سکولاریسم در جوامع ما امروزه به یک دشنام تبدیل شده است. سکولاریم یعنی بی‌دینی، یعنی لاابالی‌گری، یعنی الحاد، یعنی نشاندن انسان به جای خدا. پاک فراموش می‌کنیم که بسیاری از علمایی که سرشان به تن‌شان می‌ارزیده است و عالمان امروزی ما مهمان سفره‌ی ایشان هستند، نگران آلوده‌شدن دین در اثر آلودگی دامان سیاست بودند و به همین جهت، اصرار می‌ورزیدند

که عالمان دین در جایگاه جامعه مدنی، منتقد حکومت و مدافع حقوق مردم، از متانت بیشتری برخوردار خواهند بود. اما اگر بر مسند قدرت تکیه زدند، از یک فعال مدنی و موقعیتی که در کنار مردم هستند، به نقطه‌ی مقابل مردم قرار می‌گیرند و بهتر است که این تغییر موقعیت اتفاق نیفتد، ورنه هم دین بی‌حیثیت خواهد شد و هم سیاست بی‌پدرتر خواهد شد. این یعنی سکولاریسم، سکولاریسمی که برای دیانت به همان اندازه نگران است که برای سیاست نگران است و بلکه نگرانی اصلی‌شان نگرانی دیانت مردم بوده است. منتهی سکولاریسم ایشان به مفهوم جدایی نهاد دین (علما و نهادهای آموزش دینی) از نهاد سیاست (دولت است)، نه سکولاریسم فلسفی و نه سکولاریسم سیاسی به مفهوم جدایی اصل دین از اصل سیاست. اما خلطی که امروزه حتی در میان بسیاری از اهل‌علم به شدت شایع است، خلط سکولاریسم فلسفی (جدایی دین از دنیا و انکار متافیزیک) با سکولاریسم سیاسی (با دو مفهوم متفاوت از سکولاریسم سیاسی، به معنای جدایی دین از سیاست و جدایی نهاد دین و علما از حکومت) است. بسیاری از مدافعان دین، با دموکراسی سر خصومت دارند و معتقدند که دموکراسی با دین سر سازگاری ندارد و مبتنی بر سکولاریسم است! سکولاریسم معادل الحاد و کفرگویی تلقی می‌شود، در حالی‌که از دیانت آلوده به قومیت و سنت‌های دست‌ و پا گیر خویش غافلیم. اگر عقل به کمک دین آمد، سکولار می‌شویم، اما اگر قومیت و روح قبیله را به جای دین گذاشتیم و اسلامش نام نهادیم، احساس نمی‌کنیم که سکولار هستیم. نمی‌دانم که کدام سکولاریسم خطرناک‌تر است؟ سکولاریسم مبتنی بر ارزش‌های عقلی و انسانی، یا سکولاریسم قبیله‌ای در قالب دیانت افغانی؟!

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید