1. رابطة اخلاق و سياست در انديشة ارسطو

اخلاق و سياست در انديشه ارسطو ارتباط تنگاتنگي دارد. موضع ارسطو در اين باب، در مقابل موضع سوفسطائيان قرار مي گيرد که در پي عاري کردن سياست و قوانين دولت از هرگونه نفوذ و قدرت اخلاقي بودند. در مقابل سوفسطائيان، ارسطو کوشيد تا نيروي اخلاقي قوانين سياسي را مجددا برقرار سازد. او مي‌خواهد نشان بدهد که آن ايمان عميق به اطاعت از قانون که در نتيجة دادن تربيت صحيح به شهروند جزئي از خصلت وي مي‌گردد و او را به انسان خوب و با ايمان مبدل مي‌سازد، نه تنها در نتيجة تفکر منطقي متزلزل نمي‌شود، بلکه برعکس، محکم‌تر و پايدارتر مي‌گردد . ارسطو سياست را درواقع قلمرو و بخشي از حوزة اخلاق تلقي مي‌کند. مهم‌ترين کتاب اخلاقي ارسطو کتاب «اخلاق نيکوماخس» و مهمترين اثرش در حوزة سياست رسالة «سياست» است. برخي گفته اند چون ارسطو در هردو حوزه کتاب جداگانه تأليف نموده است، پس از ديدگاه او حوزه اخلاق و سياست با هم ارتباطي ندارند . اما رساله سياست درواقع ادامه

کار ارسطو در اخلاق نيکوماخس و تکميل آن است. مطالب اخلاقي زيادي است که ارسطو در رسالة سياست متذکر شده و پيوند ناگسستني ميان اخلاق و سياست را مورد تأکيد قرار داده است. برخي نکاتي را که وي در اخلاق نيکوماخس طرح نموده است، دوباره در سياست يادآوري مي‌کند. از جمله اين توصيه يا نظرية اخلاقي که در رساله سياست آورده است، تقريبا عينا همان مطلبي است که در اخلاق نيکوماخس آمده است:

 «همچنانکه در اخلاقيات گفته ايم، سعادت راستين در آن است که آدمي، آسوده از هرگونه قيد و بند، با فضيلت‌ زيست کند و فضيلت نيز در ميانه‌روي است؛ از اينجا بر مي‌آيد که بهترين گونة زندگي آن است که بر پاية ميانه‌روي و در حدي باشد که همه کس بتواند به آن برسد. همين معيار بايد دربارة خوبي و بدي يک حکومت و سازمان آن درست باشد، زيرا سازمان حکومت هر کشور نمايندة شيوة زندگي آن است ».

 بنابراين، ارسطو رسالة سياست را خروج از بحث اخلاق تلقي نمي‌کند؛ چنانکه ماهيت کار خويش در اخلاق نيکوماخس را نيز نه تنها بررسي اخلاقي، بلکه انديشه درباب سياست تلقي مي کند. اخلاق نيکوماخس از جهت درهم‌رفتگي اخلاق و سياست در انديشة وي کاملا صراحت و روشني دارد. وي در آغاز اين کتاب، خير اعلي را موضوع علم سياست تلقي مي کند: 

«مسلم است که شناختن ماهيت خير اعلي درخور علمي است که به تمام معنا اعلي و بر ساير علوم فائق‌تر باشد و اين علم سياست است».     

      ارسطو در سراسر کتاب اخلاق نيکوماخس مکررا نوع تحقيق خود را تحقيق سياسي و بحث در حوزه علم سياست مدن مي‌داند، چنانکه در پايان همان بند دوم فصل اول کتاب اول اين نکته را به وضوح يادآور شده است. بنابراين، درهم‌آميختگي اخلاق و سياست و پيوند تنگاتنگ اين دو در انديشه ارسطو، بسيار واضح مي نمايد. اما اينکه از نگاه وي چگونه اخلاق و سياست درهم تنيده و هردو در يک حوزه قرار مي گيرند، در ذيل به آن اشاره خواهيم نمود. 

 2. نسبت فلسفة اخلاق و فلسفه سياسي ارسطو

از آنجا که اخلاق و سياست در انديشة ارسطو در هم تنيده است، فلسفة سياسي و فلسفة اخلاق او نيز درهم‌آميخته و تفکيک نا‌پذير مي نمايد. اوکانر مي‌گويد: «علم اخلاق از نظر او شاخه‌اي از سياست است، زيرا علم سياست است که نهايتا با خير انسان سروکار دارد».  به گفتة تايلور، از نظر ارسطو «نظرية سياسي نه متمايز از نظرية اخلاق است و نه اينکه حاصل کاربرد نظرية اخلاقي در قلمرو سياسي است, بلکه حوزه‌اي علمي منضمّ به نظريه اخلاق مي‌باشد».  اين نسبت ويژه‌اي که ارسطو ميان نظرية سياسي و نظرية اخلاقي برقرار مي‌کند، ناشي از درکي است که وي از دو قلمرو وجودي يعني قلمرو اخلاق و قلمرو سياست دارد. از نظر وي، مدينه غايت طبيعي حيات انساني و در مسير کمال وجودي بشر به حساب مي‌آيد. بنابراين، ورود به قلمرو سياست به معناي ورود به قلمرو وجودي متايزي از قلمروي حيات فردي او تلقي نمي‌شود. اين درک و سخن معروف ارسطو که «انسان موجود يا حيوان سياسي» است» سياست را از همان آغاز در نهاد انسان قرار داده و به آن به عنوان ويژگي طبيعي، ذاتي و فطري وي نگاه مي‌کند. بنابراين، انسان با ورد به مدينه وارد حوزه‌اي مصنوعي، غير طبيعي و بيرون از وجود خويش نمي‌شود، بلکه درواقع با ايجاد آن، حقيقت خويش يا طبيعت و ذات خود را در تماميت و کمال آن متحقق مي‌سازد. از اينجاست که سياست افضل همة علوم و معتبر‌ترين آنها تلقي مي‌شود، چرا که اين علم به خير اعلي يا بالاترين خيرات که همان کمال عمل و فطري انسان است، مي‌پردازد. 

      به يک معنا از نظر ارسطو، ما با ورد به حوزه سياست به قلمرويي اخلاقي‌تر از قلمرو اخلاق فردي وارد مي‌شويم و به همين دليل نيز نظرية سياسي نظريه‌اي اخلاقي‌تر از نظرية اخلاق فردي مي‌باشد. فرونسيس در پوليس امکان ظهور مي‌يابد و تا انسان وارد زندگي شهري و معامله با ديگر انسانها در مدينه نشده باشد، طرح نظريه و اصول اخلاقي براي او معناي زيادي دربر ندارد. از آنجايي که به ديدة ارسطو مدينه کمال طبيعي تطور حيات انساني تلقي مي‌شود، از لحاظ وجودي اوج نهايي حيات فردي يا نفس انسان را نيز مشخص مي کند. انسان تا درون خانه يا اجتماعات غير سياسي قرار دارد، صرفا در حد معيشت و نيازهاي پايين زندگي گذران مي‌کند. در اين سطح، دغدغة انسان بقاء و تداوم حيات است و بس. اما هنگاميکه انسان در سير وجودي و طبيعي‌اش به مدينه مي‌رسد، از قيد ضروريات حيات رها مي‌گردد. با اين جهش، بخش ديگري از وجود وي شکوفا مي‌شود که مراحل قبلي حيات امکان و اجازه ظهور آن را نمي‌داد. اما باورود به عرصة مدينه و سياست، انسان مي تواند به فضايل و خصايصي بپردازد که خاص اوست و وي را از حيوانات که درگير ضرورتهايي شبيه ضرورتهاي دورة حيات غير سياسي انسان هستند، متمايز مي‌کند. به يک معنا مي‌توان گفت که از نظر ارسطو، نظرية سياسي اخلاقي‌تر از نظرية اخلاق نيست، بلکه تنها نظرية اخلاقي نظرية سياسي است. چون دقيقا با ورود به حيات سياسي است که انسان مي‌تواند فراتر از الزامات حيات و ضروريات بقاء به کمال و فضايل اخلاقي بپردازد. به همين دليل، ارسطو دائما به نظرية اخلاق در کتاب اخلاق نيکوماخس با عنوان سياست و نظرية سياسي اشاره مي‌کند و اشارات نادري به علم اخلاق يا نظرية اخلاق دارد.  

      در انديشه سياسي ارسطو سياست و اخلاق و بالتبع نظرية اخلاق و نظرية سياست به گونه‌‌اي کاملا متفاوت از نظرية سياست مدرن با هم ارتباط مي‌يابند. در انديشة سياسي مدرن، به خاطر فردگرايي بنياني آن، جامعه و حکومت در برابر انسان قرار مي‌گيرد و به عنوان شر لابد و ضروري تلقي مي‌شود. از اين منظر، وضع طبيعي وضع انفرادي و بيرون از جامعه است. انسان صرفا از باب ضرورت براي پاسخگويي به نيازهاي فردي، يعني نيازهاي زيستي و معيشتي و صرفا براي تداوم بقاء تن به زندگي جمعي و سياست مي‌دهد. از اين منظر، توجيه وجود جامعه و الزام افراد به تبعيت از حکومت دليل مي‌خواهد. اما از نظر ارسطو، زندگي جمعي و سياست دنبالة طبيعي حيات فردي است.  

      پيوستگي اخلاق و سياست در انديشة ارسطو به حدي است که چارلز تايلور مي‌گويد از وجوه به کاملا تعجب برانگيز حکمت عملي ارسطو کاربرد نام سياست (politike)  نه در مورد تحقيق در باب ماهيت حکومت يا تفحص در بنيانهاي اقتدار سياسي، بلکه در مورد نفس نظرية اخلاق است. از نظر تايلور، اين تعجب بدوي وقتي زايل مي‌شود که بدانيم براي ارسطو اهداف اخلاقي يعني زندگي توأم با فضايل اخلاقي که هدف حکمت عملي يا اخلاق است، امکان تحقق ندارد مگر در بستر يا متن حيات سياسي.  

      روش ارسطو به يک معنا عکس روش افلاطون است که در «جمهور» در تفحص از معناي عدالت، به جاي آنکه بحث را در حوزة فردي و اخلاق فردي دنبال کند، در آغاز عدالت را در حوزه جمعي و جامعه تعريف مي‌کند. اما ارسطو در «اخلاق نيکوماخس» ابتدا از اخلاق فردي و فضايل شخصي سخن مي‌گويد و پس از تکميل بحث در اين حوزه، به بحث از فضايل اخلاقي جمعي يا اخلاق مطرح در حوزه سياست مي‌پردازد. به همين دليل است که او کتاب «سياست» را دنبالة اين کتاب اخلاقي و تکملة آن به حساب مي‌آورد. وي با صراحت پس از آنکه غايت علم سياست را برترين غايات ذکر مي‌کند، دليل ان را نيز اين مي‌داند که چون اين دانش اکثر هم‌ّ خود را صرف اين مي‌کند که شهروندان را به اخلاق و سجاياي معيني متخلق سازد. لذا غايت سياست همان غايت اخلاق است و به همين جهت، طالب علم سياست قبل از هر چيز فضيلت را مورد مطالعه قرار مي‌دهد، زيرا آرزوي او اين است که شهروندان را اصلاح کند.   

      اگر غايت سياست اخلاق يا تخلق شهروندان به فضايل اخلاقي باشد، طالب سياست به غير از علم به فضايل، نيازمند دانش ديگري است. از نظر ارسطو، اهل سياست شأني نظير شأن پزشک را نسبت به نفس شهروندان دارند. همين شأن نيز اقتضا دارد که سياستمدار علاوه بر علم به سلامت و بيماري، علم به نفس و حقايق مربوط به آن نيز داشته باشد.  

      از آنجايي که اخلاق از نظر ارسطو تنها در بستر و زمينة اجتماعي و به طور مشخص حيات سياسي قابل تحصيل است، بحث وي در مورد عدالت فردي و جمعي کاملا درهم آميخته است. درواقع شايد در هيچ مورد از فضايل اخلاقي اين درهم‌آميختگي يا پيوستگي به اندازه‌اي که در بحث از عدالت مي‌بينيم، آشکار نباشد. زيرا ارسطو اين سخن افلاطون را تأييد مي‌کند که «عدل خير ديگران» است. به همين دليل است که به يک معنا ارسطو معيار عدل را قانون يا «افعالي که با علم قانونگذاري» و توسط اهل سياست وضع شده است مي‌داند. از آنجايي که قانون مصالح جمعي يا خير عمومي را مد نظر دارد، از منظر ديگر وي آن افعالي را که موجد سعادت و نيکبختي جامعه يا «اجتماع سياسي» باشد، افعال عادلانه مي‌داند. در فهرست اين افعال صرفا قوانين خاص سياست يا جنگ و نظاير اينها جا نمي‌گيرد. علاوه بر اينها، ارسطو به مواردي مثل ارتکاب زنا، فحاشي و... نيز به عنوان افعال غير عادلانه اشاره مي‌کند.         

از نظر ارسطو، هيچ يک از سه نوع رابطه ميان سياست و اخلاق نمي‌تواند به نحوي تقرير يا فهم شود که پيوند دروني آنها را نبيند، از اين جهت، در درکي که او از سياست ارائه مي‌دهد، تجويز توسل به ابزارهاي غير اخلاقي جايي ندارد، زيرا زندگي در شهر يا فعاليت سياسي في نفسه غايت نيست. اهل سياست پيش از هرچيز به خير اخلاقي خود يا آراستن خويش به فضايل اخلاقي مي‌انديشد. چون درگيري وي در سياست بخشي از تلاش وي در مسير نيل به سمت خيرات فردي اوست. توسل به ابزارهاي غير اخلاقي از اين حيث نقض غرض است. به علاوه، هيچ خيري در حوزه سياست وجود ندارد که با روشهاي نافي اخلاق بايد به آن دست‌يافت.  

      به دلايلي که معلوم نيست، بخشي از کتاب «سياست» ارسطو نانوشته باقي مانده است. اين بخش دقيقا همان بخشي است که وي مي‌بايستي به اخلاق و تعليم و تربيت شهروندان بپردازد.  اما در همان مقداري که از سياست در دست ماست، وي صراحت دارد که تربيت و ارتقاء اخلاق شهروندان از وظايف دولت است که از همان دوران کودکي بايد آغاز شود. اما همانطوري که کاپلستون مي گويد، اينطور نيست که از نظر او هدف از اين کار صرفا تربيت يک شهروند خوب است. به طور قطع يک اجتماع کامل بدون داشتن شهرونداني که تعهدات اجتماعي خود را به خوبي و درستي انجام دهند، ممکن نيست. اما فراتر از اين، سياست بايد فرد و ارتقاء اخلاقي فرد را مستقل از اقتضائات حيات جمعي او مد نظر قرار دهد. البته بيان مسأله به اين شکل، از وجهي، خطايي در درک انديشة ار سطو ايجاد مي کند. چون به نظر او، اساسا غايات فرد و جامعه دو تا نيست. بلکه شکوفايي هر يک به ديگري وابسته است. اما به بيان کاپلستون، اينکه ارسطو دولت را «يک لوياتان بزرگ ماوراي خير و شر» نمي‌بيند، کاملا روشن است. از ديد او مدينه صرفا براي اهداف جمعي نظير شوکت و عظمت ملي به وجود نيامده است که بي‌توجهي به اخلاق در آن معنادار باشد. مدينه براي زندگي خوب به وجود آمده است و تابع همان قواعد و قوانين اخلاقي است که فرد تابع آنهاست. امور واحد براي افراد و شهرها بهترين چيز است. 

      در مجموع، مي‌توان گفت فلسفة اخلاق و فلسفة سياسي ارسطو کاملا در هم آميخته است و تفکيک آن دو دشوار است. اساسا شايد سخن گفتن از «رابطه» بين «فلسفة اخلاق» و «فلسفة سياسي» ارسطو بي‌مفهوم باشد. چون رابطه مستلزم دو چيز است، حال آنکه نزد ارسطو اخلاق و سياست يک چيز و درهم آميخته اند و بحث از هرکدام مستلزم بحث از ديگري است. هيچ نظريه و فلسفه سياسي خالي از نظريه و فلسفه اخلاق نيست و هيچ فلسفه اخلاق نيز بدون پرداختن به سياست نظرية اخلاقي نخواهد بود. چون سياست از نظر ارسطو متکفل رساندن شهروندان به خير اعلي و تخلق به فضايل است و وظيفة اخلاق نيز درواقع همين است. تنها اخلاق فردي از قلمرو سياست خارج است که بخش بسيار کوچکي از قلمرو اخلاق را تشکيل مي دهد و اين در زندگي جمعي و مدينه است که اخلاق مطرح و بدان نياز پيدا مي‌شود و فرونسيس در پوليس بايد ظهور يابد.   

   منابع

1. ارسطو، اخلاق نيکوماخوس، ترجمه سيد ابوالقاسم پورحسيني، ج1 و 2، چ2، تهران: انتشارات دانشگاه 

    تهران، 1381. 

2. ــــــ ، سياست، تر جمه حميد عنايت، چ3، تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، 1371.

3. افلاطون، جمهور، ترجمه فؤاد روحاني، چ4، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360.

4. ـــــــ ، قوانين، (ج4 از مجموعه آثار افلاطون)، ترجمه محمد حسن لطفي، چ2، تهران: انتشارات 

   خوارزمي، 1337.  

5. اوکانر، دي. جي.، ارسطو، ترجمه خشايار ديهيمي، چ1، تهران: نشر کوچک، 1377. 

6. پوپر، کارل، جامعه باز و دشمنان آن، ترجمه امير جلال الدين اعلم، ج1، چ1، تهران: نشر گفتار، 1376.  

6. عنايت، حميد، بنياد فلسفه سياسي در غرب، چ5، تهران: انتشارات زمستان، 1379.  

7. فاستر، مايکل ب.، خداوندان انديشة سياسي، ترجمه جواد شيخ الاسلامي، ج1، چ2، تهران: انتشارات  

    علمي و فرهنگي، 1377.

8. کاپلستون، فردريک، تاريخ فلسفه، سيد جلال الدين مجتبوي، ج1، چ4، تهران: سروش و شرکت    

    انتشارات علمي و فرهنگي، 1380.

9. کچويان، حسين، رابطه اخلاق و سياست از سنت تا تجدد، (فصلنامه علوم سياسي، ش23، پاييز 1382). 

10. نوسباوم، کارکريون، ارسطو، ترجمه عزت الله فولادوند، چ2، تهران: طرح نو، 1380. 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید