چکیده

فرهنگ سياسي به عنوان بخشي ‏از فرهنگ عمومي و مجموعه‌ای از ارزش‌ها، باورها، هنجارها و رويکردهاي ناظر به عرصه‌ی سیاست، از موضوعات بنیادینی است که به خصوص از نیمه‌ی دوم قرن بیستم به بعد، مورد توجه و موضوع پژوهش‌های بسیاری قرار گرفته است. موضوع نوشتار حاضر، بررسی آسیب‌شناسانه‌ی فرهنگ سیاسی در افغانستان و پرداختن به این پرسش است که عوامل تداوم فرهنگ سیاسیِ قبیله‌ای در افغانستان چیست. در این نوشتار با روش توصیفی‌ ـ تحلیلی، در آغاز توصیفی از فرهنگ سیاسی در افغانستان و ویژگی‌های آن ارایه شده است و سپس تلاش شده است تا عوامل تداوم فرهنگ سیاسی قبیله‌ای در افغانستان، نیز جستجو شده و برخی راهکارها برای عبور از فرهنگ سیاسی قبیله‌ای پیشنهاد گردد. با یک نگاه تلفیقی و توجه هم‌زمان به سنت‌ها و رویکردهای متعدد در بررسی فرهنگ سیاسی، به نظر می‌رسد که عوامل تداوم فرهنگ سیاسی قبیله‌ای در افغانستان، موارد ذیل است: 1. سبک معیشت (اقتصاد سنتی و مبتنی بر کشاورزی)، 2. ویژگی‌های اقلیمی و سرزمینی (کوهستانی بودن جغرافیای افغانستان)، 3. عقلانیت قومی و قبیله‌ای، 4. نظام‌های استبدادی و محرومیت‌های اجتماعی و سیاسی، 4. سطح پایین سواد و آگاهی عمومی، فقدان فرهنگ مطالعه و حاکمیت فرهنگ شفاهی، 5. موقعیت ژئوپلیتیکی و رقابت‌ قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای. راهکارهایی که برای خروج از فرهنگ سیاسی قبیله‌ای پیشنهاد می‌شود، باید متناظر با عوامل تداوم این فرهنگ باشد.

کلیدواژه‌ها: فرهنگ سیاسی، عقلانیت قومی و قبیله‌ای، خشونت سیاسی، بی‌اعتمادی سیاسی، فرهنگ شفاهی، سبک معیشت، محرومیت سیاسی، جامعه‌پذیری سیاسی، فرهنگ تعامل و گفتگو.

  مقدمه 

فرهنگ سياسي به عنوان نظام باورهاي ‏تجربه‌پذير، سمبول‌ها، ارزش‌ها و هنجارهایي که پايه‌ی کنش سياسي و بستر رفتارهای سیاسی افراد جامعه، احزاب و دولت‌مردان به شمار می‌رود، از موضوعات بنیادینی است که در دوران معاصر مورد توجه و موضوع پژوهش بسیاری از اندیشمندان عرصه‌ی سیاست قرار گرفته است. پرداختن به فرهنگ سیاسی، هرچند در قرون باستان نیز به نحوی مورد عنایت فلاسفه‌ی سیاسی قرار داشته است، اما در قرون جدید و به خصوص در قرن بیستم، بیشتر مورد توجه قرار گرفت و برخی از محققین، فرهنگ‌ سیاسی جوامع را با روش مقایسه‌ای مورد مطالعه قرار دادند. در این نوشتار، پس از بحث کوتاهی در ارتباط با چیستی فرهنگ سیاسی، به آسیب‌شناسی فرهنگ سیاسی در افغانستان خواهیم پرداخت. در ادامه‌ی نوشتار، و پس از توصیف و برشمردن ویژگی‌های فرهنگ سیاسی در افغانستان، عوامل نارسایی‌های فرهنگ سیاسی در افغانستان را مورد بحث قرار داده و راه‌کارهایی به منظور اصلاح فرهنگ سیاسی ارایه خواهد شد. 

پرسش اصلی تحقیق حاضر این است که «عوامل تداوم فرهنگ سیاسی قبیله‌ای در افغانستان چیست؟» پرسش‌های فرعی تحقیق نیز عبارتند از: 1. مفهوم فرهنگ سیاسی چیست؟ 2. انواع فرهنگ سیاسی کدام اند؟ 3. ویژگی‌های فرهنگ سیاسی قبیله‌ای چیست؟ 4. عوامل قبیله‌ای ماندن فرهنگ سیاسی در افغانستان کدام اند؟ 4. راهکارهای عبور از فرهنگ سیاسی قبیله‌ای در افغانستان کدام اند؟

فرضیه اصلی تحقیق نیز آن است که «سبک معیشت (اقتصاد سنتی و مبتنی بر زراعت)، نظام‌های استبدادی و محرومیت‌های اجتماعی و سیاسی، سطح پایین سواد و آگاهی عمومی، فقدان فرهنگ مطالعه و حاکمیت فرهنگ شفاهی، ویژگی‌های اقلیمی و سرزمینی (کوهستانی بودن جغرافیای افغانستان و محاط بودن به خشکی) و موقعیت ژئوپلیتیکی افغانستان (که سبب رقابت‌های قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای است)، باعث تداوم فرهنگ سیاسی قبیله‌ای در افغانستان گردیده است».

بی‌تردید، پرداختن به فرهنگ سیاسی از اهمیت و ضرورت خاصی برخوردار است. ضرورت و اهمیت تحقیق در باب فرهنگ سیاسی، به اهمیت خود فرهنگ سیاسی بر می‌گردد، و این اهمیت، از چند جهت ناشی می‌شود:

الف) مطالعات جامعه‌شناختی سیاسی امروز در افغانستان از اولویت اول برخوردار است. به نظر نویسنده، معزل جامعه‌ی افغانی و بحران فراگیر امروزی بیشتر در ساخت اجتماعی افغانستان و فرهنگ سیاسی حاکم ریشه دارد، و این امر، مطالعات جامعه‌شناسانه و از جمله مطالعات جدی در عرصه‌ی فرهنگ سیاسی را ضروری می‌نماید. البته این بدان معنا نیست که مداخلات خارجی و رقابت‌های قدرت‌های جهانی را در بحران افغانستان نادیده بگیریم، اما به نظر می‌رسد که متمرکز شدن بر مسائل بنیادینِ جامعه‌شناسانه و فرهنگیِ جامعه‌ و مطالعات عمیق در ساخت اجتماعی و بافت فرهنگی جامعه‌ی افغانی از اولویت برخوردار است. به جز موقعیت ژئوپلتیکی افغانستان، آسیب‌های موجود در ساختار اجتماعی و ماهیت فرهنگ سیاسی ما عامل مهم‌تری است که زمینه‌ی بسیاری از مداخلات خارجی را فراهم نموده است. بسیاری از بحران‌های سیاسی و اجتماعی در یک جامعه، ریشه در فرهنگ سیاسی دارد و با اصلاح فرهنگ سیاسی قابل رفع اند. متأسفانه تا کنون هیچ کار قابل توجهی در عرصه‌ی جامعه‌شناسی سیاسی و از جمله فرهنگ سیاسی در افغانستان صورت نگرفته است. چه محققین داخلی و چه خارجی، بیشتر به مباحثی پرداخته‌اند که رویه به شمار می‌رود و مسائل بنیادین جامعه کمتر مورد بحث و تحقیق قرار گرفته است.  در حالی‌که «فهم تمایلات فرهنگی یک جامعه از اهم شاقول‌های شناخت یک عالم علم سیاست و روابط بین الملل است. تا نه تنها وضع گذشته و حال را متوجه شود، بلکه روندهای آتی را بهتر و دقیق‌تر حدس و گمان علمی بزند». 

ب) فرهنگ سیاسی به مثابه‌ی روح یا موتور محرک سیاست، سمت و سوی جهت‌گیری‌ها و کنش‌های سیاسی افراد جامعه و بازی‌گران عرصه‌ی سیاست را تعین می‌بخشد و بر جهت‌گیری‌های نظام سیاسی تأثیر انکارناپذیری دارد. فرهنگ سیاسی، با تحمیل الگوها و عرضه‌ی ارزش‌ها، ذهنیت‌ها، ایستارها و هنجارها، کنش‌های افراد را به عنوان بازیگران سیاسی نسبت به مواجه با معضلات اجتماعی، منازعات گروهی، طبقاتی و... به شدت تحت تاثیر قرار داده و یکی از مهم‌ترین عوامل شکل دهنده‌ی رفتار وکنش‌های سیاسی افراد یک جامعه به شمار می‌رود. 

ج) فرهنگ سیاسی از متغیرهای اساسی در روند توسعه‌ی سیاسی، مدرنیزاسیون و ظرفیت‌سازی برای دموکراسی و حتی توسعه‌ی اقتصادی به شمار می‌رود. نوع و ماهیت فرهنگ سیاسی تعیین خواهد کرد که مسیر توسعه و نوسازی چگونه پیموده شود و یک جامعه تا چه میزانی در رسیدن به نظام دموکراتیک توفیق یابد. به گفته‌ی یکی از محققین، «تمایل ژاپنی‌ها به پس‌انداز و مصرف کم، پیامدهای وسیع اجتماعی و اقتصادی دارد. اگر این‌گونه تمایلات وجود نداشت، اقتصاد ژاپن نمی‌توانست چهارهزار ملیارد دلار تولید کند. اینکه مردم ژاپن به شدت با یکدیگر هماهنگ هستند و با هارمونی قابل توجهی امور مربوط به اهداف مشترک را پیش می‌برند، در ایجاد سیستم‌های بزرگ اقتصادی و تشکیلات کارآمد سیاسی مؤثر واقع می‌شود. در فرهنگ آنگلوساکسون، افراد از کودکی آموزش می‌بینند تا آنکه مسئولیت زندگی خود را به عهده گیرند. واژه‌ی فرهنگ مسئولیت در این نظام فکری، از مرکزیت ویژه‌ای برخوردار است. به همین جهت، هنگامی که افراد دچار اشتباه می‌شوند، عذرخواهی می‌کنند؛ زیرا مسئولیت اشتباه خود را می‌پذیرند». 

د) تعامل موفق با جامعه‌ی جهانی و میزان موفقیت در عرصه‌ی بین‌المللی نیز تا حد زیادی تابعی از نوع و ماهیت فرهنگ سیاسی یک جامعه است. فرهنگ سیاسی است که میکانیزم‌های مناسب یا نامناسبی را برای مواجهه با بازیگران عرصه‌ی بین‌المللی پیش می‌نهد.

1. مباحث مفهومی و نظری

در ابتدا، باید از فرهنگ سیاسی تعیین مراد نموده و به انواع آن اشاره کنیم. سپس، رویکرد نظری خود را در این تحقیق، متذکر خواهیم شد.

1-1. چیستی فرهنگ سیاسی

پیدایش مفهوم فرهنگ سیاسی، در ادبیات علوم سیاسی و اجتماعی، مرهون پژوهش‌های رفتارگرایانه برخی از پژوهشگران از جمله گابریل آلموند و سیدنی وربا و همکاران آن‌ها بود. پژوهش‌هایی که هدف آن گشودن سطح جدیدی از تحلیل در مطالعه رفتار سیاسی انسان در مناسبات سیاسی و اجتماعی از طریق توجه به نگرش‌ها، باورها و معتقدات سیاسی و تأثیرات آن در رفتار سیاسی بود . بسیاری از محققین که به بحث از فرهنگ سیاسی پرداخته اند، به پیشگامی گابریل آلموند در ترویج و بحث از این پدیده یا مفهوم، اشاره نموده اند. وی در سال 1956، مفهوم فرهنگ سیاسی را ‏براي دسته‌بندي نظام‌هاي سياسي جهت مطالعات تطبيقي به کار برد. وي همراه با وربا در سال 1963 ‏کتاب «فرهنگ مدني» را منتشر کرد که در آن مفهوم فرهنگ سياسي دقت بيشتري مي‌يافت. آنها فرهنگ ‏سياسي را به معناي «سمت‌گيري‌ها و گرايش‌هاي سياسي افراد در رابطه با نظام سياسي خود» تعريف کردند. ‏آن دو فرهنگ سياسي جامعه را چنين مفهوم بندي مي‌کنند: «وقتي از فرهنگ سياسي يک جامعه گفتگو ‏مي‌کنيم، منظور نظام سياسي به صورتي است که در شناخت، احساس‌ها و ارزيابي‌هاي مردم دروني شده ‏است. مردم اين فرهنگ را دروني مي‌کنند، همچنان که نظام اجتماعي و هر نقش ديگري را دروني ‏مي‌کنند». سيدني وربا فرهنگ سياسي را چنين تعريف مي‌کند: «فرهنگ سياسي عبارت از نظام باورهاي ‏تجربه‌پذير، سمبول‌ها و ارزش‌هايي است که پايه کنش سياسي است». وربا مي‌گويد که فرهنگ سياسي ‏بين تجزيه و تحليل خرد، يعني جنبه‌ي روان‌شناسي رفتار سياسي فرد، و تجزيه و تحليل کلان، يعني ‏جامعه‌شناسي سياسي پل مي‌زند. فرهنگ سياسي مي‌خواهد که تجزيه و تحليل رفتاري را در بررسي ‏مفهوم‌هاي مهم سياسي مثل ايدئولوژي سياسي، حاکميت، مشروعيت، مليت و حکومت به کار ببرد.‏  

جفری الیک نیز فرهنگ سیاسی را این‌گونه تعریف می‌کند: «فرهنگ سیاسی مجموعه ایست از نمادها و معانی که در حفظ و اِعمال قدرت سیاسی، دخالت دارند». 

از نظر حسین بشیریه، فرهنگ سیاسی، جهت گیری ذهنی ملت¬ها، گروه‌های اجتماعی یا افراد به سیاست است و تا حدی الگوهای رفتار سیاسی را شکل می¬دهد. نظام باورهای مذهبی، نمادهای بیانی، ارزش‌های اجتماعی، ادراک ذهنی از تاریخ و سیاست، ارزش¬های بنیادی، چگونگی بازنمایی احساس، معرفت¬ها و تأملات سیاسی که محصول تجربه‌ی خاص تاریخی ملت¬ها و گروه¬هاست و چارچوب بازخوردی و رفتاری که نظام سیاسی در آن جای گرفته است را می¬توان در مفهوم نسبتا گسترده فرهنگ سیاسی جای داد. 

‏فرهنگ سياسي يک فرهنگ جداگانه در کنار فرهنگ عمومي جامعه نيست. فرهنگ سياسي جزئي ‏از فرهنگ عمومي است. ارزش‌ها، باورها و رويکردهاي سياسي جزئي از کليت ارزش‌ها، باورها و ‏رويکردهاي اوست. جدا کردن فرهنگ سياسي از نظام کلي فرهنگي يک امر اعتباري است. ما بخشي از ‏فرهنگ را که بر حسب محتوا و مضمونش دلالت سياسي دارد، از کليت فرهنگ منتزع مي‌کنيم و به آن ‏نام فرهنگ سياسي مي‌دهيم. البته فرهنگ سياسي تنها شامل باورها، ارزش‌ها و رويکردها نيست که ‏مستقيما با سياست مثلا دولت، قدرت و فرمانروايي ارتباط دارد. برخي از باورها، ارزش‌ها و احساس‌هاي ‏موجود در فرهنگ عمومي که ظاهرا به سياست مربوط نمي‌شوند، دلالت سياسي دارند. مثلا باورهاي ‏شخص درباره‌ي سرشت انسان دلالت سياسي مهمي دارد. در فرهنگ‌هايي که نسبت به سرشت انسان ‏بدبيني وجود دارد، اعتماد سياسي محدود است و اين خصوصيت به نوبه‌ي خود بر فرآيندهاي سياسي ‏تأثير مي‌گذارد. در چنين فرهنگي مشارکت گسترده‌ي مردم در سياست به جاي ثبات بي‌ثباتي به همراه ‏مي‌آورد. يا باور به نيکي سرشت انسان مي‌تواند يکي از دلايل اعتماد به رهبران سياسي باشد. بنابراين، ‏باورهاي سياسي انسان تنها نگرش او به مسايل سياسي و حزبي نيست. باورهاي بنيادي او مثل عقيده به ‏نقش انسان در محيط و اعتماد يا بي‌اعتمادي به سرشت انسان نيز قسمتي از نگرش سياسي اوست. با اين ‏حال، وقتي از فرهنگ سياسي سخن گفته می‌شود، منظور گرايش‌هاي پراکنده‌ي اين يا آن فرد يا فلان گروه ‏نيست. منظور از فرهنگ سياسي گرايش‌هايي است که تمام اعضاي يک نظام سياسي به صورتي در آن ‏سهم دارند. به سخن ديگر، گفتگوي ما از نظام باورهاي کلي جامعه است.‏  ‏ ‏ 

2-1. انواع فرهنگ سیاسی

تقسیم‌بندی فرهنگ سیاسی نیز همانند خود اصطلاح فرهنگ سیاسی، به آلموند بر می‌گردد. سمت‏گیری در دیدگاه آلموند و همکارش وربا، به «ابعاد درونی شده موضوعات سیاسی» یا همان نظام سیاسی، عملکرد و اجزای آن بود که در «احساسات»، «شناخت‌ها» و «ارزیابی‌های درونی شده» افراد، نمود می‏یافت. در این اثر آلموند و وربا سمت‏گیری روان شناسانه را به انواع شناختی، احساسی و ارزیابانه تقسیم کردند و همین را ملاک تقسیم رفتارهای سیاسی و همچنین انواع فرهنگ سیاسی قرار دادند. آلموند و وربا، شناخت را به عنوان مقوله‏ای که هم بر کمیت و هم بر کیفیت، دقت، صحت و توانایی فرآوری اطلاعات از سوی فرد دلالت دارد، تعریف کردند و احساس را شامل هیجانات و کیفیات روحی مختلف چون عصبانیت، رضایت (خشنودی) تنفر و حالاتی از این قبیل دانستند. منظور از ارزیابی، توانایی فرد در کاربست ضوابط ارزشی یا معیارهای دیگر در بیان دیدگاه و نقطه نظرات سیاسیش بود. 

بر این اساس، از دیدگاه آلموند و وربا، فرهنگ سیاسی برآیندی از نگرش¬ها و جهت¬گیری¬های همه اعضای جامعه است. این نگرش¬های فردی را می¬توان در سه مقوله تحلیلی دسته بندی کرد: 1. نگرش¬های شناختی(Knowladge attiudes)؛ 2. نگرش¬های احساسی(Emotional attiudes) و 3. نگرش¬های ارزشی(Value attiudes). 

 نگرش¬های شناختی به کمیت و کیفیت دانسته¬های فرد از نظام سیاسی و حول و حوش آن نظیر نهادهای سیاسی اداره کننده کشور، طرز کار این نهادها و اداره کنندگان این نهادها اشاره دارد. در مجموع نگرش¬های شناختی یا همان ادراکی براساس دانش و شناخت بی¬طرفانه نسبت به قواعد و کارکرد و مقتضیات نظام سیاسی استوار و در نتیجه غیرشخصی هستند. نگرش¬های احساسی شخصی هستند و براساس نفع¬طلبی نسبت به نظام و یا سیاست¬ها و کارکردهای آن قرار دارند. فرهنگ سیاسی مبتنی بر نگرش احساسی سطحی و ناپایدار است. و از این رو احساس ناپایداری برای تامین مشروعیت و در نتیجه توسعه سیاسی نیست. نگرش ارزشی اگرچه غیرشخصی است و براساس ارزش¬های ثابتی استوار است اما مقتضیات و مسایل نظام سیاسی را در نظر نمی¬گیرد و از این¬رو فرهنگ سیاسی بر نگرش ارزشی هم چندان قابل اعتماد نیست. از این دیدگاه فرهنگ سیاسی پایدار، فرهنگی است که بر قضاوت¬های شناختی و کنش¬های عقلایی معطوف به هدف استوار باشد نه بر قضاوت¬های احساسی و ارزشی در مجموع هر چه موضوع نگرش عمومی¬تر باشد و هرچه نگرش شناختی¬تر و ادراکی¬تر باشد، فرهنگ سیاسی محکم¬تری از لحاظ توسعه¬ی سیاسی ایجاد می¬شود.  

آلموند و وربا با به کاربردن این سه نوع نگرش در چهار جنبه¬ی زندگی سیاسی و انواع فرهنگ سیاسی دست می¬یابند. این چهار جنبه عبارتند از: 1- نظام به عنوان یک کل یا رژیم سیاسی؛ 2. درون دادها؛ 3. برون دادها و 4. خود یا بازیگر سیاسی.

با توجه به سه نوع نگرش یادشده و چهار جنبه‌ی زندگی، آلموند و وربا، فرهنگ سیاسی را به انواع ذیل تقسیم می‌کنند:

1-2-1. فرهنگ سیاسی محدود یا بسته ( Pharochial) 

مطابق جدول هنگامی که نگرش¬های مختلف نسبت به موضوعات چهارگانه صفر باشد، فرهنگ سیاسی، محدود یا بسته خواهد بود. در این نوع فرهنگ سیاسی افراد نسبت به نهادهای سیاسی کشور و نیز مسایل و تصمیمات ملی نه احساس وابستگی می¬کنند و نه تصویر روشنی از نظام سیاسی در ذهن دارند در این فرهنگ با آن¬که ممکن است افراد در سطح محلی در تصمیم¬گیری¬ها دخالت داشته باشند، اما نمی¬توانند این تصمیمات و سیاست¬ها را به کل نظام سیاسی مرتبط سازند. در این شرایط طرح موضوعاتی نظیر منافع، هدف¬ها، امنیت و توسعه¬ی ملی محلی ازاعراب ندارد. در این نوع فرهنگ، مردم اصلا تصور نمی¬کنند که می¬توانند در شکل¬گیری و دگرگونی هدف¬های سیاسی موثر باشند. 

2-2-1.  فرهنگ سیاسی تبعی یا انفعالی (Sobject)

در این نوع فرهنگ سیاسی، فرد منفعل یا تابع از وجود نظام سیاسی آگاهی دارد و نسبت به آن نگرش خاصی پیدا کرده است. مثلا نسبت به آن احساس غرور می¬کند یا از آن متنفر است، این نظام را نظامی مشروع می¬نامد یا بالعکس، اما رابطه فرد با نظام سیاسی و برون¬دادهای نظام یک¬طرفه است و فرد در دروندادهای نظامی هیچ نقشی ندارد. همچنین از خود به¬عنوان بازیگر در امور سیاسی تصویری ندارد.  در واقع به علت ضعف ساختارهای نهاده و نبود نهادهای بیان و تجمیع خواست¬ها و تقاضاها نظیر احزاب و انجمن¬ها افراد نمی¬توانند از کارایی سیاسی چندانی برخوردار باشند. به این ترتیب در این نوع فرهنگ، مردم عملا خود را اتباع حکومت می¬دانند. مجددا باید تاکید کنیم که نگرش فرد پیرو یا تابع، احتمالا در جوامعی که ساختارهای نهادی تفکیک شده به وجود نیامده، ایجاد می¬شود. نگرش فرد پیرو در جوامعی که نهادهای دموکراتیک توسعه یافته دارند، به نگرش¬های احساسی و هنجاری و فقدان یا ضعف نگرش¬های ادراکی و شناختی باز می¬گردد. 

3-2-1. فرهنگ سیاسی مشارکتی (Participant)

در نوع فرهنگ سیاسی مشارکتی، افراد جامعه بطور نسبی در نظام سیاسی به عنوان یک کل (ساختارهای سیاسی و اداری)، نهاده¬ها (طرح خواسته¬ها و تقاضاها)، داده¬ها (شامل استراتژی¬ها قوانین و طبقه¬بندی و اولویت¬ها) نقش دارند. آن¬ها همچنین خود را افرادی فعال در جامعه سیاسی قلمداد می¬کنند و از لحاظ روانی بر این باورند که می¬توانند بر تصمیمات نظام سیاسی تاثیر بگذارند.   به گفته برخی صاحب¬نظران، فرد مشارکت¬جو شهروند ایده¬آل نظریه کلاسیک دموکراسی است.  

باید متذکر شد که این سه نوع از فرهنگ سیاسی صرفا الگوهای نظری هستند و در دنیای واقعی به صورت ناب وجود ندارند، به همین دلیل به انواع گوناگون فرهنگ¬های سیاسی مختلط نظیر فرهنگ¬های سیاسی محدود ـ تبعی یا تبعی ـ مشارکتی و.... برمی¬خوریم. چنان‌که برخی از انواع دیگری از فرهنگ سیاسی مانند فرهنگ سیاسی همگن، فرهنگ سیاسی چندپاره، فرهنگ سیاسی مدني، فرهنگ سیاسی غير دينی، فرهنگ سیاسی ايدئولوژيک و فرهنگ سیاسی باز و یا بسته نام برده اند.  

 نکته‌ی دیگر این¬که در هیچ جامعه¬ای یک فرهنگ سیاسی واحد و یکپارچه وجود ندارد.  توجه برخی محققین به خورده فرهنگ¬های سیاسی وتوجه برخی دیگر به تفکیک فرهنگ سیاسی توده¬ها از فرهنگ سیاسی نخبگان، به همین دلیل است.  با این حال، با توجه به میزان شمول برخی هنجارها، نگرش¬ها و احساسات سیاسی، می¬توان از یک فرهنگ سیاسی عام سخن گفت. 

3-1. رویکرد نظری تحقیق

در بررسی مفهوم فرهنگ سیاسی و ماهیت آن، همانند بسیاری دیگر از مفاهیم سیاسی و اجتماعی، مناقشات نظری زیادی به وجود آمده است. همان‌گونه که در باب مفهوم فرهنگ سیاسی اتفاق نظری وجود ندارد، در ارتباط با شیوه‌ی مطالعه و بررسی این پدیده، نیز سنت‌ها و رویکردهای نظری گوناگونی شکل گرفته است. بررسی تفصیلی این مناقشات در این نوشتار محدود ممکن نیست. اما برای روشن شدن رویکرد نظری خود در این نوشتار، ابتدا به صورت مختصر به دسته‌بندی نظریات مطرح که توسط دو نفر از نویسندگان ایرانی صورت گرفته است، پرداخته و سپس به رویکرد نظری منتخب خود اشاره خواهیم نمود. 

نور‌الله قیصری و ابوالفضل شکوری، مجموعه‌ی نظریات و رویکردهای نظری مربوط به تاریخ تحول مفهومی و نظری فرهنگ سیاسی را بر اساس چند ضابطه مورد بررسی قرار داده اند که عبارتند از: 

1. نگرش نسبت به مفهوم «فرهنگ» و «سیاست»؛ 

2. سطح تحلیل در بررسی فرهنگ سیاسی؛ 

3. امتیازات و نقصان‌های پژوهشی و تبیینی؛ 

4. تغییر فرهنگ سیاسی. 

منظور از ضابطه اول نزد نویسندگان، نوع نگرش به مفهوم «فرهنگ» و «سیاست» است. از آنجا که مفهوم فرهنگ سیاسی، ترکیبی از دو مفهوم «فرهنگ» و «سیاست» است و هر کدام از این مفاهیم از منظرهای مختلف مانند مردم شناسی، روان‏شناسی، علم سیاست و... مورد بحث قرار گرفته‏اند، با روشن شدن منظر بحث هر نظریه نسبت به این مفاهیم، مقوله‌سازی هر نظریه درباره‌ی مفهوم فرهنگ سیاسی بهتر درک خواهد شد. بر اساس این ضابطه، نویسندگان کل نظریات را در چند سنت و رهیافت دسته بندی و بررسی نموده اند. هر رهیافت شامل چند نظریه و هر سنت شامل چند رهیافت نزدیک به هم می‌باشد. 

منظور از «سطح تحلیل» در ضابطه دوم، این است که آیا فرهنگ، یک پدیدار جمعی است و یا یک پدیده‌ي فردی. در صورت اول، واحد بررسی و تحلیل در آن اجتماعاتی چون کشور، شهر، روستا، یا اقشار اجتماعی مانند جوانان ـ کهنسالان، نخبگان ـ توده، کارگران ـ کارفرمایان و... خواهد بود. اما در صورتی که فرهنگ را پدیده‌ی فردی بدانیم، واحد تحلیل و بررسی آن افراد خواهد بود. بر این اساس، افراد به عنوان عناصر مستقل شکل دهنده‌ی جامعه، دارای فرهنگ، یعنی نظام ارزشی، اعتقادی و هنجاری هستند و فهم فرهنگ سیاسی جامعه در گرو بررسی فرهنگ افراد آن است. 

در ضابطه سوم، امتیازات تبیینی و پژوهشی هر نظریه مورد توجه قرار می‏گیرد. منظور از امتیازات تبیینی، توانایی هر نظریه در تبیین فرهنگ سیاسی است. آیا نظریه از این حیث، عام و جهان شمول است یا مخصوص جامعه و اوضاع و احوال خاصی است. در تبیین، فرهنگ سیاسی همه ابعاد آن را در بر می‏گیرد یا از بازنمایی برخی از وجوه فرهنگ قاصر است. در بحث از امتیازات و نقصان‌های پژوهشی، روش پژوهش فرهنگ سیاسی مد نظر است. آیا تبیین فرهنگ سیاسی، با اتکا به روش‌های مطالعه‌ی میدانی امکان‏پذیر است، یا این که به روش‌های مقایسه‏ای و تاریخی توجه دارد یا قابلیت استفاده از هر دو روش را دارد. 

در ضابطه‌ی چهارم، به یکی از مباحث بسیار مهم در فرهنگ سیاسی توجه می‏شود که همان بحث تغییر پذیری فرهنگ است. آیا فرهنگ سیاسی، یک پدیدار ایستا و نسبتا ثابت است، یا تغییرپذیر است. در چه شرایطی فرهنگ سیاسی تغییر می‏کند. عوامل تأثیر گذار بر تغییر فرهنگ سیاسی کدامند. در این بحث، موضع هر نظریه در مورد جامعه پذیری و فرهنگ پذیری فرهنگ سیاسی، فرآیند و مراحل آن مورد توجه قرار می‌گیرد. جامعه پذیری و فرهنگ پذیری افراد، سبب تداوم فرهنگ سیاسی در طول نسل‌ها می‏شود. مراحل جامعه پذیری و فرهنگ پذیری چه دوره‏ای از عمر افراد را در بر می‏گیرد؟ آیا مربوط به دوران کودکی و نوجوانی است، یا فرآیندی مادام العمر است؟ در هر صورت توجه یا عدم توجه به عامل تغییر در هر نظریه، تابعی از دیدگاه آن درباره جامعه پذیری و فرهنگ پذیری سیاسی خواهد بود. 

بنابراین، از نظر نویسندگان، بر اساس روند تحول تاریخی، نظریه‏پردازی فرهنگ سیاسی در دو سنت که هر کدام چند رهیافت پژوهشی را در خود دارند، قابل بررسی است. هر رهیافت‌ نیز در برگیرنده‌ی چند نظریه است که مطابق گرایش و سلیقه‌ی برخی از پژوهشگران سامان یافته است.

1. سنت روان‌‏شناسانه

اولین سنت، سنت روان‌شناسانه است که مجموعه‌‌ای از چند رهیافت است و همگی به نوعی تحت تأثیر مکتب «فرهنگ و شخصیت» هستند که در دهه‏های اولیه قرن بیستم بر مطالعات انسانی و اجتماعی سلطه یافته بود. این مکتب برآیندی از ایده‏های روانشناسی تحلیلی و انسان شناسی فرهنگی بود. این مکتب که در آن اصطلاحات روانشناسی فرویدی به شدت رایج است، تقریبا بر رهیافت‌ها و نظریات سنت روان‏شناسانه سایه افکنده است؛ در دامن این سنت پژوهشی، مفهوم فرهنگ سیاسی به عرصه مطالعات سیاسی و اجتماعی وارد شد و به تدریج، با انباشت پژوهشی رو به رو گردید و در اثر انتقاداتی که بر آن وارد شد، سنت‌هایی با رهیافت‌ها و نظریات متفاوت پدیدار شد. رهیافت‌های عمده‌ی سنت روان‏شناسانه عبارتند از: 1. رهیافت یادگیری اجتماعی، 2. رهیافت منش اجتماعی و 3.  رهیافت شناختی یا معرفت شناسانه. 

2. سنت مردم‌شناسانه 

در پژوهش‌های سنت مردم شناسانه دو رهیافت عمده وجود داردکه عبارتند از: 1. رهیافت نظریه فرهنگی و 2. رهیافت تفسیری.  

در جدول ذیل، ویژگی‌های هر سنت و رهیافت (نظریه پردازان، تعریف فرهنگ سیاسی، نقطه‌ی تمرکز و موضع نسبت به تغییر در فرهنگ سیاسی)، به صورت اختصاری ذکر شده است.

سنت

رهیافت

نظریه پردازان

حوزه تمرکز

تعریف فرهنگ

موضع نسبت به تغییر

فرهنگ سیاسی و عامل تغییر

 

 

سنت

مردم‌

شناسانه

 

رهیافت تفسیری

مورای الدمن، لاول دیتمر، سالی اف، موراند، براوس کاپفیرر، جیمز دبیلو، فرناندز، شری‏بی، اتنر، لورا دسفورالدز

ابعاد نمادین سیاست همچون اسطوره Myth و آیین Riturl

فرهنگ معناهای جمعی است که گروهها خلق کرده، در آن سهیم بوده و به صورت نمادین بیان می‏کنند.

تغییر فرهنگ سیاسی از طریق دستکاری نمادهای سیاسی و عمدة توسط نخبگان صورت می‏گیرد.

 

رهیافت

نظریه فرهنگی

ماری داگلاس، آرون ویلد اوسکی، ریچارد جی. الیس، مایکل تامپسون

خرده فرهنگها و الگوهای رفتار که ناشی از تمایزات نوع‌شناسانه خرده گروهها در جامعه است.

الگوهای جهت‏گیری نسبت به کنش سیاسی. یا سمت‏گیری سیاسی نسبت به حکومت در تخالف با اقتصاد، مذهب، خانواده و دیگر نهادها.

تغییر پذیرفته شده است و در اثر تغییر شرایط ناهماهنگی انباشتی Cumulative Mismatich بین عمل و انتظارات از یک گرایش به گرایش فرهنگی دیگر رخ می‏دهد. تغییر ذاتی تواناییها و گرایشهای فرهنگ سیاسی است.

رهیافت

منش اجتماعی

ادوارد سی. بنفیلد، دانیل بل، دانیل گلدهاگن، تامسن ای. لوسین دبیلو، پای، لیوید آی، رودلف ،سوزان هوبر، رودولف، ماکس وبر

جامعه‏پذیری ویادگیری های دوران کودکی در سه سطح فرهنگ عمومی، حیات سیاسی و نقشهای فردی

نگرشها، باورها و احساساتی که نظم و معنا دهنده به فرایند سیاسی و قواعد ناظر بر رفتار سیاسی است.

تغییر عناصر بنیادین فرهنگ چون باورها به سختی صورت می‏گیرد.

 

سنت

روانشناسانه

 

رهیافت

یادگیری اجتماعی

گابریل ای. آلموند، سیدنی وربا، رونالد اینگلهارت، هربرت مک کلاوسکی، جان زالر، هری سی، تریندیس

ارزشها و باورها، محیط فیزیکی و اجتماعی فرد، تغییراتنسلی، جامعه‏پذیری سیاسی

فرهنگ جزء ذهنی تجهیزات جامعه برای تطبیق با محیط است.

پذیرش تغییر، تغییرات محیط فیزیکی یکی از جمله تغییرات تکنولوژیکی، و تغییرات اقتصادی چون افزایش سطح درآمد، تحصیلات رفاه همراه با تغییرات نسلی عامل دگرگونی در فرهنگ سیاسی، ارزشها و باورهاست.

 

رهیافت شناختی

نیکلاس المر، استفن شیلتون، شاون دبیلیو روزنبرگ، برنادت مالون، استنلی رنویک، ریچارد دبیلیو، ویلسون، جان آر، ساناری، دانا وارد.

ساخت معنایی Construction of Mcaning

و شیوه‏های اندیشیدن افراد در سطح فردی و هنجارها در سطح جامعه

فرهنگ سیاسی، نظام هنجاری ساخته شده اجتماعی است که محصول عوامل مؤثر اجتماعی همچون توسعه سازگار کننده روابط نقشی با سازمانها است و هم محصول عوامل روان شناسانه چون سلایق افراد، اما هیچ کدام از این عوامل به یکدیگر فرو کاسته نمی‏شوند و رابطه تعاملی با یکدیگر دارند.

تغییر، پذیرفته شده است. عامل آن ناهماهنگی بین سلایق افراد از یک سو و هنجارهای سازگار شده روابط نقشی با سازمان از سوی دیگر است که در طول زمان ایجاد می‏شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با توجه به سنت‌ها و رهیافت‌های نظری‌ای که مطرح شد، به نظر نگارنده، هرکدام از این سنت‌ها و رهیافت‌ها امتیازات و نواقصی دارد که هیچ‌کدام به تنهایی قادر به تبیین فرهنگ سیاسی یک جامعه‌ یا جوامع نیستند. فرهنگ پدیده‌ای است که شکل‌گیری و نضج آن ریشه در عوامل گوناگون دارد و نمی‌توان صرفا به یک عامل نسبت داد. در حالی‌که هریک از رهیافت‌های فوق، تنها یک عامل یا برخی از عوامل را در پیدایش و نضج یک فرهنگ برجسته ساخته اند. چنانکه به لحاظ سطح تحلیل نیز هریک از رویکردهای فوق، یا با اتخاذ رویکرد کل‌گرایانه، سطح خرد را نادیده انگاشته‌اند و یا با بررسی فرهنگ در سطح خرد، نقش ساختارهای کلان را از نظر دور داشته اند. به نظر می‌رسد که فرهنگ پدیده‌ای پیچیده و چندعاملی است و تقلیل گرایی در بررسی فرهنگ سیاسی جوامع از طریق اتخاذ یکی از این رویکردهای نظری، برای تبیین پدیده‌ی فرهنگ سیاسی یک جامعه کافی به نظر نمی‌رسد. از آنجا که امکان تلفیق برخی از رویکردها نیز وجود دارد، نادیده انگاشتن یکی از این رویکردها نیز به نظر می‌رسد که انتخاب صحیحی نباشد. اتخاذ یک رویکرد تلفیقی و نگاه جامع نظری بهتر می‌تواند ما را در تبیین پدیده‌ی فرهنگ سیاسی یاری نماید. به همین جهت، در تبیین فرهنگ سیاسی افغانستان، تلاش شده است این رویکرد تلفیقی و نگاه فراگیر مورد نظر باشد. اعتقاد نویسنده این است که در تبیین ماهیت فرهنگ سیاسی افغانستان، بررسی علل و عوامل نارسایی‌های موجود در فرهنگ سیاسی افغانستان و هم‌چنین ارایه‌ی راه حل برای آسیب‌زدایی از آن، به یک رویکرد تلفیقی و نگاه فراگیر نیاز داریم. 

در ارتباط با تغییر فرهنگ سیاسی نیز به جز رهیافت منش اجتماعی، سایر رهیافت‌ها تغییر را ممکن می‌دانند، هرچند در عوامل تغییر نظرگاه‌ها متفاوت است. تنها رهیافت منش اجتماعی با این محدودیت روبروست که تغییر پذیری فرهنگ سیاسی به ویژه عناصر نسبتا پایدار و اصلی آن مانند ارزش‌ها، باورها و وفاداری‌ها را نمی‌پذیرد. اما در جهت استفاده کاربردی، تبیین‌های این رهیافت در مطالعه‌ی عمل بی‌ثباتی سیاسی در جوامع مختلف، مفید است. 

 2. ماهیت و ویژگی‌‌های فرهنگ سیاسی افغانستان

1-2. فرهنگ سیاسی قومی و قبیله‌ای

ماهیت و ویژگی بنیادین فرهنگ سیاسی در افغانستان، قبیله‌ای بودن آن است و خصوصیات دیگری که برشمرده خواهد شد، همگی در واقع ویژگی‌های متفرع بر همین ماهیت قومی و قبیله‌ای فرهنگ است. در بسیاری از جوامع ممکن است لایه‌هایی از روح قبیله در روستاها و یا شهرهای دور دست باقی مانده باشد، اما در کلان‌شهرها، لااقل فرهنگ مدرن تا حدودی حاکم است و فرهنگ قبیله‌ای کمرنگ گردیده است. اما در افغانستان هنوز حتی در پایتخت کشور، فرهنگ قبیله و قومیت حاکم است. رقابت‌های سیاسی، تحزب، انتخابات، عزل و نصب‌ها و هر نوع رفتار سیاسی در کشور، متأثر از همین فرهنگ قبیله‌ای است. حب و بغض‌ها، موافقت‌ها یا حمایت‌ها و مخالفت‌ها، در سطح کلان همه بر بنیاد همین فرهنگ شکل می‌گیرد. حتی در بسیاری از میزگردهای تلویزیونی، زیاد اتفاق می‌افتد که مشاهده می‌کنیم افراد حاضر در این مباحثات، بر معیار و ضواط قومیت و قبیله به دفاع و حمایت یا رد و نقد یک سیاست و یا یک شخص می‌پردازند؛ نه این‌که با توجه به منافع کلان ملی، بررسی شود که کدام سیاست درست بوده است، کدام شخص درست عمل کرده است یا چه کسی درست گفته است. 

نویسنده جایگاه قومیت و قبیله را در عقلانیت سیاسی افغانستان به صورت بررسی تاریخی، در نوشتار دیگری به صورت مبسوط مورد بحث قرار داده است.  بنابراین، قبیله‌ای بودن فرهنگ سیاسی تا حدودی مفروض این نوشتار به شمار می‌رود و بیش از این، در این مقال بدان نمی‌پردازیم. هدف از این نوشتار، اشاره به پیامدهای آن عقلانیت در عرصه‌ی فرهنگ سیاسی و خصوصیات فرهنگ سیاسی امروز افغانستان است.  

2-2. سیاست‌زدگی فضای اجتماعی و فرهنگی

در جامعه‌ی افغانی امروز، فضای زندگی بیش از اندازه سیاسی شده است. مردم و فرهنگیان و عرصه‌های فرهنگی همه متأثر از سیاست هستند فضاهای فرهنگی، آموزشی و آکادمیک همه به نحوی سیاست‌زده‌شده اند. آلوده شدن تمام نهادهای اجتماعی به سیاست، سلامت جامعه را به مخاطره انداخته و کارکرد نهادهای غیرسیاسی مانند نهادهای خدماتی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، ورزشی و.... را نیز مختل ساخته است. امروز خواسته یا ناخواسته، همه‌ی نهادهای اجتماعی درگیر امر سیاسی شده و در واقع می‌توان از آلودگی سیاسی در سطح وسیع سخن گفت که پیکره‌ی اجتماعی را به شدت آلوده و از سلامت لازم دور ساخته است.

 به نظر می‌رسد که این سیاست‌زدگی نیز معلول همان نگرش قومی و رویکرد قبیله‌ای افراد جامعه به سیاست است. سیاست در افغانستان یعنی بده بستان‌های قومی و این‌که کدام قوم در کجا نفع بیشتری کسب کرده است و نسبت به دیگران دست‌بالاتری را پیدا کرده است. در مجلس از کدام قوم بیشتر راه یافته است، از کدام قوم وزیر بیشتر است، وزیر کدام قوم از مجلس رأی اعتماد نگرفت و... به همین جهت، افراد همواره در صحنه هستند تا بازی‌ها و برندگی و بازندگی‌های قومی را مشاهده نموده و واکنش نشان دهند. این امر حتی فضاهای محض فرهنگی و آموزشی و فعالیت‌های اقتصادی را نیز به سیاست‌ آلوده نموده است. سطح بالای مشارکت در چندین انتخابات سپری‌شده در ده سال گذشته نیز علی‌رغم تهدیدهای جدی امنیتی که حتی به از دست دادن جان افراد هم منجر شده است، به همین درک قومی از سیاست و تلاش برای تثبیت حضور قومی صورت می‌گیرد. 

رژیم سیاسی در افغانستان، علاوه بر ماهیت قومی، ماهیت توتالیتر و استبدادی نیز دارد. مرز امور سیاسی و غیر سیاسی تا حد زیادی نیز تابع ماهیت رژیم‌ها در فرهنگ سیاسی است. مثلا در رژیم‌های توتالیتر، کم‌تر موضوعی است که رنگ و بوی سیاسی نداشته باشد و یا به طور بالقوه استعداد سیاسی شدن را نداشته باشد، در حالی که در رژیم‌های دموکراتیک، بین امور سیاسی و غیر سیاسی، مرز روشن‏تری وجود دارد.  از تفاوت‌های مهم بین جامعه و رژیم قبیله‌ای و توتالیتر با یک جامعه و رژیم دموکراتیک، وجود یا فقدان نهادهای لازم و سالم برای فعالیت‌ها و رقابت‌های سیاسی است. به این دلیل، می‌توان گفت که یکی از عوامل سیاست‌زدگیِ فضای زندگی و همه‌ی نهادهای اجتماعی در افغانستان، فقدان نهادهای لازم برای رقابت سیاسی و ناکارآمدی و نارسایی در سطح جامعه‌ی مدنی و احزاب سیاسی است. احزاب سیاسی نیز همه بر مبنای قومیت شکل گرفته و رقابت‌های احزاب نیز در واقع رقابت‌های قومی است که خود پدیده‌ی سیاست‌زدگی را تشدید می‌کند.

3-2. خشونت سیاسی و منازعه به جای رقابت

در دنیای مدرن، بین مفاهیمی چون جنگ، و سیاست و رقابت، مرز وجود دارد. اما در افغانستان سیاست گویا با جنگ پیوند خورده است. سیاست ادامه‌ی جنگ و فراتر از جنگ نیست، بلکه سیاست ما هم جنگ و نزاع است و بدون نزاع، سیاست معنا نمی‌یابد. اولین شیوه‌های سیاست ورزی مبتنی بر «زورآزمایی» بوده است: هر که زورش بیشتربود، سیاستش هم حاکم می‌شد، زمانی هم که زور حاکم روی به نقصان وکاستی می‌گذارد، زورمندی دیگر و سیاستی دیگر حاکم می‌شد. فارابی از این روند، به عنوان «فرایند تغلب» یاد می‌کند. هنجارهای حاکم بر این شیوه‌ی سیاست ورزی، خونریزی، خشونت، و پرخاش‌گری زیاد است، و می‌توان بر این شیوه‌های سیاست ورزی «ستیزه» و «کشمکش» نام نهاد. این شیوه‌ی سیاست ورزی آثار زیادی بر زندگی مردم عادی وفارغ از سیاست داشته است، و با ایجاد ناامنی و در گیری‌های خونین، در خیلی از موارد دودش به چشم مردمان بی‌دفاع رفته است. در دنیای جدید، مبتنی بر نگاه آسیب‌شناسانه و خردورزی در صحنه‌ی سیاست، کوشیده شده است با قاعده‌مندی «امر سیاست ورزی» از دامنه‌ی آثار مخرب آن و تأثیرات سوء آن بر جامعه وعرصه های دیگر، از جمله اقتصاد، فرهنگ و.... کاسته و تا جایی که ممکن است، از آن جلوگیری شود. قاعده‌مندی سیاست‌ورزی در چارچوب «رقابت سیاسی» و قانون‌گرایی مهم‌ترین دستاورد سیاسی عصر جدید است. البته تنها با تصدیقِ صرف این اصول، مشکلات رقابت سیاسی و عدم پدیداری ستیزه در آن حل نمی‌شود، بلکه باید به «الزامات نهادی» این تصمیم توجه و اهتمام ویژه صورت پذیرد. بازی سیاسی جدید، اگر نخواهیم که به منازعه وستیزه جویی منتهی شود، نیازمند نگاه جامعه شناختی وتوجه به گسترش نهادهای مربوط به آن است.  

تفاوت‌های رقابت سیاسی در دوران مدرن و دوران ماقبل مدرن را به شکل جدول زیر می‌توان نشان داد:

رقبات سیاسی در دوران مدرن و ماقبل مدرن  ماقبل مدرن      مدرن

رقابت سیاسی خشن مسالمت‌آمیز

رقابت سیاسی گریز از مرکز متمایل به مرکز

رقابت سیاسی برون سیستمی درون سیستمی

رقابت سیاسی جمعی و توده‌ای قانون‌مندی و نهادی

رقابت سیاسی هویتی اقتصادی و اجتماعی

رقابت سیاسی هدف: کسب صرف منافع هدف: تحقق شایسته سالاری 

 در تاریخ افغانستان هیچ‌گاه قاعده‌مندی برای رقابت سیاسی به وجود نیامده و تا کنون نهادهای لازمه‌ی رقابت سیاسی (تحزب، جامعه‌ی مدنی سالم) شکل نگرفته است. به همین جهت، همواره به جای رقابت، کشکش و نزاع وجود داشته است و بازی سیاسی همواره با خشونت همراه بوده است. در تاریخ افغانستان تا کنون مشاهده نشده است که قدرت حتی یکبار به صورت مسالمت‌آمیز انتقال یافته باشد. در دوران سلطنتی، همیشه سلطان جدید در اثر یک منازعه‌ی قبیله‌ای یا خانوادگی و همراه با کشتن، کور کردن یا فراری دادن شاه قبلی و گاه با ریختن خون صدها و هزاران نفر، قدرت را تصاحب نموده است. پس از عصر سلطنتی نیز پنج بار قدرت در افغانستان دست به دست شده است. دو مورد از پنج مورد با کودتا بوده است (روی کار آمدن سردار محمدداود در سال 1352 و روی کارآمدن حزب خلق در 1357) که کودتای خلقی به شدت خونبار و همراه با قتل عام هم صورت گرفته است. در سه مورد دیگر نیز قدرت با جنگ تمام عیار و همراه با ویرانی کابل به عنوان پایتخت قدرت، دست به دست شده است. 

به جز مورد فوق، ادبیات سیاسی در افغانستان به شدت خشونت‌آمیز است و حتی گاه با فحش و استفاده از کلمات مستهجن و رکیک هم همراه است و تقریبا تبدیل به عادت شده است. در رفتار با شهروندان و تعامل با رقیبان نیز ادبیات خشن سیاسی و رفتار خشن همواره مشهود بوده است. در میزگردهایی دایر در تلویزیون‌های افغانستان، ادبیات خشن سیاسی حتی امروز به خوبی قابل مشاهده است. در بسیاری موارد در این میزگردها، طرفین بحث به جای استدلال منطقی و صحبت مستدل و آرام، تلاش می‌کنند که با فریاد کشیدن و درشت سخن گفتن، حقانیت خود را به اثبات برسانند.

در برخورد با شهروندان، چه در نظام‌های شاهی و چه در نظام‌های کمونیستی و طالبانی و یا مجاهدین، با شهروند به عنوان یک انسان رفتار نمی‌شده است. لدوکوب و استفاده از ابزار کنترل فیزیکی، جزء فرهنگ مسئولین حکومتی بوده است و حتی مأمور ترافیک بدون چوب و چماق وجود نداشته است. این فرهنگ حتی در نظام کنونی وجود دارد و تا هنوز حتی کرامت انسانی افراد به راحتی نادیده گرفته شده و به سان گله‌ای از گوسفندان با افراد رفتار می‌شود. اگرچه تا اندازه‌ای وضعیت نسبت به گذشته تغییر نموده است.

وضعیت فوق خود لازمه‌ی نظام‌های توتالیتر و منازعه‌ی مداوم سیاسی به خصوص در سه دهه‌ی گذشته است. چنانکه گفته شد، در افغانستان آنچه وجود داشته است، منازعه و کشمکش بوده است و نه رقابت. منازعه شکل تشدید شده‌ی رقابت است. نهایت رقابت رسیدن به ثبات سیاسی است، اما منازعه به لحاظ ماهیت، چنین نیست و بیشتر مستعد زمینه سازی برای بی‌ثباتی سیاسی بوده و به مفهوم کشکمش نزدیکتر است.  

اگر اشکال روابط اجتماعی را به چهار صورت تفاهم، رقابت، منازعه و جنگ تقسیم کنیم، منازعه بین رقابت و جنگ قرار دارد.  

                                       رفاقت/تفاهم          رقابت          منازعه           جنگ

                   نظم/ ثبات   بی‌نظمی/ بی‌ثباتی

                                       صلح‌آمیز                                            خشونت‌آمیز

در حالت کلی، نزاع و خشونت ممکن است مسأله‌ی فرا فرهنگی و بیولوژیکی بوده و یکی از خصایص ذاتی انسان تلقی شود. ادیان، تمدن‌ها، دانش‌ها، نهادها، قانون‌ها و قرارداد‌های نوین بشری همگی سعی دارند این خوی طبیعی انسان را آرام کنند و به سوی انسانی مثمر ثمر و کمتر مزاحم رهنمون کنند. بی‌گمان فرهنگ بشری شامل هر دو  بخش مادی و غیرمادیِ واکنش‌های انسان برای انطباق و سازش با محیط پیرامونش بوده است، با گذشت زمان فرهنگ در اجتماعات انسانی به صورت تجربه ها، توهم ها، داستان ها، نگرش ها و ابزارها و... گسترش می یابد و ریشه می دواند. هر جامعه ای بنا به تاریخ و گذشته ای که پشت سر می گذارد دارای ویژگی های زبانی و فرهنگی خاص خود می شود که آن را از دیگر جوامع متمایز می‌سازد. از آنجا که تاریخ سیاسی افغانستان در واقع تاریخ نزاع قبایل بوده و قبیله سنگ بنای سیاست در افغانستان بوده است، منازعه و ستیز پیامد طبیعی آن به شمار می‌رود. از خصوصیات فرهنگ  قبیله‌ای، خویشاوندگرایی و روحیه ستیزه جویی است. همبستگی موروثی در قالب روح واحدی به نام قبیله، باعث سرکوب تنوع و خلاقیت های فردی می‌شود. در چنین شرایطی، ناهمگونی‌ها در همگونی‌ها غرق می‌شوند و ناخودآگاه جمعی بر عقلانیت فرد ارجحیت می‌یابد. فردی که به طایفه‌ی خویش تعلق خاطر دارد، به طور ناخودآگاه تعصب و خشونت طایفه‌ای به  آن سرایت نموده و تلقین می‌شود. 

از عوامل دیگر خشونت سیاسی، فقر، محرومیت و نا رضایتی‌های سیاسی – اجتماعی و نیز سائقه‌ای ایدئولوژیک افراد است که در افغانستان همواره این عوامل حضور دااشته است. فقر فراگیر و محرومیت‌های دوام‌دار اجتماعی و سیاسی منجر به شکل‌گیری نارضایتی‌های اجتماعی گردیده و خشونت تولید کرده است. باورها و ایدئولوژی‌های افراطی نیز چه در قالب مارکسیسم و چه بنیادگرایی اسلامی، خشونت‌ها را در افغانستان بیش از پیش تشدیده نموده و نهادینه ساخته است.

البته در ارتباط با عامل فقر و محرومیت، سموئل هانتیگتون (که نابسامانی‌های سیاسی در جهان سوم را معلول ناکامی در عرصه‌ی نوسازی می‌داند) معتقد است که فقر و محرومیت ذاتا عامل خشونت نیست، بلکه در فرایند نوسازی عاملیت می‌یابد: 

«رابطه نوسازی با خشونت رابطه‌ای پیچیده‌ است. جوامع نوین‌تر معمولا از جوامع کمتر نوسازی‌شده استوارترند و از خشونت داخلی کمتر‌ی رنج می‌برند. یکی از بررسی‌ها، میان استواری سیاسی و یک شاخص ترکیبی نوین شدگی، مبتنی بر هشت متغیر اجتماعی و اقتصادی، همبستگی مثبت 0625 (تعداد واحدهای مورد بررسی= 62) را کشف کرده است. سطح تحرک اجتماعی و نیز سطح توسعه‌ی اقتصادی، هرد با استواری سیاسی بستگی مستقیم دارند. رابطه‌ی سواد و استواری نیز رابطه‌ی بس نزدیک است».  

به اعتقاد هانتینگتون: 

«رابطه‌ی ظاهری فقر و واپسماندگی با نااستواری و خشونت، یک رابطه‌ی دروغین است. این نه فقدان نوسازی، بلکه کوشش در جهت نوسازی است که نابسامانی سیاسی را به بار می‌آورد. در سال‌های 1960، هر ملت واپسمانده‌ای دستخوش نوسازی بوده است. شواهد نشان می‌دهند که علل خشونت در میان چنین ملت‌هایی به نوسازی بیشتر ارتباط دارند تا واپسماندگی».  

با این حال، به نظر می‌رسد که فقر و محرومیت در ذات خود نیز زمینه را برای تمایل به سوی خشونت فراهم می‌کند، و روند نوسازی منجر به تشدید پدیده‌ی خشونت خواهد شد.

چنانکه قبلا اشاره شد، در ده سال اخیر، با توجه به حضور جامعه‌ی جهانی در افغانستان و همسایه شدن افغانستان با دنیا و تغییر نسبی ادبیات سیاسی و ورود مفاهیمی چون حقوق بشر، دموکراسی، آزادی، کرامت انسان، جامعه‌ی مدنی و... و استعمال روزمره‌ی این مفاهیم در ادبیات مطبوعاتی و رسانه‌ای، تا حدودی فرهنگ خشونت دارد تقلیل می‌یابد. اگر نقش پاکستان و طالبان را در افزایش خشونت‌ها از نظر دور نداریم، نظام کنونی زمینه‌ی بیشتری برای تقلیل خشونت داشت و تا حدودی ادبیات سیاسی را در افغانستان با دگرگونی مواجه ساخت. 

4-2. فقدان فرهنگ گفتگو و تعامل

در تاریخ افغانستان نوین (1747 به بعد) فرهنگ گفتگوی مسالمت‌آمیز وجود نداشته است. به جای تعامل و گفتگو و حل و فصل مسالمت‌آمیز مسائل از طریق مذاکره، همواره تنازع و تقابل حاکم بوده است. عدم تساهل و سعه‌ی صدر در مقابل آراء و عقاید مخالف و متفاوت، سیاه و سفید دیدن و مرز تکفیر درست کردن توسط گرایش‌ها و احزاب ایدئولوژیک، از خصایص اصلی فرهنگ سیاسی امروز ماست. اگرچه به نظر می‌رسد که در سال‌ها اخیر تا حدودی حرکت به سوی تعامل و مواجهه‌ی تعاملی با نظریات رقیب و گرایش‌های مخالف، و فرهنگ تحمل و مدارا به صورت نسبی آغاز شده است. در مواردی افرادی از طیف‌های گوناگون (مارکسیستی، جهادی، با پیشینه‌ي طالبانیسم، لیبرال و...) در یک گفتگوی تلویزیونی با هم ظاهر می‌شوند که چه به سا به خشونت گفتاری و رفتاری هم مواجه نمی‌شوند. نفس این روند به نظر می‌رسد که تا حدودی امیدبخش است.

5-2. بی‌اعتمادی سیاسی

اعتماد سیاسی از عناصر بنیادین یک فرهنگ سیاسی سالم و پیشرو است و بی‌اعتمادی از بیماری‌های مزمن فرهنگ سیاسی ناسالم به شمار می‌رود. برای تحقق اهداف کلان ملی و پیمودن مسیر توسعه، اعتماد سیاسی چه بین مردم و مسئولین و چه در میان فعالان و کارگزاران سیاسی، نقش اساسی و بی‌بدیل دارد. «فرانسیس فوکویاما در کتاب «اعتماد: فضایل اجتماعی و به وجود آمدن خوشبختی» نیز به کانونی بودن اعتماد در تحقق اهداف بزرگ در آلمان، ژاپن و آمریکا می‌پردازد. او به عنصر اعتماد به مثابه یک تمایل فرهنگی و فضیلت اجتماعی می‌نگرد. فوکویاما بحث می‌کند که در آلمان و آمریکا، مردم برای حل مسائل خود و محیط زندگی شان تمایل دارند گرد هم آیند، در حالی که در فرانسه و ایتالیا ثروتمندان و صاحبان سرمایه و بانک‌ها، دولت را حلال مشکلات می‌دانند. این تمایلات ناخودآگاه فرهنگی، باعث می‌شود تا روندهای فرهنگی شکل گیرند و بر صحنه‌ی سیاست و اقتصاد تأثیر بگذارند».  

در افغانستان متأسفانه حکومت‌های توتالیتر و خودکامه و استبداد سیاسی، منازعات قومی، سه دهه جنگ و رویارویی بسیاری از کارگزاران امروزی در جبهات جنگ با یکدیگر و فضای سیاسی ملتهب و منازعات پردامنه، اعتماد را از فرهنگ سیاسی کشور برداشته و فضای بی‌اعتمادی شدیدی را حاکم ساخته است. در نظام کنونی نیز علاوه بر عوامل نامبرده، ناکارآمدی دولت و عدم توفیق در مبارزه با فساد اداری، زمینه‌ی بی‌اعتمادی میان دولت و مردم، میان دولت و احزاب، میان مردم و احزاب و شخصیت‌ها را افزایش داده است. جو بی‌اعتمادی در سراسر جامعه، سبب اعتماد به شایعات و ایجاد جو شایعه‌پراکنی گردیده است. یکی از پیامدهای بی‌اعتمادی، برچسب زدن به افراد و رقیبان سیاسی و استفاده از اتهام به عنوان یک حربه‌ی سیاسی است. اتهام به جاسوس بیگانه بودن، اتهام به فساد و بسیاری دیگر از اتهامات، گاه بدون اساس و شواهد کافی که حتی ممکن است خود اتهام‌زننده هم به وارد بودن آن اتهام اعتقاد نداشته باشد، به منظور استفاده‌ی سیاسی و خارج ساختن رقیب از دور رقابت، به یک فرهنگ تبدیل شده است.

6-2. بیگانه‌پرستی در عین بیگانه‌ستیزی

افغانستان با دنياي بيروني و ساير فرهنگ‌ها، همواره مواجهه‌ي تقابلي داشته است نه مواجهه‌ي تعاملي. مواجهه‌ي تقابلي سبب اسير ماندن در يک برداشت و ذهنيت خاص و تحول‌ناپذيري فرهنگ مي‌گردد. در حاليکه اگر مواجهه با ديگر فرهنگ‌ها تعاملي باشد، زمينه‌ي تحول و بالندگي يک فرهنگ را فراهم مي‌آورد و به مرور زمان، عصبيت‌هاي سنتي و دگم‌انديشي، جاي خود را به تساهل، تسامح و ديگرپذيري مي‌دهد. این نکته جالب است که بیگانه‌ستیزی افغان‌ها در نهایت به بیگانه پرستی منجر شده است. از آنجا که فرهنگ قبیله‌ای اتباع خود را به تأمین منافع قوم و قبیله به هر قیمتی هدایت می‌کند، اقوام و قبایل افغانستان در حین مبارزات سیاسی، اگر بیگانه‌ای را احساس کرده اند که در تأمین منافع قومی و قبیله‌ای شان می‌تواند مؤثر باشد، به راحتی دست به دامان او شده اند. اولویت دادن منافع قبیله‌ای و گروهی، به راحتی غیرت بیگانه‌ستیزی را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد و حتی ایدئولوژی، حب وطن، دفاع از دین و آموزه‌های دینی، در این مسیر رنگ می‌بازد. در تاریخ افغانستان مؤیدات بی‌شماری وجود دارد. اگر به امرزو هم دقیق شویم، طالبان با آمریکا در جنگ و ستیز است و نظام سیاسی کنونی را نیز با برچسب آمریکایی بودن، مشروع نمی‌داند. اما با چراغ سبز نشان دادن آمریکا، همین گروه ایدئولوژیکی و قومی، به راحتی با آمریکا وارد مذاکره شده بدون آن‌که دولت افغانستان در جریان قرار گیرد. می‌کند،  نیز خود اگر به هیچ‌ جای دیگری وصل نباشند، به پاکستان وصل و وابسته‌اند. گروه طالبان و حکمت‌یار تظاهر به استقلال‌طلبی و بیگانه‌ستیزی دارند، اما خود در چنگ و اختیار آی‌. اس. آی هستند.). در چند سال اخير که تا حدودي مواجهه‌ي مردمان اين کشور با جهانيان مواجهه‌ي تعاملي بوده است، آثار مثبت آن‌را نيز مشاهده مي‌کنيم.

7-2. جزم اندیشی و مطلق‌نگری

یکی از خصوصیات فرهنگ سیاسی در افغانستان، جزم‌اندیشی و سیاه و سفید دیدن است. احزاب سیاسی چه در عصر کمونیستی و چه احزاب جهادی، چنان مطلق‌نگر بوده اند که یک مرز و دیوار بلند آهنین بین خود و دیگران ایجاد نموده و با این خود و بیگانه‌ سازی، مطلق‌نگری و جزم‌اندیشی را در جامعه‌ی افغانستان نهادینه ساختند. در احزاب جهادی چون رویکرد دینی و چهره‌ی اسلامی داشتند، خود و بیگانه سازی به مرز تکفیر هم رسیده است. در این فرهنگ سیاسی، در بین اعضای احزاب این عقیده شکل گرفته بود و به هواداران شان تلقین می‌شد که مرز اسلام مرز حزب خودی است. این نوع نگرش تا کنون در میان احزاب و فعالان سیاسی وجود دارد و حتی در بین تحصیل‌کردگان و تازه‌ به دوران رسیده‌هایی که خود را روشنفکر هم تلقی می‌کنند و در میان جوانان دانشگاه‌رفته‌ی هم‌نسل ما نیز خیلی مشهود است. کمتر دانشجو یا دانشگاه‌دیده‌ی امروزی پیدا می‌شود که به جز خود کسی دیگری را هم قبول داشته باشد و متاع فکری دیگران را به یک جو هم خریدار نیست. هرآنچه خود می‌اندیشد صددرصد درست است و هرچه دیگران می‌گوید، صدردرصد اشتباه.

8-2. تظاهر و ریاکاری دین‌مدارانه

یکی از بیماری‌های فرهنگی ما که پیامدهای عمده‌ی سیاسی داشته و فرهنگ سیاسی را نیز آلوده نموده است، تظاهر و ریاکاری است. التزام عملی به آموزه‌های دینی به شدت نازل است، اما ریاکاری و تظاهر روز به روز در حال تشدید است. لباس و ریش در افغانستان امروزی (فرهنگ طالبانی) نه تنها نماد تدین، که به تنها ملاک تدین تبدیل شده است، اما اخلاق اسلامی و تعهد و التزام به الزامات شریعت به شدت کاهش یافته است. از آن‌جا که جامعه متدین است، مردم با گرایش‌ دینی چه بسا به افرادی اعتماد می‌کنند، که آنان‌را مدافع ارزش‌های دینی خود تلقی نموده و حافظ حقوق و منافع خود می‌دانند، اما در عمل، بسیاری از این افراد حتی به ابتدایی‌ترین آموزه‌های دینی پایبندی نشان نمی‌دهند و وارد نوعی از معاملات سیاسی می‌گردند که کسی انتظارش را هم ندارد. 

9-2. قانون‌گریزی

یکی از ویژگی‌های فرهنگ سیاسی در افغانستان، عبور از قانون و برگشت به قواعد قبیله است. در اساس، قانون تا کنون هیچ بار ارزشی برای کارگزاران و افراد جامعه ندارد و به لحاظ ذهنی تا کنون خود را ملزم به رعایت قوانین نکرده ایم. قانون تنها بر صفحات کاغذ باقی مانده و متولیان قانون خود در صف مقدم قانون‌شکنی قرار دارند. موارد سطح کلان قانون‌شکنی، به اندازه‌ای است که برشمردن شواهد و موارد آن، خود یک من کاغذ شود. 

این امر به خصوص ساختار ریاستی نظام سیاسی، زمینه‌ی عبور از قانون را در سطح کلان، بیشتر فراهم نموده است. نه به این معنا که قانون‌شکنی تک تک افراد به جهت ریاستی بودن نظام است، بدین معنا که ریاست قوه‌مجریه که فرد افول مملکت به شمار می‌رود، با استفاده از ساختار ریاستی نظام، می‌تواند به راحتی قانون را نادیده بگیرد. وقتی افراد و نهادهای دیگر این عبور از قانون را در سطح کلان مشاهده نمایند، جرأت عبور از قانون و فرهنگ قانون شکنی و نیز معافیت، گسترش می‌یابد.   

4. عوامل تداوم فرهنگ سیاسی قبیله‌ای در افغانستان

از آن‌جا که رویکرد ما در این نوشتار رویکرد تلفیقی است، در ارتباط با عوامل تداوم فرهنگ سیاسی قبیله‌ای در افغانستان، باید به دیدگاه‌های متفاوت نظر داشته باشیم. بر این اساس، مطابق رهیافت یادگیری اجتماعی، بر نقش اقتصاد در شکل‌دهی فرهنگ سیاسی بر می‌خوریم. با دقت در رهیافت شناختی، تأکید بر مراحل رشد شناختی و نیز تغییر تصور فرد از منافع خود، ما را به نقش بنیادین «آموزش» و تعلیم و تربیت و فرآیند جامعه‌پذیری سیاسی هدایت می‌کند.  رهیافت نظریه‌ی فرهنگی نیز بر تجربیات فرد در طی زندگی و نیز پیدایش فرهنگ‌های سیاسی رقیب تأکید دارد که بر این اساس، می‌توان گفت فقدان تعامل با فرهنگ‌های دیگر، از عوامل بسته‌ ماند فرهنگ بومی و تداوم فرهنگ قبیله‌ای  می‌گردد. رهیافت تفسیری نیز بر نقش نخبگان در شکل‌گیری و نیز تغییر فرهنگ تأکید می‌کند. در بر شمردن عوامل تداوم فرهنگ سیاسی قبیله‌ای در افغانستان، موارد ذکر شده باید مورد نظر باشد.

نکته‌ی دیگری که قبل از بر شمردن عوامل تداوم فرهنگ سیاسی قبیله‌ای در افغانستان، باید مورد تأکید قرار گیرد، آن است که در مباحث جامعه‌شناختی و سیاسی، نمی‌توان از علیت یک‌سویه به سان علیت فلسفی سخن گفت و دقیقا مشخص نمود که x علت است و y معلول. در پدیده‌های اجتماعی، معمولا تعامل دوسویه است. یعنی پدیده‌ی x ممکن است هم علت y  باشد و هم (به صورت بی‌واسطه، با یک واسطه و یا با چند واسطه) معلول آن شمرده شود. به عنوان مثال، نقش بی‌سوادی و سطح پایین سواد را در ضعف فرهنگ سیاسی نمی‌توان نادیده گرفت، اما همین عامل، خود از جهتی معلول بحران سیاسی در کشور است. چنان‌نکه بهبود در وضعیت هریک از پدیده‌های اجتماعی، سبب بهبود در وضعیت دیگری خواهد شد. 

با لحاظ نکات فوق، برخی عواملی که به نظر می‌رسد سبب تداوم فرهنگ قبیله‌ای در افغانستان گردیده است، موارد ذیل است: 

1-4. عامل سرزمینی و جغرافیایی

مسأله‌ی تأثیرات زیستی بر شخصیت، از نظر تاریخی بسیار بحث برانگیز بوده است. گالتون این مسأله را در قالب «طبیعت» در برابر «تربیت» مطرح کرد. او با مطالعه‌ی شجره‌نامه‌ی خانواده‌ی خود، نتیجه‌گیری کرد که طبیعت به طور قابل ملاحظه‌ای بر تربیت غلبه دارد.  مونتسکیو و روسو هریک به نحوی بر نقش ویژگی‌های فرهنگی برآمده از شرایط محیطی، بر نظام‌های سیاسی، اعم از نوع و کنش‌های سیاسی اشاره‌های دقیقی داشته اند. منتسکیو در آثار خود بر تأثیر شرایط محیطی محلی و خلق شهروندان بر نظام‌های سیاسی و نظام‌های قانون‌گذاری تأکید داشته است. او تفاوت در نظام‌های سیاسی و قانون‌گذاری را بر اساس تفاوت در شرایط محلی و خلق و خوی مردم آن محیط توجیه می‌کرد. شرایط محلی در نظر نویسندگان برجسته‌ی قرن هیجدهم چون مونتسکیو اهمیت خاصی داشت. مونتسکیو بر تأثیر آب و هوا بر رفتار اشاره داشت. تفاوت‌های محلی مانند تفاوت‌های میان شمال و جنوب در اروپا، نویسندگان برجسته قرن هیجدهم، چون منتسکیو، را شیفته و افسون ساخت، به طوری که برای شمال و جنوب تقسیمات فرهنگی قائل شدند. مونتسکیو در کتاب روح القوانین می‌نویسد: «بشر تحت تأثیر عوامل گوناگون قرار دارد: آب و هوا، مذهب، قواعد کلی حکومتی، گذشتگان، اخلاق و رسوم؛ به این صورت روح کلی ملل شکل می‌گیرد.   

به هر حال، تأثیرات اقلیمی و زیست‌محیطی را بر خلق و خوی افراد و فرهنگ آنان نمی‌توان نادیده گرفت. اگرچه نمی‌توان تمام خصوصیات روان شناختی مردم یک سرزمین را به منطقه‌ی جغرافیایی و آب و هوا نسبت داد و نقش وراثت، جامعه‌پذیری و فرایند تربیت را نمی‌توان از نظر دور داشت. با این حال، نمی‌توان منکر تاثیر شگرف آب و هوا بر رفتار انسان‌ها شد. این تاثیرات غیرقابل انکار سبب شده در سال‌های اخیر دانشمندان شاخه‌ی جدیدی به دانش روان‌شناسی اضافه کنند و آن «روان‌شناسی محیطی» است. مفاهیم مربوط به محیط زندگی، معماری، آب و هوا، گیاها ن، حیوانات و تاثیرشان بر رفتار انسان از جمله مباحثی است که محققان این رشته نوظهور به آن علاقه مند هستند. اهمیت این رشته به خاطر مشکلات جمعیتی، آلودگی هوا، کاهش منابع طبیعی و نیازی که به حفظ حیات وحش و محیط زیست احساس می‌شود، در سال‌های اخیر افزایش یافته است. یکی از شاخه‌های جذاب این رشته تاثیرات آب و هوا بر شخصیت اجتماعی افراد است. روان‌شناسان دریافته‌اند آب و هوای سرد مردم را «فعّال» و «سخت‌کوش» می‌کند. در توجیه این یافته آنها احتمال می‌دهند که انجماد، باعث ایجاد حس ناامنی ‌شود چراکه به صورت تجربی می‌بینیم ساکنین یک منطقه سردسیر باید به طور مداوم کار کنند تا بدنشان را گرم نگه دارند. آنها ‌باید برای زندگی‌شان برنامه مطمئنی داشته باشند تا در زمستان بتوانند به قدر کفایت آذوقه، سوخت و پوشاک ذخیره کنند. این برنامه ریزی منسجم سبب می‌شود آنها فعال‌تر از ساکنین مناطق گرم‌سیر شوند.  

از آنجا که شرایط اغلب مناطق افغانستان سردسیر است، سخت‌کوشی مردم افغانستان نیز جای انکار نیست. اگرچه فرهنگ جمع‌نگری شکل نگرفته است، اما در قلمرو زندگی شخصی، افغان‌ها بسیار سخت‌کوش و مقاوم هستند. تفاوت مناطق در درون افغانستان به لحاظ آب و هوایی، خصوصیت سخت‌کوشی را نیز متفاوت ساخته است. یعنی مناطقی که از آب و هوای سردتر برخوردار است (مانند بامیان)، مردم آن نیز سخت‌کوش‌تر به نظر می‌رسند.

یک دیگر از تأثیرات آب و هوا و محیط، آن است که محیط نامساعد و دشوار زندگی مردم را جسور می‌کند. مردم این مناطق آدم‌هایی عمل‌گرا بار می‌آیند و رویکرد آنان به محیط، رقابت‌جویانه یا جسورانه است.  این ویژگی نیز به نظر می‌رسد که در مردم افغانستان وجود داشته باشد. در نقطه مقابل، مردمی‌که در آب و هوای گرم زندگی می‌کنند، معمولاً آدم‌هایی «غیرفعّال» و «کم‌توجه» هستند. نیز تجربه نیز ثابت کرده است که ساکنین مناطق گرم و مرطوب خصوصا نواحی استوایی تا حد زیادی انعطاف‌پذیر هستند. آب و هوای معتدل مردم را با خلق و خوی «خالص» و «معتدل» بار می‌آورد. ویژگی این نوع خلق‌ و خو، آگاهی از خود و رابطه با محیط است. زندگی این افراد در هماهنگی با محیط است و بینشی که نسبت به نقش محیط در بهبود زندگی دارند، باعث احساس نیاز به حفظ محیط طبیعی می‌گردد. این افراد اغلب مردمانی آرام و متوازن هستند. دیدگاه کل نگری به جهان هستی دارند و از درک شهودی بالایی برخوردارند. 

در مجموع، به نظر می‌رسد که بخشی از دلایل تداوم فرهنگ قبیله‌ای و لوازم آن (تندخویی، خشونت، فقدان روحیه‌ی اعتدال، محدود نگری، عمل‌گرایی و تقدم عمل بر اندیشه، جسارت و تهور و نیز سخت‌کوشی مردم افغانستان)، و انتقال این ویژگی‌ها به عرصه‌ی فرهنگ سیاسی، به شرایط آب و هوایی و محیط زندگی ارتباط پیدا می‌کند. چنان‌که در آموزه‌های دینی نیز نقش محیط طبیعی و محیط اجتماعی در شکل‌گیری شخصیت افراد مورد اشاره قرار گرفته است.

با این حال، باید توجه داشت که نقش محیط، نقش جبری و غیر قابل تغییر نیست. در فرایند جامعه‌پذیری و روند تعلیم و تربیت، غلبه بر عوامل طبیعی تا حد زیادی امکان‌پذیر است. با مراجعه به متون دینی و نیز یافته‌های روانشاناسان، در می‌یابیم که عوامل تأثیر گذار بر شخصیت افراد، گوناگون اند. در آموزه‌های دینی، در مجموع، بر عوامل ذیل در تکوین شخصیت افراد تأکید شده است: 1. وراثت، 2. محیط طبیعی و جغرافیایی، 3. محیط اجتماعی، 4. آموزش و نظام آموزشی، 5. عوامل فرهنگی و تاریخی، 6. گروه‌های همتا. 

از منظر دینی، از آنجا که انسان موجود مختار است و اسیر جبر مطلق نیست، بنابراین اراده‌ی او صددرصد مغلوب عوامل طبیعی نیست و می‌تواند سرنوشت خود را رقم زند. اگرچه انکار تأثیر عوامل طبیعی ممکن نیست، اما از طریق کانال‌های تربیتی، می‌توان این تأثیرات را به حداقل کاهش داد و به اصلاح و تغییر شخصیت افراد و در نتیجه، به اصلاح و تغییر فرهنگ دست یافت. 

2-4. عوامل فرهنگی و تربیتی

عواملی که از جنس فرهنگ است و در تداوم فرهنگ سیاسی قبیله‌ای در افغانستان نقش ایفا کرده است، به نظر می‌رسد که از اهمیت بیشتری برخوردار است. این عوامل عبارتند از:

1-2-4. نارسایی و ضعف در فرهنگ عمومی

چنان‌که در تعریف فرهنگ سیاسی گفته شد، فرهنگ سياسي يک فرهنگ جداگانه در کنار فرهنگ عمومي جامعه نيست. فرهنگ سياسي جزئي ‏از فرهنگ عمومي است و ارزش‌ها، باورها و رويکردهاي سياسي، جزئي از کليت ارزش‌ها، باورها و ‏رويکردهاي افراد است. از آن‌جا که فرهنگ عمومی در افغانستان امروز با خصایصی مانند دگم‌اندیشی، خشونت، تظاهر و ریاکاری، عدم احساس مسئولیت در قبال هم‌نوعان، تفرد، قوم‌پرستی و قبیله‌گرایی، آستانه‌ی پایین تحمل و مدارا و فقدان تساهل و گذشت و امثال آن همراه است، این خصایص وارد فرهنگ سیاسی نیز گریدیده و ارزش‌ها و هنجارهای فرهنگ عمومی، به فرهنگ سیاسی نیز سرایت می‌کند.

2-2-4. بی‌سوادی و کم‌سوادی 

بی‌سوادی و سطح پایین سواد، از کاستی‌های جدی جامعه‌ی امروز افغانستان است. بر اساس آمارهای موجود و از جمله گزارش برنامه توسعه سازمان ملل، از مجموع جمعیت افغانستان، افرادی که بین ۱۵ تا ۲۴ سال سن دارند، تنها ۳۴ درصد باسواد هستند که از این میان، ۵۰ درصد را مردان و ۱۸ درصد را زنان تشکیل می‌دهند. اگرچه در ده‌سال اخیر، روند صعودی باسوادی و تعداد دانش‌آموزان و نیز تعداد سوادآموزان در برنامه‌های سواد آموزی یونسکو با همکاری دولت، تا حدودی قابل ستایش بوده است.  

جای تردیدی نیست که بی‌سوادی و سطح پایین سواد و تحصیلات والدین در نحوه‌ی تربیت فرزندان اثرگذار است. علاوه بر بی‌سوادی بسیاری از خانواده‌ها، بسیاری از نمایندگان مجلس در دور قبلی و فعلی، حتی سواد خواندن و نوشتن هم ندارند. نمایندگان فاقد تحصیلات عالی و آنانی که صرفا در حد خواندن و نوشتن سواد دارند، در مجلس بسیار زیاد است. به همین ترتیب در بسیاری از نهادهای دولتی افرادی که تحصیلات لازم یک پست را ندارند، زیاد مشاهده می‌شود. وقتی قانون‌گذاران و سیاست‌گزاران یک جامعه وضعیت سواد و تحصیلات شان چنین باشد، چه انتظاری از به وجود آمدن یک فرهنگ سیاسی پیشرو می‌توان داشت. خشونت سیاسی، فقدان فرهنگ تعامل، تساهل و گفتگو و... با بی‌سوادی و سطح پایین تحصیلات، ارتباط تنگاتنگی دارد.

3-2-4. کانون‌های تربیتی و جامعه‌پذیری

 خانواده و روند جامعه‌پذیری در سایر نهادهای جامعه‌پذیری مانند مدرسه، دانشگاه، گروه‌های همتا، محیط کار، احزاب، رسانه‌های جمعی و... یکی از عوامل تأثیرگذار بر بازتولید فرهنگ قبیله‌ای است. خانواده به عنوان كوچكترين واحد اجتماعي است كه نخستين مراحل جامعه پذيري بر اساس روابط افراد در آن شكل مي گيرد؛ از اين ديدگاه خانواده الگويي براي سازماندهي روابط افراد در سطوح بالاتر و در كل جامعه تلقي مي گردد. وقتی فرزندان به صورت مناسب در کانون خانواده تربیت نشده باشند، مدارا، تساهل، احترام به حقوق دیگران، دگرپذیری و سایر ارزش‌های مثبت را در کانون خانواده یاد نگرفته باشند، وقتی وارد اجتماع می‌گردند و آرام آرام به عرصه‌ی سیاست پا می‌گذارند، با فقدان ارزش‌های انسانی و اسلامی، فضای سیاست را تیره و تار می‌سازند. نارسایی در تربیت خانوادگی و سطح پایین سواد یا بی‌سوادی در خانواده‌ها، نارسایی در روند آموزش در مدارس و سایر نهادهای متکفل جامعه‌پذیری، آسیب‌های زیادی را در روند اجتماعی شدن افراد به بار می‌آورد. 

براساس ساخت قدرت در خانواده سه شكل متفاوت را براي اين واحد اجتماعي مي توان در نظر گرفت: نخست ساخت اقتدارگرا كه در آن ساختار قدرت سلسله مراتبي است (خانواده زن سالار يا مرد سالار). دوم ساخت قدرت نيمه دموكراتيك كه در آن اگر چه ميان نسل هاي متفاوت (والدين و فرزندان) به صورت يكنواخت تقسيم نشده اما همه قدرت بين پدر و مادر به طور يكسان توزيع شده است. سوم ساخت دموكراتيك خانواده، كه توزيع قدرت ميان همه افراد تقريبا يكسان است.   

در افغانستان، وجود الگوي پدرسالارانه در خانواده که از نوع نخست ساختار قدرت به شمار می‌رود (ساخت اقتدارگرا و سلسله‌مراتبی) سبب شده است كه ساخت قدرت در جامعه نیز سلسله مراتبي باشد. ساخت اقتدار گراي خانواده به شدت بر شكل گيري فرهنگ سياسي افراد موثر است. خانواده‌ی اقتدار گرا اولين حلقه واسط در باز توليد فرهنگ سياسي تبعي است. سلطه پدر خانواده به ايجاد الگوهاي رفتاري مي انجامد كه با ورود فرد به جامعه اين الگوها را به رفتار در مقابل اقتدار دولت تعميم مي‌دهد. براي نمونه، در خانواده پدر سالار رفتار پدر غيرقابل سؤال بوده و در مورد آن هيچ گونه ترديدي را نمي توان مطرح كرد، در زندگي سياسي نيز رفتار نخبگان غيرقابل شك و احيانا در هاله‌اي از تقدس پوشانده مي‌شود. تصويري كه از اقتدار پدر در فرايند جامعه پذيري در ذهن افراد ايجاد مي‌گردد، به مرور زمان و با ورود آنان به عرصه‌هاي گوناگون جامعه، به نوعي برداشت از قدرت سياسي تبديل مي‌گردد. همان گونه كه در دوران كودكي اطاعت از پدر در خانواده را آموخته است، در جامعه نيز تبعيت از دولت را مي‌پذيرد. فیلسوف تبعیدیِ انگلیسی، تئودور آدورنو  و همکارانش، طی جنگ جهانی دوم، پژوهش گسترده‌ای  انجام دادند که نتایج آن در کتابی که خودشان شخصیت اقتدارطلب  (1950) نامیدند، منتشر شد- پژوهشی که کمی پیش از این، توسط دیگر اعضای مکتب انتقادی شروع شده بود و آن‌ها را به این نتیجه رساند که ساختارِ قدرت در خانواده، خود را به سطح جامعه‌ی آلمان کشانده است تا جایی که موجبِ حمایت آلمانی‌ها از قدرت اقتدار طلب شده و به تعصبات اجتماعی دامن زده است. 

در افغانستان به همان صورت که والدین بدون اطلاع و مشورت با فرزندان، برای آنان زن می‌گیرند و یا به شوهر می‌دهند، حاکم نیز چه بسا نیاز به مشورت، اجماع ملی یا جلب نظر مردم را ندارند. البته به صورت صوری گاه این اقدامات صورت می‌گیرد. نباید ناگفته گذاشت که صرف به وجود آمدن این ادبیات که باید مردم طرف مشورت باشند، هرچند به صورت صوری، زمینه را برای خروج از دام پدرسالاری فراهم نموده است.

مدارس نیز با حضور معلمین و مدیرانی که خود گاه تا دیپلم هم تحصیلات نداشته اند و از اخلاق و روحیه‌ی سالمی برخوردار نیستند، روند جامعه‌پذیری را به شدت با نابسامانی روبرو ساخته و نه تنها آسیب‌های تربیتی خانوادگی در آن ترمیم نمی‌شود، که تشدید نیز می‌گردد. چنان‌که رسانه‌های جمعی نیز اغلب برنامه‌های مفید و آموزنده‌ای برای خانواده‌ها ندارند و چه بسا با نشر فیلم‌ها و برنامه‌های ناسازگار با فرهنگ ملی و اسلامی مردم، تنها به گسترش بی‌مبالاتی و اباحی‌گری، فحشا، خشونت و مصرف‌گرایی کمک می‌کنند. با توجه به وضعیت سواد مردم افغانستان و نیز فقدان فرهنگ مطالعه، رسانه‌های صوتی و تصویری در افغانستان مشتریان بسیار زیادی دارد. اما بخش اعظم از برنامه‌های رسانه‌های صوتی و تصویری جامعه‌ی افغانستان را موسیقی و فیلم‌هایی تشکیل می‌دهد. محتوای این برنامه‌ها نیز به شدت مخرب و آسیب‌زاست.

علاوه براین، رسانه‌های تصویری امروز افغانستان اغلب رسانه‌های قومی هستند. اغلب تلویزیون‌ها خاستگاه قومی و قبیله‌ای دارند و مبلغ یک جریان قومی و در رأس آن، یک شخصیت سنتی قومی است که مؤسس و گرداننده‌ی آن رسانه به شمار می‌رود. چنان‌که احزاب نیز بر مبنای قومیت شکل گرفته و فعالیت شان در چارچوب فرهنگ قبیله صورت می‌گیرد. حتی بسیاری از مدارس خصوصی و دانشگاه‌های خصوصی نیز بر مبنای همان تقسیمات قومی و قبیله‌ای تأسیس شده و در بازتولید فرهنگ قبیله و گسترش آن تأثیر انکار ناپذیری دارند. 

4-2-4. فرهنگ شفاهی و فقدان فرهنگ مطالعه

یکی از معضلات فرهنگی جامعه‌ی افغانستان، عدم وجود فرهنگ مطالعه حتی در بین دانشگاهیان، فرهنگیان و دانشجویان و دانش‌آموزان است. حتی در میان اساتید دانشگاه‌ها، کم‌تر فرهنگ مطالعه رایج است، به خصوص که امروز چندشغل داشتن نیز به یک فرهنگ تبدیل شده و فرصت مطالعه را حتی از اساتید دانشگاه سلب نموده است. مسئولین اجرایی که بهانه‌ی بیشتر برای فاصله گرفتن از کتاب و مطالعه دارند. بدین ترتیب، اندیشه‌ها به اشتراک گذاشته نمی‌شود و زمینه برای تحول و یادگیری و تغییر ذهنیت‌های بسته و تکامل شناختی، بسیار محدود است. 

5-2-4. دین قبیله‌ای

جامعه‌ی افغانی از دير باز جامعه اي ديني بوده و حداقل به ظواهر شریعت بسیار پایبند بوده است. به قول یکی از نویسندگان غربی، اگر دین از هرجای دنیا برچیده شود، از دره‌های کوه‌پایه‌های بابا (سلسله‌کوه‌پایه‌های مرکز افغانستان) برچیده نخواهد شد. بنابراین، دین به عنوان يكي از منابع اصلي فرهنگ سیاسی در افغانستان به شمار می‌رود و سهم آن را در شکل‌گیری فرهنگ سياسي كشور نمی‌توان نادیده گرفت.  

 اما دین در افغانستان متأسفانه مطابق با سنت‌های پیشین جامعه درک و تفسیر شده است. ماکس وبر می‌گوید دین با کلیت خود مورد قبول هیچ جامعه‌ای قرار نمی‌گیرد.  اگر این گفته‌ی وبر کلیت هم نداشته باشد، در افغانستان تا حد زیادی صادق است. از یک‌ سو،آن بخش از دین که با سنت‌ها و ارزش‌های پیشین جامعه تلائم داشته باشد، مورد اقبال قرار می‌گیرد، اما بخشی از آموزه‌های دینی که با این سنت‌ها و فرهنگ سر ناسازگاری داشته باشد، یا کنار گذاشته می‌شود و یا مطابق روح سنت‌ موجود تفسیر می‌شود. از سوی دیگر، منافع شخصی و گروه در پذیرش و نحوه‌ی برداشت از تعالیم دینی تأثیرگذار است. آن بخش از دین که با منافع شخصی، گروهی، سازمانی و یا قومی سر سازش داشته باشد، مورد اقبال قرار می‌گیرد و آموزه‌هایی که چنین نباشد، یا کنار گذاشته می‌شود و یا مطابق آن منافع شخصی و گروهی تفسیر می‌گردد. بر همین مبنا، ‌در جامعه‌ی قبیله‌ای افغانستان، دین با رویکرد قبیله‌ای مورد پذیرش قرار گرفته و درک، فهم و تفسیر شده است. حتی می‌توان گفت که اقبال به دین نیز با رویکرد قومی و قبیله‌ای است. 

به هر حال، قرائت و برداشت قبیله‌ای از دین در افغانستان، نباید ما را از نقش و کارکرد مثبت دین در فرهنگ سیاسی غافل سازد. تنها نقطه‌ی اتحاد سیاسی در افغانستان، دین و ارزش‌های مشترک دینی بوده است. اگرچه این کارکرد دین همواره تحت‌الشعاع عنصر قومیت و قبیله قرار گرفته است. بنابراین، نقش دین در فرهنگ سیاسی افغانستان، دو سویه بوده است: از يك سو در تاریخ سیاسی افغانستان، همواره از دین استفاده ابزاري صورت گرفته و با پیوند برخی نمایندگان دین با نمایندگان قدرت سیاسی، دین به مبناي مشروعيت‌سازي براي قدرت مستبدان تبدیل شده بوده است. هیچ حاکمی در افغانستان نبوده که خود را جانشین پیامبر و ظل‌الله نپنداشته باشد. به قول امیرحبیب‌الله، شاهی و پیغمبری، چون دو نگین اند در یک انگشتری.  یا شعری معروفی که وی هموار ورد زبانش بود:

آنکه جان بخشد اگر بکشد رواست      نایب است او دست او دست خداست 

  3-4. عوامل اقتصادی: سبک معیشت 

جامعه‌ي افغانی هنوز با اقتصاد سنتي (زراعتي و شباني)، و بعضي مناطق کشور نيز با اقتصاد فاسد ترياکي سر مي‌کند. اين سبک زندگي و اقتصاد سنتي، خود فرهنگ مخصوص به خود را توليد مي‌کند. به لحاظ جامعه‌شناختي و اقتضاي منطقي تقدم اقتصاد بر سياست،‌ انکشاف اقتصادي و رسيدن به آستانه‌ي اقتصاد صنعتي و تجاري، بر تلاش‌هاي صرف سياسي تقدم دارد. زيرا در اقتصاد سنتي و زراعتي، سطح تعاملات مردم يک جامعه به شدت پايين است و اين خود زمينه‌ساز خودي و بيگانه‌سازي مي‌گردد و هيچ‌گاه زمينه براي شناخت شهروندان از همديگر و احساس يگانگي که خود را اعضاي يک خانه بپندارند، فراهم نمي‌شود. اساسا در اقتصاد سنتي و زندگي روستايي، مفهوم شهروند هنوز به وجود نيامده است. در اقتصاد شباني و زراعتي، شبان و زارع دنيايش همان زمين اطراف خانه و گوسفندانش است و به فراتر از اين نمي‌انديشد و با هرکه خارج از دره و ده اوست، احساس بيگانگي مي‌کند. در حاليکه در اقتصاد صنعتي و تجاري و در زندگي شهري، سطح تعاملات شهروندان به شدت بالا رفته و به جاي تعامل با برادر يا پسر عمو، با فردي خارج از تبار خود مواجه مي‌شود و مرزهاي قوم و قبيله فرو مي‌ريزد. و اين خود زمينه‌ساز شناخت بيشتر از ديگران، و در نتيجه زمينه‌ساز تساهل و تسامح مي‌گردد که از لوازم زندگي مدرن و دموکراتيک است. 

تأکید بر وضعیت اقتصادی، با رهیافت یادگیری اجتماعی و به خصوص نگاه اینگلهارت، هم‌خوانی دارد. از دیدگاه انگلهارت، ارزش‌ها، تابع شرایط اقتصادی ـ اجتماعی مسلط بر جامعه است. مثلا، نظامهای سنتی با سطوح نازل تکنولوژی تولیدی در ارتباط است. در این جوامع، ثبات و پایداری یک ارزش است. بنابراین تحرک اجتماعی چندان وجود ندارد و گاه مذموم نیز هست. بنابراین تغییر اجتماعی در این جوامع وجود ندارد.(1222-3) اما در جامعه صنعتی که وجه مشخصه آن، توسعه تکنولوژیکی است، تحرک اجتماعی یک امر پسندیده است. بنابراین فرهنگ همچون نظامی از ارزش‌ها و باورها است که فرد از طریق آن، خود را با محیط همنوا می‏سازد. تغییر فرهنگ، در دراز مدت صورت گرفته و تابعی از تغییرات محیط عام زندگی افراد است. اما از آنجا که الگوهای جامعه پذیری دوران کودکی در شکل‏گیری نظام باورها و ارزش‌های آنها بسیار موثر است، تغییرات فرهنگی علاوه بر عوامل محیطی تابع عواملی دیگر مانند تغییرات نسلی نیز هست. به بیان دیگر، نسلی که دوران جامعه پذیری خود را در شرایط کمبود و بحران اقتصادی سپری کرده‏اند، ارزشها و باورهای آنها، به شدت ماده گرایانه است. در حالی که نسلی که دوران جامعه پذیری خود را در شرایط رفاه گذرانده‏اند، ارزش‌های آنها چندان تابع عوامل اقتصادی نیست. بنابراین اینگلهارت، قائل به وجود دو فرهنگ یا نظام ارزشی است، یکی نظام ارزشی ماده‏گرا یا ماتریالیستی و دیگری، نظام ارزشی پست ماتریالیستی که در آن، به ارزشهای استعلایی بیش از ارزشهای مادی مانند رفاه و امنیت، بها داده می‏شود. بنابراین، نظریه اینگلهارت، در تبیین بر دو فرضیه کلی استوار است. یکی جامعه‏پذیری دوران کودکی و نوجوانی و دیگری کمیابی یا وفور امکانات مادی. 

به هرحال، به نظر می‌رسد که تغییرات فرهنگی تا حد زیادی متوقف بر تغییرات اقتصادی است. سبک معیشت و وضعیت اقتصادی یک جامعه، حتی در برداشت از دین و قرائت‌ آن جامعه از دین نیز تأثیرگذار است. با این همه، رابطه‌ی فرهنگ و اقتصاد نیز تعاملی و دوسویه است و اثبات رابطه‌ی علّی از نوع فلسفی (رابطه‌ی یک‌سویه که یکی علت باشد و دیگری معلول)، مشکل به نظر می‌رسد.

4-4. عامل تاریخی: استبداد و محرومیت سیاسی

فرهنگ پدیده‌ای است که در طی زمان و در یک فرایند تاریخی طولانی شکل می‌گیرد و محصول تجارب تاریخی یک ملت است. بنابراین، فرهنگ سیاسی نیز محصول تجربه‌ی تاریخی یک ملت در برخورد با حوادث و پدیده‌های سیاسی آن ملت است که در طی فرایند تاریخی و تحت تاثیر عوامل متعددی شکل می‌گیرد که یکی از این عوامل فرهنگ ساز، تاریخ سیاسی و ویژگی‌های نظام سیاسی آن جامعه در گذشته‌ی تاریخی آن است. نظام‌های سیاسی در افغانستان عمدتا نظام‌های مستبد و خودکامه بوده است. ماهیت نظام سیاسی امروز نیز علی‌رغم ظاهر دموکراتیک، ماهیت شاهی و دارای صبغه‌ی سلطنتی است. عزل و نصب‌ها همه به دست یک نفر است و در نهایت باید به امضای رئیس جمهور برسد. هنوز اراده‌ی حاکم قانون است و اگر قانونی وجود دارد، باید مطابق میل و خواست او تفسیر شود. علاوه براین، ملاک رئیس جمهور نیز مصلحت‌سنجی‌ها و تعامل با احزاب و افراد ذی‌نفوذ بوده است و نه شایستگی و کارآیی افراد. نگارنده خود از یکی از اعضای «کمیسیون نظارت بر تطبیق قانون اساسی» شنیدم که می‌گفت: «اعضای کمیسیون به دنبال توجیه نیت و اقدام یا تصمیم رئیس جمهور اند و در تلاش اند تا به نحوی مستمسک قانونی برای تصمیم رئیس جمهور پیدا کنند و نه اینکه تصمیم وی را با قانون بسنجند. خلاصه اینکه معیار اراده‌ی سلطان است و نه قانون. قانون هم باید با آن اراده تفسیر شود، نه اینکه تصمیمات مطابق قانون باشد.

تاثیر ساختار سیاسی بر تحول فرهنگ سیاسی را نمی‌توان نادیده گرفت. دیدگاهی که در مورد قدرت شکل می-گیرد، تا اندازه زیادی به وسیله‌ی نحوه‌ی عملکرد قدرت سیاسی تعیین می¬شود. این تاثیر از طریق کانال¬های ثانویه جامعه¬پذیری آشکار می¬شود، که دستگاه قدرت سیاسی خود یکی از مهمترین این مجاری است. مثلا پیدایش فرهنگ سیاسی بی¬تفاوتی در نظامی سخت و پیچیده و بروکراتیک که در آن کسب اطلاعات دشوار باشد، طبیعی است. از سوی دیگر، فرهنگ سیاسی نیز ممکن است موجب دگرگونی در ساختارهای سیاسی شود. و البته فرهنگ سیاسی در صورتی به پیدایش دگرگونی در نظام سیاسی کمک می¬کند که خود دستخوش تغییر شده باشد. 

5. جمع‌بندی و راهکارها

در ابتدا به صورت گذرا نتیجه و جمع‌بندی تحقیق اشاره نموده و سپس به صورت اختصار، چند راهکار برای اصلاح فرهنگ سیاسی ارایه خواهد شد.

1-5. جمع‌بندی و نتیجه‌گیری

با توجه به مباحث مطرح‌شده، به این نتیجه می‌رسیم که فرهنگ سیاسی در افغانستان خصلت قومی و قبیله‌ای دارد و با مشخصاتی ذیل همراه است:

1. سیاست‌زدگی فضای زندگی و نهادهای غیرسیاسی، 2. خشونت سیاسی و تنازع، 3. فقدان فرهنگ گفتگو و تعامل، 4. بی‌اعتمادی سیاسی، 5. بیگانه‌پرستی در عین بیگانه‌ستیزی، 6. جزم‌اندیشی و مطلق‌نگری، 7. تظاهر و ریاکاری، و 8. قانون‌گریزی.

با عنایت به رهیافت‌های گوناگون در بررسی فرهنگ سیاسی و با در نظرداشت عوامل گوناگون تاریخی و سیاسی، محیطی و جغرافیایی، اقتصادی، فرهنگی و تربیتی، موارد ذیل سبب تدوام فرهنگ قبیله‌ای در افغانستان گردیده است: 1. اقلیم خشک، کوهستانی و سردسیر، 2. نارسایی و ضعف در فرهنگ عمومی، 2. بی‌سوادی و کم‌سوادی مردم، 3. نارسایی در کانون‌های تربیتی و جامعه‌پذیری (خانواده، نظام‌ آموزشی، رسانه‌ها، احزاب و گروه‌های ذی‌نفوذ)، 4. فرهنگ شفاهی و فقدان فرهنگ مطالعه، 5. تلقی و برداشت قبیله‌ای از دین و آموزه‌های دینی، 6. سبک معیشت سنتی و مبتنی بر زراعت و شبانی، و بالاخره 7. استبداد سیاسی و محرومیت‌های اجتماعی و سیاسی.

فرهنگ سیاسی قبیله‌ای در افغانستان پیامدهای منفیِ بی‌شماری داشته است. بحران فراگیر ملی و ناکامی در ملت‌سازی از پیامدهای همین فرهنگ سیاسی است. هنوز در افغانستان هویت واحد ملی شکل نگرفته و هویت‌های قومی و قبیله‌ای چنان برجسته است که اقوام و قبایل افغانستان به عنوان جزیره‌های مجزا از هم زندگی می‌کنند. نگاه اقوام به همدیگر به عنوان یک بیگانه است و نه به عنوان یک شهروند هم‌وطن. با این نوع نگاه و تلقی، از ملت شدن هنوز فاصله‌ی زیادی داریم.  

همین فرهنگ سیاسی و لوازم آن، در عرصه‌ی بین‌المللی نیز افغانستان را با ناکامی‌ها و چالش‌های فراوانی روبر ساخته و همواره استقلال آن‌را در معرض تهدید قرار داده است. ضعف اقتصادی و عدم وجود اجماع ملی، هردو موجب وابستگی به قدرت‌های بین‌المللی و منطقه‌ای گردیده است.

با این حال، اگر به وضعیت کنونی کاملا بدبینانه و با منفی‌گری ننگریم، می‌توان گفت که در طی ده‌سال گذشته، برخی دستاوردهای مثبت در عرصه‌ی تحول فرهنگ سیاسی مشاهده می‌شود. مفاهیمی مانند دموکراسی، آزادی بیان، آزادی اندیشه، جامعه‌مدنی، حقوق بشر و... کم‌کم‌ جای خود را در اذهان مردم باز نموده و ادبیات سیاسی تا حدودی با این مفاهیم آمیخته شده است. به نظر می‌رسد نفس ورود این مفاهیم و تکرار آن در ادبیات سیاسی، یک روند مثبت و رو به پیش باید تلقی شود. در یک دهه‌ی گذشته، فرصتی خوبی برای تعامل با جامعه‌ی جهانی فراهم شد و این تعامل تا حدودی نقش مثبتی در شکل‌گیری فرهنگ تفاهم و دگرپذیری ایفا نموده است. در عین حال، از این فرصت به نحو کامل استفاده نشده است. لایه‌های زیرین ناخودآگاه اجتماعی و سیاسی افراد (عقلانیت قبیله) موانع بزرگی بر سر راه تحول فرهنگ سیاسی ایجاد نموده است. 

در مجموع، برخی اتفاقات مثبتی که در عرصه‌ی فرهنگ سیاسی در طی ده سال‌ گذشته به وجود آمده است، موارد ذیل است: 

1. تقدس‌زدایی از عرصه‌ی سیاست؛

2. ترویج نسبی فرهنگ گفتگو و تعامل؛

3. فراهم شدن زمینه برای تعامل با فرهنگ‌های دیگر؛

4. آزادی اندیشه و بیان.

 2-5. راهکارهای عبور از فرهنگ قبیله‌ای 

پیش از آن که به راه‌کارهای عبور از فرهنگ سیاسی قبیله‌ای اشاره شود، چند نکته قابل تذکر است:

یک: در نوشتار حاضر و در حد یک مقاله، مجال پرداختن تفصیلی و بحث مستوفی در باب راهکارها ممکن نیست. بنابراین، مواردی که برشمرده خواهد شد، تنها کدهایی هرچند ناقص در زمینه‌ی راهکارهای عبور از فرهنگ سیاسی قبیله‌ای است. امیدوارم که در مجال دیگری، این کدها به یک بحث ژرف‌تر در این باب تبدیل شود.

دو: بحث از ارایه‌ی راهکارها برای عبور از فرهنگ قبیله‌ای، متفرع بر باور به تغییرپذیر بودن فرهنگ است. در صورتی می‌توانیم از عبور سخن بگوییم که معتقد باشیم فرهنگ سیاسی، یک پدیدار ایستا و ثابت نیست، بلکه قابل تغییر و تحول است. سخن گفتن از تغییر و بازسازی فرهنگ، هم‌چنین مستلزم رویکردی است که کارگزار را کاملا اسیر ساختار نبیند و حداقل به تعامل ساختار و کارگزار معتقد باشد. بنابراین، برای اندیشیدن در باب تغییر فرهنگ سیاسی، ما نیازمند یک رویکرد عملگرایانه هستیم. به اعتقاد جفری الیک، «رویکرد عملگرایانه، بدون اینکه در دامِ ذهنی گراییِ سابق در تحلیل فرهنگ سیاسی بیفتد، از ضعف‌های ساختارگرایی که یا عوامل انسانی را نادیده می‌گرفت و یا آن‌ها را تا حدّ یک عروسک خیمه شب بازی- که اراده‌ای از خود نداشته بلکه برای حرکت، نیاز به نیروی خارج از وجود خود دارد- پایین می‌آورد، فاصله گرفت. اما، آثارِ اخیر تاکید بر فعالیت‌هایی دارد که از طریق آن افراد و گروه‌ها در یک جامعه‌ی مفروض، خواسته‌های متعارض خود را در قبال یکدیگر و در قبال کل، به بیان آورده، به مذاکره گذاشته، اجرایی کرده و تقویت می‌کنند. در این معنا، فرهنگ سیاسی، مجموعه‌ای از گفتمان‌ها یا اعمال نمادینی است که با تکیه بر آن، این خواسته‌های متعارض، ساخته و پرداخته می‌شوند».  

به هر حال، باید تأکید نمود که در مجموع تغییرات فرهنگی از جمله دگرگونی و تغییر در فرهنگ سیاسی، اگرچه ناممکن نیست، اما همان گونه که شکل‌گیری یک فرهنگ امر تدریجی است، دگوگونی آن نیز یک امر تدریجی است و یکباره و یک‌شبه فرهنگ تغییر نمی کند. اما همین تغییرات تدریجی نیز نیازمند برنامه‌ریزی و سیاست‌گذاری است. تغییرات عمدی فرهنگی معمولا به آرامی و «از طریق جامعه¬پذیری نسل¬های جدید تحقق می¬یابد. در عین حال که جامعه¬پذیری مجدد بزرگسالان نیز در آن نقش دارد. با این همه این انتقال سخت و دردناک است».   مردم نسبت به رها کردن سنت¬ها، ارزش¬ها و آداب و رسوم خود و قبول سنت¬ها، ارزش¬ها و رسوم تازه انعطاف ناپذیر و سخت¬گیرند. با این وجود کمتر فرهنگی است که در طول تاریخ دچار دگرگونی نشده باشد. بدیهی است روش¬ها و میزان این دگرگونی متفاوت است. هرجا که عناصر جدید و مجموعه¬هایی ¬نو در فرهنگ ظاهر شود و محتوا و ساخت فرهنگ را عوض کند، دگرگونی فرهنگی رخ می¬دهد.  همان¬گونه که می¬دانیم فرهنگ، نظامی است از نگرش¬ها ارز-ش¬ها و دانشی که به طرز گسترده¬ای در میان مردم مشترک است و از نسلی به نسل دیگر منتقل می¬شود در حالی که طبیعت انسانی از لحاظ زیست¬شناختی فطری و عمومی است، فرهنگ فراگرفته می¬شود و از یک جامعه به جامعه دیگر تغییر می¬کند. جنبه¬ های اصلی فرهنگ و آن جنبه¬هایی از آن که در مرحله¬های اولیه زندگی آموخته می¬شوند در برابر دگرگونی مقاومت می¬کنند. هم به این دلیل که، به تلاش زیادی برای تغییر عناصر اصل ساختارشناختی بزرگسالان نیاز است و هم از این رو که اصلی¬ترین ارزش¬های شخص به حد افراط می¬رسند و دل کندن از آنها موجب تردید و اضطراب عمیق می¬شوند. حتی ممکن است در صورت تحولات اساسی و پایدار در اوضاع اجتماعی بخش¬های اصلی یک فرهنگ نیز دچار دگرگونی شوند، اما آنها از طریق جایگزینی نسل¬ها به مراتب بیشتر قابل تغییر هستند تا جامعه-پذیری مجدد بزرگسالانی که قبلا اجتماعی شده¬اند.  به همین دلیل دگرگونی فرهنگی تدریجی است، و آن بازتاب دگرگونی در تجربه¬های سازنده¬ای است که به نسل¬های مختلف شکل داده است، از این¬رو ارزش¬ها و هنجارهای سنتی در میان نسل¬های گذشته کاملا گسترده¬اند، در حالی که گرایشات جدید تا حد زیادی در میان نسل¬های جوان‌تر نفوذ داشته، با جانشین شدن نسل¬های جوان‌تر به جای نسل¬های پیشین، جهان¬بینی متداول در این جوامع دگرگون شده است. 

فرهنگ یک شبه تغییر نمی‌کند و چنان‌که رونالد اینگلهارت در نظریه‌ی فرهنگی یادآوری می‌کند، می¬توان فرمانروایان و قوانین را تغییر داد، اما تغییر فرهنگ سال¬ها طول می¬کشد.  اینگلهارت در پاسخ به این سؤال که چرا فرهنگ¬ها دگرگون می¬شوند؟ معتقد است که هر فرهنگ رهیافت مردم را در تطابق با محیط نشان می¬دهد. به طورکلی در بلندمدت این رهیافت¬ها به دگرگونی¬های اقتصادی، تکنولوژیکی و سیاسی پاسخ می¬د¬هند. آن¬ها که پاسخ ندهند بعید است که گسترش یابند، و بعید است که جوامع دیگر از آن‌ها تقلید کنند. 

در واقع، دگرگونی فرهنگی زمانی رخ می¬دهد که دگرگونی¬هایی به قدر کفایت بزرگ در محیط اقتصادی و تکنولوژیکی و یا سیاسی و اجتماعی صورت گیرد. لیکن چنین دگرگونی¬هایی به آرامی و معمولا از طریق جامعه-پذیری نسل¬های جدید تحقق می¬یابد، و این انتقال سخت و دردناک است. به عبارت دیگر، دگرگونی فرهنگی میل ذاتی به آن دارد که از دگرگونی¬های محیطی، که سبب بروز آن هستند، عقب بماند. 

اینکه در چه شرایطی فرهنگ سیاسی تغییر می‏کند و چه عواملی بر تغییر فرهنگ سیاسی تأثیر گذاراند، بستگی به نوع رهیافت ما و اتخاذ موضع نظری خاص در ارتباط با ماهیت فرهنگ سیاسی دارد. هر نظریه‌ای در باب ماهیت فرهنگ سیاسی، در عرصه‌ی تغییرپذیری و عوامل تغییر نیز اقتضائات خاص خود را دارد. مطابق رهیافت یادگیری اجتماعی، «توسعه اقتصادی» در تغییر فرهنگ سیاسی اثر گذار است. مطابق با رهیافت شناختی، باید بر آموزش و تعلیم و تربیت و روند جامعه‌پذیری تأکید نمود. بر اساس رهیافت فرهنگی نیز از یک‌سو باید منتظر تغییر نسل‌ها ماند، اما تعامل با فرهنگ‌های دیگر و نیز تعلیم و تربیت، در تغییر فرهنگ سیاسی مؤثر است. رهیافت تفسیری نیز بر نقش نخبگان و هم‌چنین تغییر جهان‌بینی و انگاره‌های فلسفی تأکید دارد.

بنابراین، به چند راهکار می‌رسیم:

1-2-5. توسعه اقتصادی

صنعتی شدن و اقتصاد صنعتی، زمینه را برای تعامل بیشتر افراد فراهم نموده و ارتباطات اجتماعی را از سطح خویشاوندی و قبیله‌ای، به سطح فراتری انتقال می‌دهد. این روند خود موجد تغییر در نگرش‌ها و هنجارهای افراد گردیده و دگرگونی فرهنگ سیاسی را در پی خواهد داشت. در ارتباط با تاثیر صنعتی شدن، نوسازی و هم‌چنین ظهور رسانه¬های ارتباطی تازه در دگرگونی فرهنگ سیاسی، مورد تأکید بسیاری از اندیشمندان است. از جمله گابریل آلموند، معتقد است که «تجربه کار در شرکت¬ها می¬تواند موجد نوعی آگاهی از امکان سازماندهی، تغییر و کنترل طبیعت باشد. به عبارت دیگر کار در کارخانه، تحصیل و بهره¬مندی از رسانه¬های جمعی، همگی از راه¬های مهم آگاه شدن افراد از موضوعات و رهبران ملی، قرارگرفتن در معرض تجربیات جدید، کسب مهارت¬های فنی، آمادگی برای تغییر اجتماعی و اعتماد به نفس شخصی و سیاسی است. 

2-2-5. توسعه‌ی آموزشی و اصلاح نهادهای جامعه‌پذیری 

جامعه‌پذیری و فرایند آن، در فراگیری فرهنگ سیاسی و تأثیراتی که بر ثبات و یا بی‏ثباتی سیاسی دارد، حائز اهمیت است. سرمایه‌گذاری در عرصه‌ی تعلیم و تربیت، آموزش خانواده و بهبود وضعیت نظام آموزشی و در مجموع توجه به کانال‌ها و کانون‌های جامعه‌پذیری، نقش بی‌بدیلی در تغییر فرهنگی جامعه و بالتبع در نقش محوری در تغییر فرهنگ سیاسی دارد.

جامعه پذیری فرایندی است که دارای سطوح مختلف بوده و از همان آغاز حیات فرد، آغاز می‏شود. جامعه پذیری فرهنگ عمومی، جامعه پذیری حیات سیاسی و جامعه پذیری نقشی، از عمده‏ترین سطوح در فرآیند جامعه پذیری هستند. ثبات سیاسی، محصول هماهنگی میان این سطوح است. تناقض بین سطوح یادگیری و جامعه‏پذیری اجتماعی و سیاسی، تبعات سیاسی مهمی دارد. مثلاً در بسیاری از جوامع در مراحل اولیه جامعه پذیری ـ دوران کودکی ـ بر نگرش خوش بینانه به انسان و اعتماد به روابط انسانی تأکید می‏شود، اما در سطوح بعدی بر ظنین بودن نسبت به محیط به خصوص اعمال کنش گران سیاسی تأکید می‏شود. در این جوامع فرهنگ سیاسی معمولا ماهیتی دو احساسی (Ambivalnce) پیدا می‏کند. تمایزات میان خرده فرهنگهای سیاسی جامعه، مانند قومی، جنسی، نخبگان و... ناشی از تجربیات متفاوت در جامعه پذیری سیاسی است و از این میان تأثیر تمایزات میان فرهنگ سیاسی نخبگان با توده بسیار مهم است. در بسیاری از جوامع، فرهنگ سیاسی نخبگان متأثر از نوعی ایدئولوژی سیاسی است که با فرهنگ عمومی توده تمایز دارد و آثار آن را در برنامه ریزیهای سیاسی برای توده، می‏توان مشاهده کرد. 

آلموند و وربا معتقدند که کاربرد رسانه‌های جمعی به عنوان ابزاری برای تغییر در الگوهای فرهنگی اساسی، جدا از اطلاعات شناختی، ممکن است غیر موثر باشد. مگر اینکه با دیگر عوامل جامعه‌پذیری ترکیب شود. طبیعی است که در صورت ترکیب و انسجام با دیگر عوامل جامعه‌پذیری، نقش نهایی رسانه‌ها نقش تقویت‌کننده است.  

3-2-5. نقش نخبگان

رفتار نخبگان سیاسی برای بسیاری نقش الگو را ایفا می‌کند. تعهد نخبگان و فعالان حزبی برای ملی‌اندیشی و رفتار ملی و خروج از دام قبیله و قومیت، نقش مهمی در فرهنگ سازی و تغییر فرهنگ سیاسی ایفا می‌کند. در این زمینه، می‌توان پیشنهادی برای تشکیل «خانه‌ی احزاب» مطرح نمود. با تشکیل چنین نهادی، باید به طرح مباحث و مباحثه و مذاکره و دعوت از نخبگان فکری برای ارایه‌ی مباحث برنامه‌ریزی گردد. این نهاد باید برای یادگیری نحوه‌ی مبارزه و رقابت و فعالیت‌های سیاسی سالم راهبردهای مناسب تدارک ببیند و کانونی باشد برای تعامل سالم احزاب سیاسی و جهت‌دهی مبارزات سیاسی.

4-2-5. تعامل آگاهانه با فرهنگ‌های دیگر

برای به وجود آمدن فرهنگ تساهل، تحمل و دگرپذیری، تعامل آگاهانه و سازنده با فرهنگ‌های دیگر ضروری می‌نماید. چنان‌که اشاره شد، بسته‌ بودن فضای جامعه در افغانستان و عدم تعامل فرهنگی با دنیای بیرونی، سبب تقویت نگرش‌های قبیله‌ای، محدودنگری، مطلق‌نگری، جزمیت و افراطی‌گری شده است. چنان‌چه در طی این ده‌سال شاهد بوده‌ایم، تعامل با جامعه‌ی جهانی و فرهنگ‌های دیگر و نیز بازگشت مهاجرین از کشورهای متعدد، تا حدودی زمینه را برای تعامل و نگاه بازتر فراهم نموده و تساهل و مدارا تا حدودی جوانه زده است. البته تأکید بر تعامل بدین معنا نیست که ارزش‌های دینی و ملی خود را قربانی ارزش‌ها و هنجارهای بیگانه نماییم و برای ترقی، غربی‌شدن را پیشنهاد کنیم. چنان‌که مهاجرین برگشته از کشورهای متعدد نیز یکسره سوغات مثبت منتقل ننموده و برخی ناهنجاری‌ها نیز از بیرون وارد جامعه گردیده است. اما اگر تعامل آگاهانه و از سر عقلانیت و گزینش باشد، در توسعه‌ی فرهنگی جامعه نقش مثبتی ایفا خواهد نمود.

5-2-5. بازخوانی سنت 

لوسیون پای به نقش سنت در بازسازی و نوسازی فرهنگ¬های سیاسی توجه کرده است. به عقیده‌ی پای، مشکلات توسعه از نگاه فرهنگ سیاسی، کم‌تر با حذف آشکار الگوها و ارزش¬های کهنه و بیشتر با کشف موفقیت-آمیز چگونگی مشارکت و سهم سنت¬ها در تحقق اهداف ملی و نه میزان ممانعت آن¬ها ارتباط دارد. بنابراین توسعه سیاسی مؤثر، مستلزم یافتن جایگاهی مناسب برای بسیاری از ملاحظات سنتی در طرح نوین امور است. 

الگوی بازسازی فرهنگی سیاسی در ژاپن و ترکیه همواره بر باز تعریف کردن سنت¬های گذشته استوار بوده است. روستو، اظهار می¬دارد که ترک¬ها دایما برچسب¬های کهنه¬ای را بر فعالیت¬های جدید زده و بدین ترتیب نوآوری¬ها را به عنوان احیای مجدد طرق قدیمی ارایه کرده¬اند. آتاتورک از همین استدلال برای مستقر کردن دولت سکولار به جای بنیادی دینی برای امور عمومی و اجتماعی استفاده کرد. چنانکه بسیاری از افعال و نهاده¬های سنتی ژاپنی در حقیقت افعال و نهاده¬های نوینی بوده¬اند که در لباس کهنه پنهان شده¬اند. 

6-2-5. تغییر ساختار سیاسی

برخی پژوهشگران نیز از تاثیر ساختار سیاسی بر تحول فرهنگ سیاسی سخن می¬گویند. از این دیدگاه تغییر در فرهنگ سیاسی تا اندازه¬ای نتیجه تغییر در ساختار سیاسی قدرت است. مثلا دیدگاهی که در مورد قدرت شکل می-گیرد تا اندازه زیادی به وسیله نحوه عملکرد قدرت سیاسی تعیین می¬شود. این تاثیر از طریق کانال¬های ثانویه جامعه-پذیری آشکار می¬شود، که دستگاه قدرت سیاسی خود یکی از مهمترین این مجاری است. مثلا پیدایش فرهنگ سیاسی بی¬تفاوتی در نظامی سخت و پیچیده و بروکراتیک که در آن کسب اطلاعات دشوار باشد، طبیعی است. از سوی دیگر، فرهنگ سیاسی نیز ممکن است موجب دگرگونی در ساختارهای سیاسی شود. و البته فرهنگ سیاسی در صورتی به پیدایش دگرگونی در نظام سیاسی کمک می¬کند که خود دستخوش تغییر شده باشد. بدین ترتیب مساله هماهنگی یا ناهماهنگی میان فرهنگ و نظام سیاسی به یکی از مسایل عمده¬ی توسعه سیاسی تبدیل می¬شود. به عبارتی دیگر اهمیت رابطه فرهنگ و زندگی سیاسی از لحاظ توسعه وقتی عیان می¬شود که تعادل میان آن دو به¬هم بخورد، یعنی یا حوزه روابط سیاسی بدون عملکرد فرهنگ متحول شود و فرهنگ متعادلی را بطلبد و یا حوزه فرهنگی متحول شود و نیاز به تحول در ساختارهای سیاسی را اقتضا کند. در واقع هماهنگی میان فرهنگ و نظام سیاسی چه در وجه سنتی و چه بصورت مدرن آن موجب ثبات سیاسی می¬شود اما ناهماهنگی از هرسو به معنی سرآغاز توسعه سیاسی است. پس می¬توان گفت که فرهنگ می¬تواند هم مانع و هم عاملی برای توسعه باشد و این بسته به آن است که تحول در کدامیک از دو حوزه زودتر آغاز شود. بدین ترتیب، میان ساختار سیاسی و فرهنگ سیاسی یک رابطه تعادلی دوطرفه مشاهده می¬شود، به طوری¬که تحول در هریک موجب دگرگونی در دیگری خواهد شد.  

به هر حال، نظام ریاستی کنونی در افغانستان زمینه‌ی زیادی برای خودکامگی و تمامیت‌خواهی دارد. ریاست جمهوری کنونی و رئیس جمهوری امروزی تفاوت چندانی با نظام سلطانی و شاهان گذشته ندارد. دایره‌ی اختیارات ریاست قوه‌ی مجریه چنان گسترده است که متولی این نهاد را به فعال مایشاء تبدیل نموده است. تفکیک قوا در نظام کنونی فقط جنبه‌ی صوری دارد و در واقع یک قوه بیشتر وجود ندارد. دو قوه‌ی قضائیه و مقننه در نظام فعلی کاملا تحت نفوذ و اشراف قوه‌ی مجریه قرار دارد و کارآیی خود را از دست داده اند. تحول به نظام پارلمانی زمینه را برای تکثرگرایی، فرهنگ دموکراتیک، تفکیک واقعی قوا و قانون‌گرایی بیشتر فراهم خواهد نمود.

7-2-5. اعتمادسازی سیاسی

چنانکه در هنگام بحث از ویژگی‌های فرهنگ سیاسی افغانستان اشاره شد، یکی از ویژگی‌ها، بی‌اعتمادی سیاسی بود. در چه شرایطی فرهنگ اعتماد به وجود آمده و تقویت می‌شود؟ پیوتر زتومکا در کتاب «اعتماد؛ نظریه‌ی جامعه‌شناختی» به مطالعه‌ی آماری و تجربی عوامل شکل‌گیری و تقویت اعتماد در جامعه‌ی لهستان در پایان دهه‌ی نود (فضای پس از سقوط شوروی) می‌پردازد.  زتومکا عوامل به وجود آمدن و تقویت اعتماد در لهستان را به چند دسته تقسیم می‌کند:

1. تلقی گسترده‌ای که نسبت به استمرار و موفقیت اصلاحات دموکراتیک و بازار به وجود آمده بود، خیز چشمگیر رشد اقتصاد و رشد تولید ناخالص ملی، تغییر در پنداشت زندگی روزمره و کیفیت جدید پیدا کردن زندگی و آرام‌تر، جذاب‌تر و شادتر شدن جهان اجتماعی.

2. تثبیت دموکراسی سیاسی و حاکمیت قانون گرایی.

3. استقرار نظام سرمایه‌داری و مالکیت خصوصی.

4. ورود به اتحادیه‌های نظامی،‌سیاسی، و اقتصادی غرب.

5. گسترش سرمایه‌ی اجتماعی و شخصی و رشد توانایی بخش‌های قابل توجهی از جمعیت. 

6. فرایند عام و اجتناب‌ناپذیر انتقال و گردش نسلی. فرهنگ بی‌اعتمادی ریشه‌ی عمیقی در تاریخ دارد که حاصل بقایای مربوط به تجارب سرخوردگی و یأس از اعتماد و نیز ترس و وحشت فزاینده ناشی از بی حرکتی و بی حالی  می‌باشند. نسل‌ها حاملان چنین سنت‌هایی می‌باشند. این بدین معناست که میراث قوی بی‌اعتمادی که حاصل دوره تاریخی معاصر بود و به وسیله‌ی نسلهایی درونی شده بود که زندگی شان را در این دوره تاریخی برخوردار از فرهنگ بی‌اعتمادی سپری کرده بودند. ممکن است با ظهور نسل‌های جدید کنار زده شوند، و با بروز شرایط مختلف نسل‌های جدید هادی اعتماد شوند. و این دقیقا در جوامع بعد از کمونیسم اتفاق افتاده است. جوانانی که از دانشگاه‌ها فارغ التحصیل و وارد فعالیت‌های شغلی و حرفه‌ای خود می‌شدند، در عمل از نظام کمونیستی که تأثیر مخربی روی اعتماد آنها داشت، جدا می‌شدند. به نظر آنها عصر نظام کمونیسم پایان یافته است. 

8-2-5. تصفیه‌ی نهادهای غیرسیاسی از آلودگی سیاسی

چنانکه اشاره شد، یکی از چالش‌های امروز فرهنگ سیاسی در افغانستان، سیاست‌زدگی فضای زندگی و آلوده‌شدن تمامی نهادهای اجتماعی به سیاست است. برای خروج از این وضعیت، ایجاد نهادهای لازم و مناسب برای رقابت سیاسی ضروری می‌نماید. به لحاظ جامعه شناختی، برای جلوگیری از سیاسی شدن تمام فضای زندگی و عدم آلوده‌شدن نهادهای غیرسیاسی به سیاست، یکی از اقدامات لازم آن است که باید نهادهای لازم برای رقابت سیاسی فراهم گردد. «نهادهای لازم برای سیاست ورزی «سلامت نهادی» را برای جامعه به ارمغان خواهد آورد. سلامتی که در فقدان نهادهای سیاسی لازم ، سبب پیدایش وگسترش «آلودگی» در نهادهای غیرسیاسی  جامعه که عهده دار وظایف دیگر هستند هم می‌شود. آلوده شدن تمام نهادهای اجتماعی به سیاست سلامت جامعه را به مخاطره می‌اندازد ومانع از اجرای صحیح نهادهای دیگر، مانند نهادهای خدماتی، اقتصادی ، فرهنگی ، اجتماعی و ورزشی و.... خواهد شد. در این شرایط همة نهادهای اجتماعی خواسته ، ویا ناخواسته ، در گیر امر سیاسی می شوند. این یعنی آلودگی سیاسی و ناسالم بودن پیکره‌ی اجتماعی. 

 فهرست منابع

1. اخوان‌بهبهانی، مهرداد، تاثیر آب و هوا بر روحیه و رفتار ما، (روزنامه سلامت

2. آلموند، گابریل و جی بینگهام پاول، جامعه پذیری سیاسی و فرهنگ سیاسی، ترجمه علی رضا طبیب، اطلاعات سیاسی اقتصادی، شماره¬ 114-113.

3. الیک، جفری، فرهنگ سیاسی چیست؟ ترجمه‌ی محمد رسولی، (http://anthropology.ir)

4. اینگلهارت، رونالد، تحول فرهنگی در جامعه پیشرفته صنعتی، ترجمه¬ی مریم وتر، تهران: نشر کویر، 1382ش.

5. بشیریه، حسین، توسعه و فرهنگ، میزگرد نامه فرهنگ شماره 5 و 6، پاییز و زمستان 1370ش.

6. پای، لوسیون، فرهنگ سیاسی و توسعه سیاسی، ترجمه مجید محمدی، (نامه فرهنگ، شماره 6-5 سال دوم، پاییز و زمستان 1370ش.

7. خضری، محمد، فرهنگ سیاسی: ویژگی¬‌ها، انواع و عوامل موثر (http://www.kherad.info). 

8. خواجه‌سروی، غلامرضا، رقابت سیاسی  و ثبات سیاسی در جمهوری اسلامی ایران، چ1، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1382ش.

9. زتومکا، پیوتر، اعتماد؛ نظریه‌ی جامعه‌شناختی، ترجمه غلامرضا غفوری، چ2، تهران: شیرازه، 1387ش.

10. سریع‌القلم، محمود، فرهنگ سیاسی ایران، چ1، تهران: مرکز مطالعات فرهنگی و اجتماعی، 1386ش.

11. سيونگ يو، دال.، فرهنگ سياسي و توسعه‌ي سياسي، تهران: خانه سبز، 1381ش.

12. شریف، محمد رضا، انقلاب آرام، تهران: روزنه، 1382ش.

13. عظیمی دولت آبادی، امیر، منازعات نخبگان سیاسی و ثبات سیاسی در جمهوری اسلام ایران، چ1، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1387ش.

14. غبار، مير غلام‌محمد، افغانستان در مسير تاريخ، ج1، چ1، قم: صحافي احساني، 1375ش.

15. قالیباف خراسانی، محمد، رویکردی مغفول در فرایند دموکراسی‌سازی و شناخت جوامع، چ1، تهران: انتشارات بین‌المللی الهدی، 1389ش.

16. قوام، عبدالعلی، سیاست های مقایسه‌ای، تهران، سمت، 1373ش.

17. قیصری، نورالله و ابوالفضل شکوری، فرهنگ سیاسی: پژوهشی در ساختار و تحولات نظری یک مفهوم، (مجله نامه مفید، ش32، آذر و دی 1381).

18. کوئن، بروس، مبانی جامعه شناسی، ترجمه¬ی غلامعباس توسلی و رضا فاضل، تهران: سمت، 1378ش.

19. میرسندسی، سیدمحمد، چرا انسان‌ها با هم منازعه می‌کنند؟ (http://www.khabaronline.ir)

20. نقش دين و خانواده در فرهنگ سياسي،‌ روزنامه رسالت،‌ (24/10/1388).

21. هانتینگتون، سموئیل، سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی، ترجمه محسن ثلاثی، چ3، تهران: نشر علم، 1382ش.

22. یزدانی، عباس، دين و عقلانيت در فلسفه اجتماعى ماكس وبر، مجله معرفت، سال نوزدهم شماره 157.  23.Gabriel A.Almond adn Sideney Verba, the Civic Culture: Political A.titudes and Democracy in Five Nations, Boston, Little Brown, 1965.p15. 

 

24. سایت‌های اینترنتی:

http://anthropology.ir 

http://forum.iransalamat.com

http://www.khabaronline.ir

http://www.kherad.info

http://www.kherad.info 

http://www.undp.org.af

پی‌نوشت‌ها: محفوظ است

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید