حضرت جلالت‌مآب نيکولو ماکياولي چه نيک فرمودند که: 

            «تزوير و ریاکاری تنها خدمتي است که رذيلت در حق فضيلت انجام مي‌ دهد». 

نيز آن مرحومِ خلدآشینان در  کلام دٌرربار ديگري فرمودند: «هر كه بخواهد در همه حال پرهيزگار باشد، در ميان اين همه ناپرهيزگاري سرنوشتي جز ناكامي نخواهد داشت، از اين‏رو شهرياري كه بخواهد شهرياري را از كف ندهد، مي‌‏بايد شيوه‏هاي ناپرهيزگاري را بياموزد و هرجا كه نياز باشد به كار بندد».

صد دريغا که اين سخنان حکيمانه در غرب چندان مشتري نيافت و حکمرانان غربي تنها در سياست خارجي خود به اين پندهاي دلسوزانه‌ي حضرت ماکياولي عمل نموده و در سياست داخلي

خود در برابر آن بزرگوار دهن‌کجي کردند و تقريبا با شهروندان کشور خود اخلاق‌مدارانه و انساني برخورد نمودند و مرزي بين اخلاق و سياست کم‌تر شناختند. اين ناسپاسان, جدايي اخلاق از سياست را تنها در ارتباط با کشورهاي جهان سوم و مستعمرات خود پاس داشتند. دريغا و صد دريغا! 

اما روح آن پير فرزانه توسط نخبگان سياسي سرزمين ديگري شاد شد که اساسا در تصور جناب ايشان هم نمي‌گنجيد. اين کشور نه در مغرب‌زمين، که بر خلاف تصور آن پير طريقت، در خاورزمين بود. اين سرزمين ميمون، همانا سرزمين مردخيز افغانستان است که رهبران سياسي‌اش توصيه‌هاي آن فرزانه‌ي خردورز را نسبت به شهروندان مملکت خويش نيک جامه‌ي عمل پوشاندند و تئوري آن عزيز به گور شده را از غربت به درآورده و فلسفه‌ي سياسي خويش قرار دادند.   

خوب اين از رسم روزگار است ديگر. مگر تئوري حضرت کارل مارکس آلماني و پيش‌بيني وقوع انقلاب پرولتاريا، افول ستاره‌ي بخت کاپيتاليسم و حرکت به سوي کمون نهايي که وي براي آلمان و کشورهاي صنعتي خواب ديده بود، در روسيه‌ي دهقاني اتفاق نيفتاد تا تئوري ماکياولي صاحب در کشور ما واقعيت نيابد؟  

بگذريم! اين‌که چگونه رهبران و نخبگان ما توانستند اين چنين همت يافته و رمز تطبيق آن تئوري قدسي را کشف نمايند، تحليل تئوريک آن از توان منِ بي‌بضاعت خارج است. به هر حال، چند سالي است که ملت بلاديده‌ي افغانستان نظام به اصطلاح دموکراتيک را تجربه نموده و در طي اين پنج سال (1383-1388) دست‌کم سه بار به پاي صندوق‌هاي رأي رفته اند. اين ملت دست از آسمان بريده و پا از زمين جدا، دل خوش کرده بودند که انفجار برج‌هاي دوگانه، درآمدي بر انفجار مغز استبداد قبيله‌اي و فروريختن بت استبداد ديني در کشور شان خواهد بود. غافل از آنکه ويروس استعمار خارجي از راه استحمار اربابان داخلي، روزهاي سياهي را براي اين ملت بي‌صاحب و جامعه‌ي بي‌رمق رقم زده است. ملت ملولي که سال‌هاي سال بر تارک سرنوشت خويش سايه‌ي تاريک نزاع‌هاي قبيله‌اي، استعمار بيروني، دعواي تعداد انگشت‌شماري اربابان سرمست از باده‌ي قدرت، تعداد معدودي از خانواده‌هاي زورمند و تفنگ‌ به دوشان مسلمان و مجاهد را که بر قلب اين ملت و بر لايه‌ي هفتم سرنوشت شان عنقاوار چنگ زده بودند، با علم حضوري، شهود قلبي و تجربه‌ي حسي، حس نموده و در لابراتوار وجدان خويش آزمايش و مشاهده نموده اند. سال‌هاي سال چه در وطن خود و چه در بيرون از مرزهاي سرزميني خود نان شان آجر شده و تا ممکن بوده است، توسط دنيا توهين و تحقير شده و سربار همه‌ي دنيا به شمار رفته اند.‌ ملتي که اعضاي دربدر‌شده‌ي آن به جمع‌آوري زباله در تهران، سک‌شويي در پاريس و تمييز کردن جوي‌هاي فاضلاب انقره فخر مي‌ورزند و از اين طريق لقمه‌ناني به کف مي‌آورند. خوب مشخص است که اين همه افتخارات و اين همه فرصت طلايي زندگيِ نکت‌بار شهروندان کشور، در اثر خودسازي و دلسوزي دولتمردان دلسوز و شفيق و نخبه‌ي اين مرزوبوم و جديت ايشان در دعوا بر سر قدرت به دست مي‌آيد. مگر غير از اين است؟ اللهمّ زد في‌احسانهم!  

تحولات چند سال اخير و افول ستاره‌ي استبداد ديني، مردم را بي‌جهت اميدوار نمود که ستاره‌ي اقبال آنان درخشيده و پنداشتند که ديگر کسي نخواهد بود تا با جاانداختن خود به عنوان سايه‌ي خدا در زمين، بر همه‌ي هست و بود آنان چيره شود و حتي حق نفس کشيدن را از آنان سلب نمايد. 

اما دريغا که اين اميد به زودي به ترديد تبديل شد و کم‌کم به يأس بدل گرديد. دومين دور انتخابات رياست جمهوري نخست به بهانه‌هاي واهي چند ماه به تأخير افتاد. وقتي بازار کاروزار انتخابتي داغ شد، نامزدهايي که جيب شان از دالرهاي خارجي پور بود، به جاي رساندن يک لقمه‌ناني به يک يتيم بي‌نوا و بيوه‌ي بي‌سرپرست که نان‌آور خود را به خاطر زورآزمايي و قدرت‌طلبي بازيگران امروز سياسي ما از دست داده اند، دالرها و هداياي اربابان خارجي را صرف چاپ پوسترهاي پرهزينه و عکس‌هاي مبارک شان کردند. ميتينگ‌ها و پلوخوري‌ها و سفره‌هاي رنگيني را در برابر چشمان يتيمان و بيوه‌زنان کشور خود که نان شب شان را هم ندارند، رقم زدند. 

پس دليل چاپ اين همه پوستر رنگي و نصب آن بر در و ديوار شهرهاي ما نيز مشخص است: اولا از اين طريق خواستند تا با ده‌ها تن از دختران ميهن شان که عصمت شان از طريق تن‌فروشي براي تأمين هزينه‌ي زندگي و فراهم نمودن داروي پدر عليل و مادر در بسترافتاده شان از دست رفته است، ابراز هم‌دردي و هم‌نوايي نمايند. خداوند از ايشان بپذيرد! ثانيا، مگر معرفي چهره‌ي مبارک و قيافه‌ي ميمون شان که اين ملت گرسنه هنوز اين چهره‌هاي معصوم را نمي‌شناخت، از اوجب واجبات نيست؟ کدام يک از شهروندان کشور قيافه‌ي مبارک ايشان به خصوص چند نفري را که بيش‌از همه مطرح بودند، ديده بودند. آنان تازه از عالم مٌثل به عنوان نمونه‌ي مثالي و ايده‌آل انسان کامل پا به زمين گذاشته اند و بايد اين قيافه‌هاي معصوم براي مردم معرفي مي‌گرديد و چشم پيره‌زنان گرسنه‌ي مملکت با ديدن اين قيافه‌ها نوراني، نوري مي‌يافت. دقيقا به همين جهت، ريخت و پاشي که در هنگام انتخابات در اين کشور صورت گرفت، شايد در هشت‌کشور صنعتي دنيا هم سابقه نداشته باشد. مشخص است که اين همه ريخت و پاش به جاي صرف پول براي دلجويي از هزاران يتيم و بيوه و مليون‌ها انساني که در پيش چشم اين نخبگان مملکت در عمق پنج کيلومتري زير خط فقر زندگي مي‌کنند، ژرفاي دين‌مداري و انسان‌دوستي و پي‌جوي صلاح مملکت و خير ملت را از سوي نامزدهاي دلسوز، خردمند، فهيم و فخيم کشور ما مي‌رساند. کدام بي‌انصاف منکر مي‌شود که يک دريشي و يک وعده پارتي و سفره‌ي رنگين يک شب نخبگان عزيز ما نمي‌تواند پاي برهنه و آبله‌زده‌ي هزاران يتيم را پوشانده و شکمِ به پشت‌چسپيده‌ي هزاران بيوه را پر کند؟ باز مي‌گوييد عدالت نيست يا ادعا مي‌کنيد که ما فقيريم يا بر جمعيت گدايان شهر افزوده شده است؟ نور آفتاب عدالت و دلسوزي نخبگان را چگونه مي‌توان با دو انگشت پنهان نمود؟! خدايا بر اين دلسوزان مملکت بيفزا، وجود شان را از ما مگير و تخت و بخت شان را به بهاي بدبختي ملت برقرار دار! 

خردمندي، زهد، ارزش‌مداري و دين‌باوري و خدا محوري نامزدان نجيب رياست‌جمهوري سبب شد که در حين برگزاري انتخابات، هريک از نامزدان مطرح به ميزان توان و نفوذ خود و مقدار نيروي استحمارشده‌اي که براي دست‌برد به نتايج انتخابات داشتند، در آن تقلب فرمودند تا بر حريف تغلب نمايند که خداوند اجرشان دهد. صندوق‌ها و اوراق رأي دهي با حمارهاي چهارپا به نقاط دور دست رفت و سپس به دست برخي جمع‌آوري گرديد. 

پس از برگزاري انتخابات، کشمکش‌هاي روبه‌صفتانه بر سر اعلام نتايج آغاز شد و چندماهي هم روزگار را در انتظار نتايج ميمون و مبارک اين انتخابات شفاف، عادلانه و دموکراتيک! دوختيم. سرانجام بافشار اربابان خارجي، از دموکراسي(؟!) در کشور حمايت صورت گرفت و کشيده شدن انتخابات به دور دوم اعلام گرديد و به دنيا فهمانديم که دموکراسي در کشور ما يک موجود قدسي است که تغلب در آن از راه تقلب، تصلب است و بايد دوباره سرنوشت ملت را، از سر  نوشت. 

دوکانديد محترمي که رکورددار تقلب بودند و بيش‌ترين رنج و زحمت را در اين زمينه متقبل شده بودند (که خداوند قوت بيش‌تر به ايشان دهاد!)، به جاي آنکه به جهت تقلب و توهين به ملت محاکمه شوند، تنها محقان مبارزات دور دوم اعلام گرديدند. اين دو عزيز براي تغلب بر ديگري بازي را ادامه دادند و در پسين‌روزهاي باقي‌مانده به برگزاري دور دوم انتخابات، يکي از اين دلسوزان ملت، با برآورد توانايي‌ها و امکانات خود به اين نتيجه رسيد که در برابر حريف شايد در تقلب و در نتيجه در تغلب کم بياورد. لذا براي دلسوزي به حال ملت، پاي مبارکش را از صحنه‌ي مبارزات کنار کشيد و در گوشه‌اي خزيد. از همين لحظه تب آنفلوآنزاي سياسي در پايتخت بالاگرفت. مشاوران نامزد عزيز ديگر رياست جمهوري از بيم سرايت ويروس آنفلوآنزاي سياسي به مردم به ويژه دانشجويان و راه‌‌اندازي تظاهرات دانشجويي و همدردي با رقيب، به او سفارش نمودند که سوغات مبارک همکاران غربي خود آنفلوآنزاي خوکي را غنيمت شمرده و در مکاتب و دانشگاه‌ها را به يمن قدوم اين ويروس مبارک که در برحه‌ي حساسي به کمک شان آمده است، ببندند و به اين ترتيب، آنفلوآنزاي خوکي را که 48 نفر از مهمانان عزيز و خوک‌خواران خارجي و ناجيان آمريکايي به جامعه‌ي اسلامي ما به ارمغان آورده است، براي درمان تب آنفلوآنزاي سياسي به کارگيرند و از هم‌پاشيدن سيستم فرهنگي و نظام آموزشي کشور را به پاي اين ويروس عزيز بنويسند تا در کارنامه‌ي فعالان و مسئولين بهداشتي کشور ثبت گردد (اللهمّ تقبّل سعيهم باحسن‌القبول). تنها دشواري بسيار اندکي که باقي مي‌ماند، آن است که ممکن است کودکان معصومي که امتحانات شان ناتمام مانده، پس از تعطيلات عيد قربان در سرماي ده درجه زير صفر کابل، شايد به مرض آنفلوآنزاي سگي و سرماخوردگي يا ويروس جوجه‌خوکي مبتلا شوند و محصلين ما از درس و بحث شان بيگانه شوند. اين اندازه مشکل که خيلي مهم نيست! اگرچه کودکان معصوم از درس و امتحان محروم شدند و در دانشگاه‌ها بسته شد، اما با اعلام پيرزوي يکي از دو کانديداي رقيب در پسين لحظات روز يازدهم عقرب، تب آنفلوآنزاي سياسي شايد کمي فرو بنشيند، چه اينکه سرانجام براي تقسيم چوکي‌ها بين دو رقيب به احتمال زياد سازش به عمل آمد و ملت ‌بي‌شرمانه به بازي گرفته شد. شايد هم فردا اعلام کنند که بحمدالله آنفلوآنزاي خوکي در پي سازش در فضاي غبارآلود آنفلوآنزاي سياسي با درايت مسئولين سياسي و بهداشتي کشور کنترل شد و ديگر تهديدي از اين ناحيه در کار نيست.  

چه کسي انکار مي‌کند که اين دلسوزي و فرهنگ‌پروري مسئولين با فرهنگ و نخبگان گرانسنگ ما از جهان‌بيني الهي و ايدئولوژي توحيدي سرچشمه نگرفته باشد؟ بر منکرش رحمت! خيلي بي‌انصافي خواهد بود اگر بگوييم يک مرد سياسي و حکمران نامسلمان بتواند اين قدر مکر و حيله به کار بندد. مسلما تنها کسي مي‌تواند چنين سياست اخلاقي و درايت ملي داشته باشد که در دامن دين مبين و سايه‌ي ارزش‌هاي اسلام قويم تربيت شده باشد. نخبگان ما پا جاي پاي محمد و علي و خلفاي راشدين گذاشته و حامل همان رسالت آسماني‌اند. البته با اين تفاوت‌هاي بسيار جزئي بين اسلام ايشان و اسلام محمدي و علوي که:   

اسلام محمد مي‌گفت: من اصبح و لم يهتمّ بامورالمسلمين فليس بمسلم، اما اسلام نامزدهاي پرهيزگار ما مي‌گويد: من اصبح و لم يهتمّ بکسب القدرة، فليس بمسلم.

اسلام علي مي‌گفت: لولا حضورالحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر، لالقيت حبلها علي غاربها، اما اسلام نخبگان‌ زاهد ما مي‌گويد: لولا حضورالدالر و قيام‌القدرة بوجود الياور، لأصلبنّ حبلها علي‌الکَمَر. 

اسلام علي مي‌گفت: حکومت براي من از آب بيني بز هم کم ارزش‌تر است، اما اسلام نامزد مسلمان افغانستان مي‌گويد اين آب بيني بز شراب نابي است که با ريختن خون انسان‌ها و بستن در مکتب و دانشگاه و بي‌سواد کردن  مليون‌ها کودک معصوم و جوان‌ها، نيز اگر شده بايد اين باده‌ي قدرت را از جام بلورين ريا و تزوير سرکشيد. 

به هر حال، پيداست که نخبگان سياسي مملکت ما به اين نجواي گرسنگان کشور خود و به اين نداي کودکان و جوانان مملکت شان نيک گوش داده اند که: 

جانــــــــــم ملول گشت ز فرعـــون و ظلـــــم او      آن نور روی موسی عمرانــــــــــــم آرزوســـــت

جنگ و جدل بس است ديگر اي قوم جنگـــــــجو      يک چند روزي صلـــــــح و امن و امانم آرزوست

دی شيخ با چراغ همي‌گشت دور شـــــــــــــــــهر     کز ديو و دد ملولــــــــــــم و انسانم آرزوســـــت

گفتـــــــــــــــند يافت مي ‌نشود گشــــــته ‌ايم ما        گفت آنکه يافت مي ‌نــــــــــشود آنم آرزوســت

انتخابات حرف مفت و دموکراسي هم بود باد هــوا       يک جرعه‌اي از آب و ديگر لقمه‌ي نانم آروزسـت

        آزادي و مشارکت سياسي پيش‌کش شما نخبگان ما        فقط و فقط قيرريزي سرک دارالامانم آرزوســـت

 تنها چند کيلو انصاف و درد در وزيرانم آرزوسـت        و ديگر، استقلال رأي نمايندگان پارلمانم آرزوست

بودا ز شرم اعمال زشت تان فرو نهـــاد سر بر زمين          اينک تنــــــها جغل‌اندازي راه باميانم آرزوســـت 

از برق و گاز و نفت شدم ناامـــــــــــــــيد و سير           تنها جلوگيري از قاچاق لعل بدخــشانم آرزوست

تقليد از علي و محــــــــمد و فاروق کي شـــود؟           تنها عمــل به يک آيه‌ي قرآنم آرزوســــــــــت

سرانجام راه نجات نيز آن است که نجوا کنيم:

خدايا چنان کن سرانجام کار         که چوکي شاهان بود برقرار

خدايا چنان کن سرانجام امر           او خوشنود باشد و ما دربدر

«آمين»

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید