان اردوی ملی و منسوبین پلیس ملی چنین تحمیل شده است که اگر برادران ناراضی یک معلم یا کارگری را از قفا هم گردن بریدند، در حق برادرِ شمشیر به دست ناراضی و بمب به اشکم انتحاری، کوچک‌ترین جفا صورت نگیرد و حتی خَشی هم به صورت مبارک ایشان نیفتد و مرزهای اصول حقوق بشر در حق ایشان نادیده گرفته نشود، چون گویا برادران ناراضی بشرتر هستند و ملت یا سربازان اردوی ملی و پلیس گوسفندانی هستند که باید قربانی حماقت‌های مقدس برادران بشرتر و مسلمان‌تر ما گردند! شواهد پرشمار عینی از این رویکرد سیاسی- امنیتی وجود دارد و حکایت‌های بس باورنکردنی از سربازان اردوی ملی، منسبوبین امنیت ملی و پلیس ملی می‌شنویم. به نظر می رسد که هیولای 2014 هیولایی است که دست‌هایی در درون نظام به دنبال خلق آن هستند تا ماهی مراد خویش را صید نمایند. به امید آنکه در چند ماه باقیمانده صیادان قدرت و عاشقان مکنت در خط مشی خود تجدید نظر نموده و دمار از روزگار سیه‌روزان ملک در نیاورند که هم خود و هم این مردم سیاه‌بخت را به جهنم خودساخته‌ی دیگری خواهند فرستاد. دورباد چنین روزی! استاد سیاف در یکی از سخنرانی‌های چند ماه پیش خود (یا از سر مصلحت‌سنجی شخصی و کمپاین انتخاباتی و یا بر اساس باور قلبی) به نکته‌ی درستی اشاره کردند:

ترحم بر پلنگ تیز دندان/ ستم‌کاری بود بر گوسفندان

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید