بعد از دوسال و اندی، اولین فیسبوک مشروع و بدون دور زدن خلق‌الله را تجربه می‌کنم. اینجا کابل است، فیس‌بوک قفل نیست، اما ذهن این سراسیمه قفل کرده است. کلید قفل فضای فرهنگی و سیاسی کابل نیز اگرچه فراوان پیدا می‌شود، اما این کلیدها علی‌رغم وفور شان، برای امثال من خیلی گران است. اینجا کابل است، همه چیز در جریان: زندگی جاری است، در

میان‌گردبادهای ملون‌ به تبرکات آدمی‌زاد. آسمانش همان رنگ است که چند سال پیش می‌دیدم و زمینش نیز همان رنگ: آسمانش مزین به دود موتر و گرد سرک، دود تریاک و غبار فقر. بی‌تردید، رنگ آسمانش متأثر از رنگ فرهنگ و سیاستش هست. آسمان فرهنگش مزین به دود قومیت، دود جهالت، دود عصبیت، دود خصومت با حکمت و دانایی، دود دشمنی با عقلانیت و غبار عناد با شایستگی، دود تظاهر، غبار القاب و عناوین، گرد نفاق و دورویی، دود کبر و نخوت در عین پوچی، دود بی‌اعتمادی، دود کینه، دود فحاشی و زورگویی بر فرودست و تملق و چاپلوسی در برابر فرادست. این‌جا مجمع‌الجزایر «افغانستان» است: مجمع‌الجزایر قومی که به شکل‌گیر مجمع‌الجزایر سیاسی و فرهنگی منجر شده است. هر قوم برای خود یک جزیره است و هر جزیره‌ی قومی، جزیره‌ی سیاسی و فرهنگی خود را ایجاد نموده است: جزایر سیاسی به نام احزاب سیاسی که گاه در سطح یک خانواده محدود است و گاه چند قول و قبیله را پوشش می‌دهد و بعد از ایامی، به چند جزیره‌ی خانوادگی یا درون قومی دیگر منجر می‌گردد. جزایر فرهنگی‌ای که در قالب مراکز آموزشی تا سطح دانشگاه و سایر مراکز فرهنگی را پوشش می‌دهد، همگی در دایره‌ی جزایر قومی تعریف می‌گردد. این‌جا هر جزیره‌ی قومی جزیره‌ی فرهنگی خود را ایجاد نموده و هر جزیره‌ی فرهنگی تحت فرماندهی یک قوماندان، زبان و تریبون خویش را دارد که در قالب تلویزیون فلان قوماندان، روزنامه‌ی فلان ژنرال، ماهنامه‌ی فلان مجاهد و فصلنامه‌ی فلان تکنوکرات آسمان تاریک کابل را ستاره‌باران می‌کند. دیالوگ و تعامل بین این جزایر شدیدا قباحت دارد و تنها برخی جزایر سیاسی به یمن نزدیک شدن ایام پادشاه گردشی، دو روز با هم اتحاد می‌کنند، جریان می‌سازند، مثلا دل شان برای خلق‌الله می‌سوزد، عاشق خدمت به وطن و شایق در معرض قراردادن هنرهای خویش می‌گردند و سپس این تلاطمِ امواجِ جزایر خشک، لختی آرام می‌گیرد، اما آرامشی است پیش از یک طوفان دیگر. بین این جزایر، پل‌های چوبین و شکننده‌ای وجود دارد که با یک طوفان نه چندان پر قدرت نیز ممکن است ویران گردد. گمان می‌برم که «پول چوبی» معروف در سرک دانشگاه ما مقاومتش بسی بیشتر از پل‌های موجود میان جزایر قومی، فرهنگی و سیاسی این مجمع‌الجزایر باشد. این‌جا کابل است و هر کسی هرکاره: یک نفر می‌تواند هم سیاست‌مدار باشد و مفتی شریعت، هم اینجیر باشد و هم عالم سیاسی، هم جامعه‌شناس باشد و هم ستاره‌شناس، هم طبیب باشد و هم قاضی و حقوق‌مل یا قانون‌پوه. 

این‌جا کابل است، پایتخت مجمع‌الجزایر قومستان. 56 ساعت است که از حضور مجددم در این جزیره‌ی مرکزی می‌گذرد، اما گویا 56 سال است که خودم را گم کرده‌ام و نمی‌دانم که در کجای این مجمع‌الجزایر قرار دارم و در کجا باید قرار داشته باشم. گیچ گردیده‌ام واقعا گیچ و گاه نیز وحشت‌زده در وادی گرگ‌ها و زالوهایی که بر پشت گردن هم‌وطنان ستم‌کشیده‌ام سواراند و نیش تیزشان تا رگ قلب انسان‌های این مرزوبوم و تا قلب فرهنگ این آب و خاک را نیشتر می‌زند. با همه‌ی این احوال، در این میان دیدار روی برخی پاکان اندک اندک دید چشمان تارم را بهبود بخشیده و تا قسمتی قلبم را غبار روبی نموده است. اما این شعاع اندک در برابر آن امواج سیاه، بسیار ناچیز می‌نماید. با این حال، باز باید غنیمتش شمرد. 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید