سلام! 

نازنين من! 

دلتنگت شدم

اي خوبِ خوبان!

اي مهربان تر از مهربانان!

اي سلطانِ سرزمينِ گلرخان! 

پرده بنما از رخ، ره گم کرده ام

سُبُّوحٌ قُدُّوس، اي ربُّ المَلَکِ و الرُّوح!

در اين سحرگاه آدينه و صبح بهاري

  با آنکه در کنار مني،  

ندانم از چه هواي دلم

در هواي کويت ابري است؟

و ندانم، از چه برگ‌هاي باغ دلم پاييزي است؟

من که از اولين دقايق حضور و غياب در مکتب عشق 

حاضر بودم و با زبان خود «بلي» گفتم  

و تو نيز، که همواره همسايه‌ي قلب مني  

پس چرا غيبت‌هايم از حد مجاز گذشته است؟

شايد خود حجاب خويشتنم

از آنکه جان گرديده اسير تنم

پس به مدد ارفاق تو، 

بايد خود از ميان برخيزم

تا غيبت‌هاي سال پار گردد جبران 

و نمرود نفس سرکش گردد قربان 

خانه‌ي تو که به بيگانگان اجاره رفته بود

بايد عقدش با عروس دنيا فسخ گردد

و دوباره به رهن مالکش درآيد 

نيک مي‌دانم که به غير تو نشايد دل بستن

هر «ليلي» را بيش از يک «مجنون» نسزد

و هر «شيرين»ي، براي بيش از يک «فرهاد» تلخ باشد

ليلي و شيرينِ واحد براي مجنون و فرهادِ کثير

لاشه‌‌هاي گرگانِ دل اند، نه معشوق دل‌داده‌هاي بيدل

اما قافله‌ي دلدادگان تو، عاشقانِ هم‌اند 

بدون آنکه در عشق به تو با هم درافتند!

دل هر بيدل را که تو ربودي، پا در گل نماند

موسي که فرعون نيست تا در رود نيل بماند

هر معشوقي رونده است و فاني 

يا در کنار عاشق ديگري يا در آغوش کلبه‌ي خاکي

 اما مهربانا! سرمدا! تو هرگز! 

از ازل پيداي پنهان بودي 

و تا ابد، ظاهرِ باطن ماني

گويند معيار لذتِ برتر، دوام و کيفيت است

پس چه لذتي بالاتر از هم‌نشيني با تو؟ 

تفريح، در هواي خوش گواراست، نه با گرد و غبار 

پس چه سياحتي بهتر از گردشِ دلِ عاري از زنگار 

در کوچه‌باغِ خوش آب و هواي ديارِ يار؟

خوشا دلداده‌اي که معشوق بر او پيشاني نبندد

و با لطف و نوازش، در آغوشش گيرد

و جبين رحماني و درهاي عشق‌آباد تو

همواره مفتوح و آماده‌ي پذيرايي از خيل عاشقانت 

مي‌دانم که تو به سختي جبين بر من ببندي

زيرا، بر جبين نفست لوحه‌ي «رحمت» نگاشتي  

محبوبا! عشق من به غير تو،

آب شوري است در نمکزار هوا و هوس

اما عشق به تو را نتوانم بيالايم

که تو خود داناي رازي و عالِم اسرار!

حبيبا!

کافرانه و نوميدانه با دل نابينا گويم:

من و اين قلب عينکي و ديدار جمال جميلت؟!

مگر آن که خود ختام از رحيق مختوم بگشايي 

و ختم قلب و غشاي سمع و پرده‌ي بصر را به دست خود بزدايي 

و فرعون نفسم را موميايي ناکرده به رود نيل اندازي

بر من بتاب!  

اي شمس شب‌هاي تارِ برهوت دلم!

چه در سفيديِ شفقِ اميد 

و چه در سرخيِ فلقِ نااميدي 

بر من جاري شو!

 اي درياي رحمتِ کويرِ خشکيده‌ي دلم

که در بهار خشکسالي روح و پاييز معاصيِ نفسم

در مغربِ غربت و غيبتِ غفران، 

در قحطيِ قطره اي از قطرات قرب،

در آرزوي وزشِ نسيمي از ملکوت،

سر گردانِ سراي ساغرِ ساقيِ سيمين ساق،

و در عطش جرعه‌اي از چشمه‌‌سار تسنيم ، 

وجودم يا چهله‌ي يخبندان است  

يا تابستان سوزان و گدازان

بمنّک و عزّک! يا ذاالجود و الاحسان!

نفسِ چموشِ شفق را خود از دام ابليس برهان!

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید