در شماره‌ی دوم «آسیاتایمز» داستان «هدیه و حسرت هویت»مان‌را روایت نمودیم. در شماره‌ی سوم، ضمن بررسی سرشت و ویژگی‌های ذاتی این فرهنگ و آن منطق، برخی پیامدهای سیاسی و اجتماعی فرهنگ بادیه و منطق زیست اجتماعیِ قبیله (مانند حداکثری‌گرایی، بی‌اعتمادی و خشونت، تریاکی‌شدن اقتصاد و خمار شدن خرد جمعی) را برشمرده و به اختصار به شرحش پرداختیم. یکی دیگر از پیامدهای فرهنگ بادیه و منطق قبیله، «مافیایی‌شدن قدرت» در این سرزمین است. به لحاظ مبنایی، در منطق قبیله و فرهنگ بادیه، بحث از مشارکت و توزیع

قدرت با دیگر اقوام و قبایل، یک «بدعت» است و هر نوع بدعتی نیز نابخشودنی. در این فرهنگ، قدرت به سان ناموسی تلقی می‌شود که باید با رویکرد انحصارگرایانه و با تمام توان از‌ آن محافظت نمود و سیستم قانون‌گذاری و حتی شریعت را باید به سمتی جهت داد و ارزش‌های آن‌را در ساختار این منطق به گونه‌ای آراست که در خدمت سلطه‌ی قبیله‌ای و تأمین اهدافِ حیاتِ قومی باشد. 

چنین رویکردی به قدرت، تنها در دنیای کهنه‌ و بسته‌ی سنتی امکان توفیق دارد. اما در عصر اطلاعات، دنیای پسامدرن و عصر جهانی‌شدن، انسان‌های فراقبیله‌ای خرد خویش را از پوسته‌ی حیات قبیله‌ای رها ساخته و مشارکت سیاسی را از حقوق اولیه‌ی انسانی خویش می‌دانند. بنابراین، خرد جمعی‌ِ رهاشده از قفس قبیله، به مبحث مشارکت سیاسی به عنوان یک ضرورت می‌نگرد و آن‌را از لوازم انفکاک‌ناپذیر زندگی مدنی می‌شمارد. منطق حیات جمعی و فرهنگ سیاسی قبیله‌ای در چنین شرایطی، به رغم  عدم تمایل ذاتی خویش، ناگزیراست تن به مشارکت دهد. اما مشکله‌ی کار آن‌جاست که اگر در یک جامعه‌ی قبیله‌ای ناگزیری برای مشارکت سیاسی و توزیع قدرت نیز به وجود آید، این پدیده به صورت مافیایی تبارز می‌یابد و اساس مقوله‌ی مشارکت را استحاله می‌نماید. 

در چنین وضعیتی، شایسته‌سالاری که از لوازم منطقیِ مشارکت سیاسی در یک جامعه‌ی مدنی است، به خویش‌خوری‌های و معاملات فسادآلود قومی و قبیله‌ای تغییر ماهیت خواهد یافت. چنان‌که می‌دانیم، ورود دال‌های دموکراسی و مشارکت در دهه‌ی گذشته، ظاهر ادبیات و صورت کنش‌های ما را گویا دگرگون ساخت، اما ماهیت روابط و تعاملات اجتماعی‌-سیاسی ما هیچ‌گاه تحول پیدا نکرد. یک دهه فرصت‌سوزی و فسادکیشیِ اخیر نیز مانند گذشته هم‌چنان زمین‌گیرمان ساخت و زمامدار ده سال اخیر این خاک، با تأثر از همان فرهنگ و عقلانیت حاکم بر سیاست چند قرنه در این ملک، حکومت را به لقمه‌های سهام‌داران و گرگان سیاست به عنوان نمایندگان اقوام و قبایل تبدیل نمود. یکی از بدعت‌های فاجعه‌بار و یکی از سنت‌های سیئه‌ای را که حامد کرزی پایه‌گذاری نمود، تبدیل نمودن چند ارباب و قوماندان از اقوام گوناگون به شرکای سهام‌دار خویش در شرکت سهامی‌ای به نام افغانستان است. هیچ فردی از اقوام گوناگون در پست یا سمتی مقرر نشد، مگر این‌که مهر یکی از صاحبان سهام قومی به پیشانی‌اش خورد و به نام آن قوم معرفی گردید. در واقع این سمت یا منصب، سهمیه‌ای بود که از جانب سلطان دموکراسی به چند قوماندان و تعدادی از شرکای مافیای قدرت ارزانی داشته شد. پیامد این استحاله‌ی مشارکت سیاسی به شکل فوق، دو امر بوده است:

الف) برکندن ریشه‌ی شایسته‌سالاری، تعمیق بینش قومی به سیاست و پایه‌گذاری مسیر غلط در راه مشارکت سیاسی. این روش مداری‌گرایانه‌ی رئیس جمهور، با مشارکت سیاسیِ دموکراتیک و آزادانه‌ی شهروندانِ ذاتا برابر، کاملا بیگانه بوده و با روح سنت و سیاست قبیله‌ای تطابق دارد. این شیوه‌ی مشارکت سیاسی، تا سال‌های مدیدی، پیامدهای ناگواری برای اداره و فرهنگ اداری و سیاسی این ملک بر جای خواهد گذاشت.

ب) تبدیل نمودن نخبگان فکری و سیاسی اقوام به پشه‌های دور دیگ اربابان قومی. کرزی سنتی را پایه‌گذاری نمود که پس از این، تمام نخبگان فکری، اهل‌دانش و خبرگان هر قومی، اگر بخواهند در ساختار قدرت وارد شوند یا دغدغه‌ی خدمت داشته باشند، ناگزیراند برای مشارکت در سیاست و ورود به اداره‌ی سیاه و فاسد این دولت خداداد، خود را به عبای یکی از اربابان قومی سنجاق نمایند. اگر در برابر یک ارباب یا قوماندان قومی «بلی قربان» نگویند و در مقابلش زانو نزنند، هیچ‌گاه در این قومستان به جایگاهی که در اصل از آن‌ِ خود ایشان‌است، دست  نخواهند یافت. نخبگان فکری و شایستگان این ملک، یا باید شغل روغن‌مالی چرخ‌های ماشین قدرت اربابان قومی را پیشه کنند و یا باید عزلت‌گزین و خانه‌نشین باشند و تخصص، اندیشه و علم خویش را با خود به گور ببرند. دانایان این ملک باید عمری حسرت و افسوس بخورند و نظاره‌گر بزکشی قوماندان‌های چرسی اقوام و اربابان تریاکی قبایل باشند و به خون غلطیدن و خاک خوردن و سیه‌روزی هم‌وطنان خویش را نظاره کنند.

سرانجام آن‌که افراد و جریان‌های سیاسی در هر یک از مراحل تحولات سیاسی در این ملک (اعم از انتخابات ریاست جمهوری، پارلمان و...) همواره به تقلا افتاده و با پسوندهای پر پرستژ «ملی»، چهار نفر برای چهار روز شکار و قمار گرد هم می‌آیند و مدعی می‌شوند که یک جریان ملی به راه انداخته‌اند. امروز شاید ده‌ها پسوند «ملی» به دنبال نام‌های جریان‌های گوناگونی که شکل گرفته و در حال تولید است، مشاهده کنیم. این پدیده، خود نشان‌گر دو امر است: 

الف) هنوز برخی زالوصفتانی در جامعه‌ی ما حضور دارند که با نیرنگ‌های کهنه یا شیوه‌های نو، در پی سوار شدن بر گرده‌ی مردم سیه‌روز هستند و هیچ وجدانی در کار نیست تا مانع موج سواری یا گرایش پوپولیستی این قماش از سیاست‌ورزان این ملک گردد. 

ب) بحران بی‌اعتمادی و فقدان گرایش‌های ملی آن‌قدر شدید است که ده‌ها پسوند «ملی» هم اگر به دنبال نام‌های خویش بیفزایند، باز هم جریان به وجود آمده فراتر از یک قٌول و قبیله و بیشتر از دو فرصت‌طلب یا قوماندان را نمی‌تواند به گرد خود جمع کند. این پسوندهای ملی همانند پسوند «جامع» می‌مانند که به دنبال نام هر مسجد در هر کوچه‌ی کابل نقش بسته و همانند پسوند «عالی» می‌باشد که به دنبال نام هر لیسه یا آموزشگاهی در سرک‌های کابل به وفور یافت می‌‌شود. اگر همه‌ی مساجد ما جامع، همه‌ی لیسه‌ها و آموزشگاه‌های ما عالی‌است، هر حزب یا جریانی که منتسب به یک خانواده و دو رفیق شفیق هم باشد، طبیعتا «ملی» خواهد بود. سرانجام آن‌که این همه‌ سیه‌بختی ما، محصول همان فرهنگ بادیه و عقل قبیله و ساختاراجتماعی و سیاسی متصلب است که سال‌ها بر این قلمرو سایه افکنده و هنوز این سایه‌ی شوم خود را از روی زیست جمعی و حیات سیاسی ما بر نچیده‌است.

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید