تردیدی وجود ندارد که میزان مقاومت ساخت سنتی جامعه در امکان و کیفیت تحول اثرگذار است. ساخت جامعه‌ی افغانی بیش از حد سنتی (به مفهوم قبیله‌ای آن) است که دین قبیله‌ای و تلقی قبیله‌ای از دین را نیز باید بدان افزود. عبور از دیوار آهنین این ساختار سنتی و قبیله‌ای که معرفت‌شناسی، انسان‌شناسی و جهان‌بینی ما را هم تحت تأثیر قرار دادهاست، دو شرط اساسی می‌طلبد: عنصر کارگزار و توجه به فرایندها.

1. عنصر کارگزار

یکی از عناصر ضروری تحول و توسعه، عنصر کارگزار است. جامعه برای تحول‌پذیری و گام برداشتن به سوی توسعه، نیازمند نیروهای متخصص کافی در علوم انسانی است که شرایط و

واقعیت‌های اجتماعی را به نیکی درک کنند و گرفتار توهم و آرمانگرایی و خیالپردازی و انتخاب مسیرهای انحرافی نگردند.

2. توجه به فرایندها

نوسازی و دگرگونی را به مثابهی فرایندی باید در نظر گرفت که یکشبه و با یک فرمان ممکن نیست، بلکه مراحل طبیعی خود را با مدیریت منطقی کارگزاران آگاه از شرایط خود و تاریخ ملل دیگر، باید طی کند. 

تاریخ سیاسی افغانستان نشان می‌دهد که جامعه‌ی ما همواره از فقدان نیروهای متخصص در عرصه‌ی علوم انسانی به شدت رنج برده است و افرادی که شرایط اجتماعی جامعه‌ی خود و تاریخ گذار بقیه کشورها را دریابند و با الگوگیری و رفع نقایص آن گام بردارند، در جامعه‌ی ما بسیار نادر بوده است. اگر افرادی هم همانند امان الله شیفته‌ی غرب گردیده و تصمیم به نوسازی گرفتند، بیش از حد عجله نموده و به فرایندها و فرایندی دیدن گذار از سنت به تجدد توجه ننمودند و از کشف نسبت سنت و ساخت اجتماعی جامعه‌ی خود با پدیده‌ی تجدد عاجز بودند.

در گذشتهی افغانستان توجهی به ضروت تحول فرهنگی وجود نداشته و اصلاح‌طلبان یا دگراندیشان نیز عمدتا به جای توجه به تغییر فرهنگ و تحول در بطن جامعه، به اصلاحات از بالا توجه نشان دادهاند. در مقابل، ساختارهای سنتی (قبیلهای) همواره اصلاحات از بالا را نیز با ناکامی مواجه ساخته است. بنابراین، عامل شکست اصلاحات از بالا نیز موارد ذیل بوده است:

الف) اصلاحات از بالا با عجله و بدون درک شرایط و واقعیات جامعه صورت گرفت. کودک یکساله را نمیتوان یکباره به سن بلوغ رساند. هوادران سنت (چه نیروهای ساختار قبیلهای و چه نمایندگان دین) از قدرت سرشاری برخوردار بودند و اصلاحات امانی در تضاد کامل با منافع آنان قرار گرفت و به همین جهت، ارتجاع به زودی پروندهی امانالله را بست. به خصوص اینکه امانالله به جای توجه به عرصهی آموزش و تحولات بنیادین فرهنگی، به امور سطحی و ظواهر توجه نشان داد که بیش از حد تقابلها را دامن زده و نیروهای سنتی را به تقابل فراخواند. در حالیکه میتوانست آرام، تدریجی ذایقه فرهنگی جامعه را عوض نموده و با طی فرایند منطقی چند گامی جامعه را به جلو ببرد. تا فرهنگ یک جامعه تغییر نکند، تغییرات در عرصه نظام سیاسی محکوم به شکست است. دموکراسی امروزی ما نیز همین داستان را دارد (دموکراسی تحمیلی از بیرون، نه اینکه جامعه طی یک فرایند تحولی خود به این مرحله رسیده باشد، نتیجه نیز مشخص است: همه چیز صوری، تظاهر، نیرنگ و خودفریبی). نوسازی از بالا در افغانستان، ترکیه عثمانی و ایران تقریبا همزمان شروع شد، با اینکه در ایران و ترکیه نیز در آغاز توفیقات زیادی نداشته و هریک با چالشهای جدی از سوی نیروهای سنتی مواجه بوده اند، اما در عین حال، نسبت به افغانستان توفیق بیشتری داشته اند. دلیل آن نیز در تفاوتهای ساخت اجتماعی و نیز جغرافیای سیاسی آنان بستگی دارد. 

در ترکیه ترکهای جوان علیرغم ناکامیها و نارساییها، نیروی پیشرو بودند و این کشور، نسبت به افغانستان از نیروی تحصیلکردهی بیشتری برخوردار بود و ترکیه دروازهی اروپا به شمار میرفت و بسیاری از ارزشهای مدرن (مشروطه، تحزب، پارلمان، جامعه مدنی و...) از مسیر ترکیه وارد جهان اسلام میگردد.

جامعهی ایرانی نیز علیرغم آنکه در ماهیت خود ساخت قبیلهای داشته است، اما نسبت به افغانستان به مراتب از بسیاری از مقتضیات قبیله عبور کرده است. افزون بر این، نیروهای ارتجاعی در افغانستان در کام انگلستان فرورفت و نقش عامل بیرونی (انگلستان) را در ارتجاع پسااماناللهی نمیتوانی نادیده گرفت؛ زیرا رویکرد امانالله منافع انگلس را در منطقه به شدت با تهدید مواجه ساخته بود. اما ایران علیرغم آنکه با روی آوردن به سوی آمریکا، روس و انگلس را تحریک نمود و این دو نیروی بیرونی سالهای مدید در برابر تحول ایران موانع بیشمار ایجاد کردند و از استبداد قاجاری به جهت دستیابی به منافع خویش حمایت کردند، اما در نهایت آمریکا نقش کلیدی در نوسازی ایران ایفا نمود. اما در افغانستان نه زمینههای داخلی برای تحول فراهم بود و نه در روابط بیرونی چشمانداز مثبتی برای تحول وجود داشت (پشتوانهی محکم بیرونی به چشم نمیخورد). 

ب) کمونیسم نیز در افغانستان کودک نارسی بود که هیچ نظریهپرداز جدی نداشت و در حد مزمزه کردن شعارهای سوسیالیستی متوقف شده بود. حداکثر خوراک فکریِ مختصر جریان کمونیسم در افغانستان از سوی حزب توده در ایران فراهم میشد و تغذیهی فکری بسیار ناقصی داشتند. جدا از اینکه ساخت سنتی (قبیلهای و دین قبیلهای) به شدت با آموزههای کمونیستی در تضاد قرار گرفته و وادار به واکنش میشود و جریان جهاد شکل میگیرد. 

به لحاظ موقعیت ژئوپولتیکی نیز افغانستان میدان نزاع نیابتی دو ابرقدرت گردید و با ورود شوروی به افغانستان، ابرقدرت غربی به تحریک و حمایت از مجاهدین پرداخت و پروژهی کمونیستی توسعه نیز با ناکامی مواجه شد. این را هم باید افزود که یکی از این دوگزاره منطقی به نظر میرسد که «هرجا کمونیسم است، فقر هم هست» یا «هرجا فقر هست، کمونیسم هم هست». به همین جهت، مسیر کمونیستی توسعه و نوسازی نیز در نهایت ناگزیر به راه سرمایهدارانه و مسیر لیبرالی بر میگردد. تجربهی چین نیز این نکته را تأیید میکند و سیستم اقتصادی امروز چین در ماهیت خود تسلیم به نظام سرمایهداری و حرکت به این سمت بوده است و استبداد سیاسی با نظام اقتصادی سرمایهداری در حیات پسامائویی چین در هم آمیخته است. جریانهای سوسیالدموکراسی در غرب و از جمله انگلستان، نیز همه مؤید همین نکته است. 

ج) یکی از راههای نیل به توسعه و تحولپذیری، راه بورژوازی لیبرالی و سبک سرمایهدارانهی نوسازی است. بورژوازی محصول شیوهی تولید سرمایهداری است که در لحظات احتضار شیوهی تولید فئودالی در غرب متولد گردید. 

در جهان سوم و به خصوص افغانستان نه شیوهی تولید فئودالی وجود داشته است و نه طبقهی بورژوا شکل گرفته است تا در برابر نظم فئودالی برخیزد. آن فرایندی که در اروپای غربی و تا حدی در اروپای شرقی طی شد، در هیچ یک از کشورهای آسیایی به استثنای جاپان طی نشده است. به خصوص افغانستان، تا همین امروز گرفتار شیوهی تولید شبانی، زراعی قبیلهای و حتی سبک معیشت کوچیگرایانه است. ماهیت مالکیت در افغانستان همواره مالکیت اشتراکی قبیلهای بوده است، نه مالکیت خصوصی، حتی میتوان گفت که مالکیت عمومی به معنای مالکیت دولتی و ملی هم وجود نداشته است و در واقع مالکیت دولتی نیز ضمیمهای بر مالکیت اشتراکی قبیلهای و حاشیهای بر آن بوده است.

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید