اشاره: مکتوب سخنرانی در مراسم هشت ثور 1390 در دانشگاه خاتم النبیین(ص)/ کابل

احساس عزت و شکٌوه، یا حس غم و اندوه؟ از هفت ثور یا از هشت ثور؟ یا از هردو؟ و یا هم از هیچ‌کدام؟ با فرارسیدن سال‌روز پيروزي شکوهمند نهضت اسلامي افغانستان (هشت ثور)، وجود هر افغانی که این حادثه و پیامدهای آن‌را لمس کرده است، دچار دیالکتیک «اندوه» و «شکٌوه» می‌گردد. ناظر منصف، در برابر چنین روزی در اساس نمي‌داند که به خاطر این پيروزي شکوهمند ملت غيور و مسلمان کشور و غلبه‌ي «تبر» بر «غول پيکر» و پیروزی «باور دینی» بر «مکتب الحادی» ابراز خرسندي کند و به خود ببالد، و يا به خاطر سيه‌روزي ملت رنج‌کشيده مان که آثار آلام سه‌دهه خون‌ريزي تا کنون بر جبين شان نقش بسته و ستم‌ها و برادرکشي‌هايي که کمرشان را خم نموده و غم‌هاي سنگين آتش فتنه که تا همين امروز بر بازوان شان سنگينی می‌کند، نوحه سرايي نمايد، و يا به خاطر رنج‌های طاقت‌فرسای ملتي که در غم سير نمودن شکم و در تهيه‌ی قوت لايموت خود درمانده است، تعزيت بخواند و براي کابل ويران مرثيه سرایی کند!

 

«هفت ثور» و «هشت ثور» دو پديده‌ي است که قابل از هم‌گسستن نيست. تقارن زماني اين دو حادثه و قرار گرفتن وقوع کودتاي کمونيستي و پيروزي مجاهدين در دو روز متوالي (هفت و هشت ثور)، اتفاقي است که ما را وا مي‌دارد تا در بررسي خود، ماهيت، ارتباط و پيامدهاي دو حاثه را با هم در نظر بگيريم و در تحليل يکي از اين دو حادثه، به ديگري نيز نظري داشته باشيم. حقيقت آن است که تا کنون کمتر کسي به صورت آکادميک و به دور از حب و بغض‌هاي ايدئولوژيک، تفسير، بررسي و تحليل واقع‌بينانه از اين دو حادثه‌  ارايه داده است. برخی منتقدان به محکومیت هردو حاثه پرداخته و تفکیکی میان این دو رویداد نکرده اند. گروه‌های جهادی و شخصیت‌های وابسته به هریک از احزاب جهادی نیز با تمجید از پدیده‌ی جهاد، نارسایی‌های خود را نادیده‌انگاشته و با افتخار شانه بالا می‌اندازند که ابرقدرت شرق را به زانو درآوردیم. اما حقیقتا پیامد هفت ثور و هشت ثور برای ما چه بود؟ کدام تلخ بود و کدام شیرین؟  

1. نظريات و رهيافت‌ها در مورد بررسي انقلاب‌ها

حادثه هفت ثور در قالب کودتا رخ نمود. اگرچه کمونیست‌های کودتاگر خود این رویداد را انقلاب کمونیستی تلقی نموده و نظام سیاسی جمهوری شاهانه‌ی سردارمحمدداود را به جمهوری دموکراتیک خلق تغییر نام دادند. در مورد «انقلاب» نامیدن حادثه‌ی هشت ثور نیز اختلاف نظرهایی وجود دارد. اگر به کارگیری زور و روش خشونت‌آمیز در تغییر نظام سیاسی را برای تعریف انقلاب کافی بدانیم، هشت ثور یک انقلاب است. اما اگر اندیشه‌ی تحول بنیادی، زیر و رو شدن حیات اجتماعی، تغییرات اساسی در ماهیت امور سیاسی و تغییرات در فرهنگ و جامعه شرط انقلاب تلقی شود، با قاطعیت نمی‌توان گفت که هشت ثور ویژگی‌های یک انقلاب را داشته است. به هرحال، (هرچند با تسامح) ما این نکته را مفروض تلقی می‌کنیم که هشت ثور یک انقلاب بود (اگرچه انقلاب نارس و نارسا و تا حد زیادی ناکام و بدون تغییرات بنیادی در ارزش‌ها و امور اساسی جامعه).

در بررسي انقلاب‌ها، نظريات و رهيافت‌هاي مختلفي وجود دارد. بیشتر نظريات و رهيافت‌ها، به زمينه‌ها و عوامل شکل‌گيري انقلاب‌ها پرداخته و نقش عوامل اجتماعي، اقتصادي، روانشناختي و سياسي را در بروز انقلاب‌ها بررسی کرده‌اند. برخی نظریات به فرایند شکل‌گیری انقلاب‌ها توجه نموده و برخی دیگر به دستاوردها و پیامدهای انقلاب‌ها پرداخته‌اند. از این میان، فقط به دیدگاه ترمیدور برینتون و قلعه حیوانات اوروِل (که به فرایند و دستاوردهای انقلاب پرداخته اند) اشاره‌ی مختصر نموده و سپس به حادثه‌ی هشت ثور برمی‌گردیم. 

1-1. نظريه ترمیدور کرین برینتون

نظریه «ترمیدور» (Thermidor) توسط کرین برینتون در کتاب معروفش «کالبدشکافي چهار انقلاب» مطرح گردیده که هم به توضيح فرايند انقلاب پرداخته است و هم نتايج انقلاب را توضيح داده است. واژه «ترمیدور» که توسط برینتون به معنای «حرکت دوری انقلاب‌ها» به کار می‌رود، در حقیقت برگرفته از نام یکی از ماه‌ها در تقویم انقلاب فرانسه است که به دلیل حادثه‌ای مهم در این ماه، نقطه عطفی در انقلاب فرانسه محسوب می‌شود. ترمیدور یازدهمین ماه تقویم انقلاب فرانسه (1789م) است که در نهمین روز این ماه که مصادف با 27 ژوئیه‌ 1794 بود، روبسپیر و یارانش‌ از گروه‌ رادیکال‌ها (ژاکوبن‌ها) با کودتای‌ ناپلئون‌ سرنگون ‌شدند. درحقیقت این واقعه حاکی از مرحله ارتجاعی و ضد انقلابی در انقلاب فرانسه است که کودتاگران با دستاوردهای انقلاب کبیر فرانسه دشمنی ورزیدند و این مقطع در فرانسه دوره‌ی استقرار دیکتاتوری پس از انقلاب است.

این واقعه نقطه شروعی برای نظریه ترمیدور کرین برینتون شد. وی در کتاب کالبدشکافی‌ چهار انقلاب، پس‌ از بررسی‌ و مقایسه‌ی‌ تحو‌لات‌ مهم انقلاب‌های فرانسه، روسیه،‌ آمریکا و انگلستان، این نظریه را تبیین می‌نماید. بر اساس این نظریه، انقلاب‌ها در سیر تحولات خود سه مرحله را پشت سر خواهند گذاشت: در مرحله اول پس از سرنگونی رژیم حاکم، نیروهای میانه‌رو بر مسند قدرت تکیه‌زده و حاکمیت را در دست می‌گیرند. در مرحله دوم، پس از گذشت مدت کوتاهی از حکومت میانه‌روها به دلیل برآورده نکردن توقعات انقلابی مردم، این نیروها از مسند قدرت کنار زده شده و جای خود را به نیروهای رادیکال می‌دهند. مرحله سوم که مرحله ترمیدور یا دوران نقاهت پس از انقلاب نامیده می‌شود، دوران بازگشت به ارزش‌های رژیم پیشین و حذف رادیکال‌ها از عرصه قدرت است. به تعبیر دیگر، دوره سوم دوره‌ای است که انقلاب فرزندان خود را می‌خورد.

وی معتقد است این مراحل در هر چهار انقلاب فرانسه، انگلستان، روسیه و آمریکا رخ داده است و بر هر انقلاب دیگری هم صادق و قابل تطبیق است.  

2-1. نظريه‌ي آسیب‌شناسانه‌ی اوروِل

جورج اوروِل در رمان «قلعه حيوانات» به صورت آسيب شناسانه، نتايج انقلاب را توضيح داده است. خلاصه‌ی نگاه جرج اورول در رمان «قلعه حيوانات» نسبت به انقلاب‌ها اين است که انقلاب‌ها هيچ حرکت رو به پيشي ندارند و به مرور زمان، انقلابیون تمامی شعارها و آرمان‌هاي خود را فراموش مي‌کنند و بدتر از آن اینکه رهبران انقلاب، شعارها و آرمان‌های اولیه‌ی انقلاب را مطابق منافع و خواسته‌هاي خود تغيير داده و طبق میل و بر اساس هوس‌های خود تفسیر مي‌کنند. بيشترين ضربه را پس از پيروزي انقلاب کساني مي‌بينند که با اعتماد به شعارها و سخنان رهبران انقلاب، در روند انقلاب بيشترين زحمات و جانفشاني‌ها را پذيرفته و خالصانه و صادقانه براي پيروزي انقلاب ايثار نموده‌اند. در واقع پس از پيروزي انقلاب، همه چيز به حالت اوليه‌ی خود بر مي‌گردد و تمامی ناملايمات موجود در نظام پيشين، در نظام جديد با قدرت و شدت بيشتري دوباره زنده مي‌شود و رهبران انقلاب مستبدتر و خود کامه‌تر از سران نظام پيشين بروز مي‌کنند. سود انقلاب فقط به جيب رهبران انقلاب مي‌رود که با طرفند و نيرنگ مردم را به ميدان کشيده و از وجود آن‌ها نردباني براي رسيدن به مطامع خود ساخته بودند. انقلاب همه‌ی فرزندان خود را مي‌بلعد و سرنوشت کساني که در پيروزي آن جان‌فشاني کرده اند، اعدام و يا حداقل به زندان رفتن توسط رهبران انقلاب و زندگي مشقت بارتر از پيش از انقلاب است. سوء استفاده از اموال عمومي و انحصارگرايي در قدرت و منابع مالي توسط رهبران، پس از پيروزي انقلاب آغاز مي‌شود و سربازان انقلاب هيچ سهمي در بهره‌مندي‌هاي رهبران ندارند. 

موضوع رمان جرج اوروِل، انقلاب حیوانات در یک مزرعه علیه آدم‌ها و رئیس مزرعه (آقای جونز) است. بعد از پیروزی انقلاب در «قلعه حيوانات» که حكومت بر مزرعه از آدم‌ها به حيوانات مي‌رسد و حيوانات مزرعه موفق به شكست آدم‌ها مي‌شوند، ناپلئون (رهبر حيوانات) دستور مي‌دهد تا اين هفت قانون را بر ديوار بنگارند:      

1. هرچه دوپا (انسان) است، دشمن است. 2. هرچه چهارپاست یا بال دارد، دوست است. 3. هيچ حيواني لباس نمی‌پوشد. 4. خوابگاه هيچ حيواني بر تخت نمی‌خوابد. 5. هیچ حیوانی الكل نمی‌نوشد. 6. هيچ حيواني، حيوان دیگري را نبايد بكشد. 7. همه‌ی حيوانات با هم برابر اند و باید همدیگر را برادر بيانگارند. 

مدتي پس از انقلاب، حيوانات مي‌بينند که از شير گاوها خبري نيست و ناپلئون با هر بهانه‌اي آنان را از کنجکاوي در اين مورد منصرف مي‌کند. اما بعدا متوجه مي‌شوند که ناپلئون خود به تنهايي از شير گاوها استفاده مي‌کند و توجيهش نيز اين است که او به عنوان رهبر کار فکري مي‌کند و بايد شير گاوها را فقط او مصرف کند! کم كم که زمان مي‌گذرد، ناپلئون فقط در ميان حلقه‌اي از سگ‌هاي درنده در ميان حيوانات ظاهر مي‌شود و قوانين كم كم عوض مي‌شوند. مثلا قانون ششم چنین تغییر می‌کند كه :‌«هيچ حيواني بدون سبب حيوان  ديگر را نمي‌کشد». ناپلئون خود بر تخت خواب جونز (صاحب مزرعه که در انقلاب از مزرعه اخراج شده است) مي‌لمد و از انواع نوشيدني از جمله الکل بهره ‌مي‌برد. سنوبال خوک رقيب ناپلئون که خدمات زيادي براي مزرعه پس از انقلاب انجام داده بود، توسط ناپلئون به جرم اتهام خيانت به انقلاب و همدستي با دشمنان از مزرعه فراري داده مي‌شود. ماجراي ديگر بلايي است كه سر خدمتگذارترين حيوان باكسر مي‌آورند و اين اسب وفادار را به جاي بازنشسته كردن، به كشتارگاه مي‌فرستند. 

داستان ادامه دارد تا اينكه روزی ناپلئون و اطرافيانش بر روي دو پا در جمع حيوانات ظاهر مي‌شوند! وقتي حيوانات زمزمه‌هاي اعتراض را شروع مي‌كنند، ناگهان گوسفندان شروع به خواندن شعر «چهارپا خجسته دوپا خجسته‌تر» مي‌كنند. تا حيوانات به خود می‌آیند، وقت اعتراض گذشته است. در نهايت وقتي بنيامين (يكي از حيوانات مزرعه) كه مدت‌هاست به خاطر بلايي كه سر باکسر آورده اند، سكوت كرده و گوشه گير شده است، به سراغ قوانين مي‌رود تا آن‌ها را مرور کند، اما متوجه می‌شود که همه قوانین حذف شده و فقط يك قانون باقی مانده است و آن اینکه: 

«همه‌ي حيوانات برابر اند، اما برخي برابرتراند!» 

آخرین جمله‌ی رمان قلعه‌ی حیوانات در تبیین تغییر ماهیت و زدوبند انقلابیون با آدم‌هایی که از مزرعه فراری داده بودند، این است:

«...حیوانات خارج از خودک به آدم از آدم به خوک و باز از خوک به آدم نگاه کردند، ولی دیگر امکان نداشت که یکی را از دیگری تمییز دهند». 

در ذیل پس از اشاره‌ی مختصر به عوامل و انگیزه‌های نهضت اسلامی، با استفاده از منظر برینتون و اوروِل، به پیامدها و دستاوردهای رویداد هشت ثور نگاهی اجمالی خواهیم انداخت.  

2. زمينه‌هاي اندیشه‌ای و انگیزه‌های نهضت اسلامی

از آن جا که هشت ثور در پاسخ به هفت ثور رخ داده است، در تحلیل چرایی هردو پدیده‌، می‌توان گفت که معلول فرایند مدرنیزاسیون و نوسازی هستند. اگرچه در باب پدیده‌های سیاسی و اجتماعی، نگاه تک عاملی و نگاه از یک منظر، به هیچ وجه ابعاد گوناگون این پدیده‌ها را نمی‌تواند تبیین نماید. تکیه بر هر بعدی، ابعاد و عوامل متعدد یک پدیده‌ی اجتماعی را که خصلت چندبعدی دارد، مغفول می‌نهد. به خصوص که وزن هریک از عوامل داخلی و خارجی با هم باید مطمح نظر باشند. اما در این نوشتار مختصر، ناگزیریم به یک بعد از ابعاد مسأله اکتفا کنیم. اگر از منظر بحران‌هایی که در نوسازی رخ می‌نماید و نیز حس محرومیتی که در این فرایند شکل می‌گیرد، به رویدادهای هفت و هشت ثور نگاه کنیم، باید گفت که تقریبا صد سال است که افغانستان در فرایند نوسازی گامی به این سو و گامی به آن‌سو می‌گذارد و دوباره به نقطه‌ی اول بر می‌گردد و یا گاه به نقطه‌ای در دوردست‌ها و عقب‌تر میل می‌کند. اولین بار، فرایند نوسازی از بالا و توسط امان‌الله و محمود طرزی در افغانستان شروع شد که به زودی با دیوارهای آهنین سنت‌های قبیله‌ای و ارتجاع بومی روبرو گردید. مرحله‌ی بعدی، دهه‌ی دموکراسی و اقداماتی بود که در عصر محمدظاهرشاه و سپس توسط سردار محمدداود پی‌گیری شد. کمونیست‌های افغان نیز برای تجدد و ترقی کشور، به دامان مارکسيسم پناهنده شدند و آن‌را راهکار درست توسعه و نوسا‌زی کشور پنداشتند.

به نظر می‌رسد که اساس بدبختی ملت در طول سه دهه گذشته، از همین انتخاب و با کودتای کمونیستی هفت ثور 1357 شروع می‌شود که با دعوت حزب دموکراتیک خلق از شوروی برای دفاع از این رژیم (ششم جدی 1358/ بیست و هفتم دسامبر 1979)، قدم نهایی در جاده سیه‌روزی توسط کمونیست‌های افغان برداشته می‌شود. اگرچه چرخش سردار محمدداود از بلوک شرق به سوی بلوک غرب و عجله‌ی او در نزدیکی با ایالات متحده‌ی آمریکا، زمینه‌ساز اقدامات سیاه کمونیست‌ها و ولی نعمت شان (جماهیر شوروی) بود. هفت سال طول کشید تا هفت به پهلو خوابید و هفت سال دیگر طول کشید تا هفت از پهلو نیز برخاسته و با پیروزی مجاهدین، کاملا سرچپه شد. 

اعلان جهاد از سوی ملت مسلمان افغانستان در برابر قشون سرخ و سرنگونی دولت کمونیستی، در واقع تقابل ماديگرايي با دين‌باوري و تقابل ایدئولوژی مارکسیستی و ایدئولوژی اسلامی بود. اهداف و انگیزه‌های نهضت اسلامی افغانستان آرمان‌های مقدسی بود که بر اساس ارزش‌های بنیادین، و نشأت گرفته از باور میلیون‌ها مسلمانی بود که تمسک به یک مکتب الحادی را بر نمی‌تابیدند. به خصوص که رژیم کمونیستی پای یک قدرت بیگانه را نیز به کشور کشاند و دفاع از نوامیس ملی و دینی جامعه‌ی اسلامی، ایجاب می‌کرد که به جهاد مقدس علیه این تجاوز خارجی و رژیم کمونیستی وابسته به آن بپردازند. بنابراین، ظهور نهضت اسلامي عکس العملی بود در برابر کودتای نامیمون کمونیستی و با هدف دفاع از ارزش‌ها و نوامیس دینی و ملی ملت مسلمان افغانستان.

علاوه براین، رهبران جهادی برای ملت خود تشکیل حکومت اسلامی را نوید دادند. رهبران نهضت اسلامی افغانستان متأثر از جریان اسلام سیاسی در جهان اسلام، معتقد بودند که اسلام با جامعیت خود، دین سیاست و حکومت هم هست. بنابراین، پس از سرنگونی رژیم کمونیستی، باید نظام سیاسی مطابق اصول اسلامی مستقر شود. به خصوص با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران به عنوان یکی از نهضت‌های اسلام‌گرایانه در منطقه که منتهی به تشکیل حکومت مبتنی بر دین شده بود، انگیزه‌ی اسلام‌گرایان برای ادامه‌ی مسیر بیش از پیش تشدید می‌شد و حتی پس از خروج سربازان شوروی از کشور، حاضر به مصالحه با دولت نجیب نگردیده و خواهان تشکیل حکومت اسلامی شدند. بنابراین، فرايند قيام و نهضت اسلامي با حسن مطلع شروع شده و جان‌فشاني‌هاي صادقانه‌اي در راه حفظ و حراست از ارزش‌ها دینی و ملی انجام شد و آرمان‌های مقدسی نیز مردم را به حرکت و جهاد واداشت. اما اینکه دستاوردها چه بود، باید تأمل بیشتری نمود.

3. پیامدهای هشت ثور

با نگاه واقع‌بینانه، می‌توان گفت که هشت ثور برخی پیامدهای مثبتی داشت که نمی‌توان از نظر دور داشت؛ پیامدهایی همانند:     

1. غالب شدن فضاي ارزشي در جامعه و شکل‌گيري اخوت ديني و وحدت و همگرایی مردم افغانستان. شور و شعف دینی و عطرآگین شدن فضای جامعه از رایحه‌ی ارزش‌های دینی، میهن‌دوستي و حب وطن در ميان آحاد مردم در این دوره رو به فزونی نهاد. تمامی اقوام، شیعه و سنی، پیر و جوان، به دفاع از ارزش‌های دینی و ملی خود پرداخته و برادروار و یکصدا در سنگرها در کنار هم قرار گرفتند. این همگرایی تنها در دو رویارویی تاریخی کشور با بریتانیا سابقه دارد. 

2.  به زانودرآمدن غول‌کمونيسم: شکست و از پا درآمدن‌جريان‌جهاني مارکسيسم بدون تردید مرهون پایمردی و مقابله‌ی مجاهدان افغان بود. در اثر فروپاشی جماهیر شوروی، شش کشور با ملیون‌ها جمعیت مسلمان از زیر سلطه‌ی کمونیسم خارج شده و به دامن فرهنگ و هویت اسلامی خویش بازگشتند.

اما پیامدهای ناگوار هشت ثور نیز بی‌شمار است. طعم شيرين پيروزي به زودی در کام ملت مسلمان تلخ گردید و ترميدور انقلاب به زودی آغاز شد. اما این ترمیدور مطابق با وضعیت و ساخت اجتماعی و متناسب با ظرفیت و ذهنیت رهبران جهادی افغانستان بود. جنگ‌ قدرت میان برادران جهادی چنان دود از زندگی مردم کابل درآورد و دمار از روزگار شان کشید، که جنایت‌های دوره‌ی حاکمیت رژیم کمونیستی هم با آن قابل مقایسه نبود. شاید بتوان گفت که در حدود 70٪ از دو ملیون بیوه، در حدود دو و نیم ملیون یتیم و هزارن معلول، محصول خانه‌جنگی‌های پس از هشت ثور است و شاید کم‌تر از 30٪ آن به قتل و کشتارهای کمونیست‌ها و دوران جهاد مربوط باشد. تبدیل شدن کابل به تلي از خاک نیز محصول رویاورویی مجاهدین اسلام‌گرا با همدیگر است و قبل از آن صورت کابل چنین خاک‌آلود دیده نشده بود.

متأسفانه با پا گذاشتن بسیاری از رهبران جهادی بر ارزش‌های اسلامی و انسانی و عدم تحمل همدیگر، آنچه از کیسه‌ی دین خرج شد، تأسف برانگیز است. کمونيست به نام ماركس و مارکسيسم مي‌کشت، اما وقتی یک مجاهد و یک طالب می‌کشد، سر می‌برد، تاراج و غارت می‌کند و به تخریب می‌پردازد، همه به نام دين ختم می‌شود. به همین جهت، بدبینی به ارزش‌های دینی و پناه بردن به ایدئولوژی‌های شرقی و غربی، گزینه‌ی بعدی بسیاری از افرادی می‌شود که جنایت‌ها و کشتارها و ویرانگری‌ها به نام دین را با چشم خود مشاهده کرده اند. حکومت اسلامی تشکیل نشده، باز گشت به شرايط پيشين و بدتر از آن را شروع کرد که سوغات آن عبارت بود از:

1. تشدید تعصبات قومی و قبیله‌ای: برخی از برابری سخن می‌گویند و برخی دیگر از برابری و برابرتری می‌گویند، داستان عصبیت قومی و تنگ‌نظری‌ها و قبیله‌اندیشی پس از پیروزی نهضت نه تنها فروکش نکرد، بلکه بیش از پیش اوج گرفت. 

2. انکشاف در زمينه‌ي توليد معلولين، افزايش نرخ آمار بيوه‌ها و يتيمان و سروسامان گرفتن زندگی برخی به قیمت خون برخی دیگر. با پیروزی انقلاب، تنها طول و عرض شکم برخی فرماندهان و رهبران جهادی بزرگ‌تر شد و چند ویلایی در کابل، دبی، لندن به عنوان سوغات جهاد نصیب شان گردید و فرزندان شان با ویراژ دادن موترهای سوپر در سرگ‌های غبار آلود کابل، روزانه چند کیلو خاک بر سر وصورت یتیمان و بیوه‌زنانی می‌پاشند که نان آور خود را به دستور و فرمان این رهبران و فرماندهان به قربانی داده‌اند. فرماندهان و رهبران دلسوزی که هیچ‌گاه از وضعیت سربازانی که به دستور ایشان جان خود را روی دست گذاشته و از ناموس این ملت دفاع کردند و در سنگرها خاک خوردند، چیزی نمی‌پرسند. در هنگام فروبردن لقمه‌های چرب به یادشان خطور نمی‌کند که با رفتن از روی دوش هزاران جوان به سفره‌ی رنگین دست یافته اند، همان سربازانی که اگر زنده اند، امروز نان شب خود را ندارند، و اگر از میان ما پرگشوده اند، فرزندان یتیم و بیوه‌های شان در طول یکسال شاید به اندازه یک وعده غذای رهبران و فرماندهان شان غذا نداشته باشند. وضعیتی که حتی به تن فروشی برای به دست آوردن قوت لایموت نیز منجر شده است! 

3. صادارت تعدادي از هم‌وطنان به عنوان آواره به پشت درهاي مردم؛

4. تاراج تمام ارزش‌ها و دارو ندار فرهنگي، که این صدمات فرهنگی و خسارت‌های تمدنی جبران‌ناپذیرتر از سایر موارد به نظر می‌رسد و اساسا ذایقه‌ی جامعه را تغییر داده است. به گفته‌ی یکی از شعرای هم‌وطن: 

شوند آباد این ویرانه‌ها لیک       کجا جوییم فرهنگی که گم شد

آنچه از دوران جهاد عملا به ارث رسید، حاکمیت فرهنگ نظامی‌گری و تولد فرهنگ خشونت است که برای کرامت انسان و حتی خون او کوچک‌ترین ارزشی قائل نیست. علاوه بر تقویت فرهنگ خشونت، شیوه‌ی زندگی و ارزش‌ها نیز دگرگون شد. هم مارکسیسم افغانی با خون و کشتار گره خورد و هم ارزش‌های قدسی اسلامی در فرهنگ خشن قبیله‌ای افغانستان تبدیل به خنجرهای درنده و برنده شد که کرامت انسانی را لگدمال نموده و درنده‌خویی را به عنوان یک فرهنگ در ضمیر بسیاری از افراد نهادینه ساخت. بنابراین سرچپه شدن 7 نیز کاری از پیش نبرد. 7 چه سر راست باشد و چه سرچپه، چون در آغوش فرهنگ خشن، قبیله‌ای و متصلب و متعصب افغان‌ها آرمیده است، سرراست یا سرچپه و یا با پهلو، به هر شکلی که باشد، در چاه ویل قبیله و خشونت فرو می‌رود و کرامت انسانی، عدالت و برابری و ارزش‌های قدسی انسانی و اسلامی همه دود و خاکستر می‌شوند.

5. تخریب زیرساخت‌های اقتصادي، غارت سرمایه‌های منقول و غیرمنقول کشور (که برآورد زیان‌های آن به سادگی ممکن نیست و برخی آمارها چنان تکان‌دهنده است که جبران آن صدمات با پنجاه سال تلاش شبانه‌روزی هم ممکن نیست).

6. تبدیل شدن افغانستان به لانه‌ی افراط‌گرایان و خشونت‌طلبان اعراب و سراسر جهان اسلام و تروریستانی که در جوامع خود جایگاهی ندارند و توسط حاکمان شان به کوه‌های افغانستان اعزام می‌شوند، تا خود از شر شان راحت‌تر زندگی کنند.

در یک کلام، جاري شدن سيل خون پس از هشت ثور، چنان سونامي‌اي تمام دار و ندار ملت را به کام فنا برد و در نهايت افتخارات جهاد و غلبه بر غول کمونيسم و تقلا براي احياي ارزش‌هاي ديني به سرافکندگي ملت در برابر ملل جهان  تبديل شد. اينک ماييم و مخروبه‌هاي کابل و بدتر ازآن، کيسه‌ي سوراخی که هیچ وقت پر نمی‌شود و کاسه‌ي گدايي‌ای که هیچ وقت از پیش چشمان جامعه‌ی جهانی دور نمی‌شود. 

4. عوامل انحراف نهضت اسلامی

اگر از مجاهدین و رهبران جهادی پرسیده شود که چرا به کام بلا رفتیم؟ همگی پاسخ و فرضیه شان این است که: «دخالت کشورهاي بيگانه ما را به حال خود ما نگذاشت». به نظر می‌رسد که این فرضیه نوعی طفره رفتن از تقصیرات و قصورات خود ما و رهبران جهادی است که برای تبرئه‌ی خود، انگشت را به سمت بیگانگان نشانه می‌روند. حتی در صورت پذیرش دخالت بیگانگان، مگر آلت دست آنان غیر از رهبران خود ما بود؟ بیگانگان از طریق چه کسانی دخالت کردند؟ وقتی این پرسش به میان آید، هریک از رهبران جهادی، آن‌دیگری را متهم خواهد نمود. بدون چشم‌پوشی از دخالت بیگانگان و همسایگان، باید تأکید نمود که نارسایی‌های تربیتی و فرهنگی و واقعیت‌های درونی جامعه‌ی افغانی، مهم‌ترین عامل تشدید بحران است که عوامل بیرونی نیز از آن نشأت می‌گیرد و زمینه‌ساز دخالت بیگانگان می‌گردد. بنابراین، عوامل بیرونی تا حد زیادی معلول عوامل داخلی و واقعیت‌های اجتماعی جامعه‌ی افغانستان است. تا یک خانواده در درون خود مشکلی نداشته باشد و هریک از اعضا رفتار متضاد با مصالح خانواده انجام ندهد، دعوایی برپا نمی‌شود تا همسایگان و بیگانگان دست و پای شان در درون آن خانه و خانواده دراز شود. با توجه به این نکته، عوامل درونی که سبب ناکامی نهضت اسلامی و بازگشت به شرایط بدتر از گذشته‌ی سیاه و تاریک سلطنت استبدادی و نظام خشن کمونیستی گردید، موارد ذیل است:

1-4. انحراف از آرمان‌گرايي به واقع‌گرايي 

کرین برینتون یکی از عوامل ترمیدور را افتادن از آرمان‌گرایی به دام واقع‌گرایی می‌بیند. تا زمان پیروزی انقلاب، انقلابیون با آرمان‌های خود زندگی می‌کنند و به پیش می‌تازند، اما پس از پیروزی انقلاب، با واقعیت‌ها روبرو می‌شوند و در برابر واقعیت‌ها، تغییرات و چرخش‌های بنیادی در رفتار شان رخ می‌نماید که ممکن است خود هم تصورش نکنند. 

واقعيت اجتماعی جامعه‌ی افغانستان آن است که یک جامعه‌ی قبیله‌ای و مبتنی بر «عقلانيت قبيله» است. تا زمان پیروزی نهضت، این واقعیت چندان رخ ننموده بود، اما در فردای پیروزی، تمام آرمان‌های نهضت اسلامی را به کام خود فرو برد. حقیقت آن است که ساخت قبیله‌ای جامعه، ساخت ذهنی رهبران ما را هم قومی و قبیله‌ای ساخته است. در فردای پیروزی نهضت اسلامی افغانستان، غلبه‌ی واقعیت‌های اجتماعی و فرهنگی ما بر آرمان‌های نهضت به خوبی مشهود است. بنابراین، از مهم‌ترین عوامل تشدید بحران و ناکامی نهضت اسلامی مردم افغانستان، انحراف از آرمان‌گرايي (ایدئولوژی دینی) به واقع‌گرايي (چاه ویل قبیله و نمک‌زار قومیت) است. رهبران نهضت اسلامی چه برخاسته از درون جامعه افغانستان و چه برآمده از الازهر یا قم و نجف و یا دیوبند، همگی با کوله‌باری از آرمان‌های اسلامی به جهاد و نهضت روی آوردند. اما وقتی نهضت به پیروزی رسید، تازه رهبران اسلام‌گرا قومیت شان یاد شان آمد. یکی فهمید که من «پشتون» هستم و نباید اقتدار پشتون قربانی شعارهای دین گردد. دیگری یادش آمد که «تاجیک» است و نباید منافع قوم خود را قربانی ایدئولوژی دینی خود کند. آن‌یکی هم به خاطر آورد که «هزاره» است و یا «ازبک» است و باید سهم خود از قدرت را نصیب شود. بنابراین،‌آرمان‌های اسلام‌گرایانه و ایدئولوژی دینی در برابر واقعیت‌های اجتماعی و ایدئولوژی قومی سر خم نمود و صحنه را به نفع قومیت و قبیله رها نمود. به همین جهت جنگ‌های قبیله‌ای و نزاع قومی شروع شد و تازه با کنار رفتن رنگ و لعاب اسلامی که تزیین‌گر ظاهر و صورت احزاب جهادی بود، سنگ‌های زیرین و دیوار آهنین قبیله نمایان شد و فهمیدیم که این بنا با سنگ قومیت بنا شده است، هرچند نمای اسلامی و گچ و آهک دینی آن‌را تزیین کرده باشد.

البته دستاوردهاي نهضت از قبل قابل پيش‌بيني بود. تمامی احزاب بر مبنای تقسیمات قومی شکل گرفته بود و هیچ حزب فراقومی وجود نداشت. مشخص است که در فردای جهاد، رهبرانی که بر موتر قومیت (احزاب قومی) سوار شده بودند، در پایان گولایی به تصادم شدید مواجه می‌شدند و این تصادم برای هر ناظر عاقلی از قبل به خوبی قابل پیش‌بینی بود. 

2-4. فقدان آگاهي لازم ديني و عدم تخصص در حوزه علوم انساني

به جز استثنائات انگشت‌شمار، حتی در میان رهبران جهادی متخصص علوم دینی و کارشناسان علوم انسانی نداشتیم. برخی نخبگان فکری و اندیشمندان جامعه نیز توسط حکومت کمونیستی به شهادت رسیدند. اغلب رهبران جهادی انجینیرانی بودند که هنوز مقطع تحصیلی لیسانس خود در همان رشته‌ی انجینیری یا سایر رشته‌های علوم تجربی را هم به پایان نرسانده بودند (برخی یکسال و برخی هم دو سال سابقه‌ی تحصیل در دانشگاه را داشتند). با این وضعیت علمی، به نام دکتر و اینجینیر می‌خواستند هم به تفسیر قرآن بپردازند و هم به عنوان یک عالم سیاسی، سیستم سیاسی افغانستان را مطابق اصول اسلامی عیار نمایند! وقتی وضعیت در میان رهبران جهادی چنین باشد، وضعیت سایر مجاهدین به لحاظ درک و فهم دینی، سواد و تحصیلات، مشخص است. همین درک پایین دینی و فرهنگ ضعیف بود که نیروهای جهادی را به دامن برخی وحشی‌گری‌ها، کشتارها، ستم‌های ناروا بر هم‌نوعان و هم‌کیشان و هزاران رفتار خلاف شئون اسلامی کشاند. متأسفانه از سوی رهبران هم برنامه‌ای برای آموزش، اصلاح و ارتقای سطح فرهنگی و تربیت اخلاقی ایشان وجود نداشت. بنابراین، انقلاب اسلامی در افغانستان کودک نارسی بود که زودتر از موعد به دنیا آمد و کودکی که سه ماهه یا چهارماهه به دنیا بیاید، عمر زیادی نخواهد داشت، و اگر عمری هم داشته باشد، سراسر رنج و بیماری و نقص و کاستی خواهد بود که نه تنها خودش آرام نخواهد گرفت، بلکه آرامش دیگران را هم سلب خواهد نمود.

3-4. فقدان رهبري واحد و بت‌وارگی احزاب

نهضت اسلامی افغانستان از مرکز واحد و توسط رهبر واحد فرماندهی نمی‌شد. هر حزبی برای خود رهبری داشت که توسط اعضای آن حزب تقدیس می‌شد. یک رهبر حزبی از نظر احزاب دیگر شیطان و از سوی اعضای حزب خودی پیامبر زمان تلقی می‌شد. از آنجا که بدنه‌ی اصلی احزاب را سربازان اغلب بی‌سواد تشکیل می‌داد، مرز حزبی برای شان حکم مرز اسلام و کفر را داشت. با چنین وضعیتی، برخوردهای خونین و مباح دانستن خون اعضای حزب و تنظیم دیگر، از قبل مشروع تلقی شده بود و چه بسا واجب و تکلیف شرعی پنداشته می‌شد! 

4-4. فقدان طرح و تئوري منسجم براي حکومت اسلامي

مجاهدین با آنکه از تشکیل «حکومت اسلامی» سخن می‌گفتند، اما هیچ درک یا تصور روشن، طرح منسجم و یا برنامه‌ی تدوین‌شده‌ و استراتژی مشخصی برای این حکومت آرمانی خود نداشتند. بنابراین، در فردای پیروزی حتی با الفبای حکومت‌داری هم آشنا نبودند و دولت اسلامی هنوز تشکیل‌نشده فروپاشید. طالبان نیز با همین وضعیت مواجه بودند، اما آنان اقرار کردند و یکی از رهبران طالبان در حین ورود به کابل در مصاحبه با رسانه‌ها، می‌گفت بعدا که حکومت را به دست گرفتیم، نوع نظام سیاسی و جزئیات آن‌را تعریف می‌کنیم! اما مجاهدین به این حقیقت اقرار نکردند که نمی‌دانیم چه بکنیم.

برآمد

1. در مجموع، انقلاب یک آسیب است و تا زمانیکه ناگزیری نباشد و راه اصلاحات مسدود نباشد، انقلاب یک نوع بیماری در نظم اجتماعی به شمار می‌رود. اگر کودتای شوم هفت ثور اتفاق نمی‌افتاد، از هشت ثور هم خبری نبود و با تداوم جریان اصلاحات، شاید وضعیت جامعه‌ی ما بهتر از امروز بود. شرایط زمانه و تحولات جهانی با تداوم استبداد سر سازش ندارد و حکومت‌های استبدادی در نهایت ناگزیر به سمت مردمسالاری سوق پیدا می‌کنند.

2. اساس نهضت و حرکت اسلامي و ارزشي مردم مسلمان و جانفشاني‌هاي مردم با همت و غيور کشور در شکست غول کمونيسم جاي ستايش و افتخار دارد. برخي آزادي‌ها، و دستاوردهاي مثبت اجتماعي امروز، مرهون همان جانفشاني‌ها و نهضت است. بنابراین، جان‌فشانی‌های صادقانه‌ی ملت مسلمان افغانستان بايد تجليل شود و خون شهداي مان گرامي داشته شود. تکريم و گرامي‌داشت بيش از چهار مليون لاله‌ي در خون طپيده و‌هم‌وطنان به آسمان‌پرکشيده، ابراز همدردي با مليون‌ها معلول و دست شکسته و پا بريده، و ابراز همنوايي با مليون‌ها مادر داغديده و مليون‌ها يتيم ستم‌کشيده، و ابراز احساس همدردي با مليون‌ها هم‌وطن آواره و درد غربت‌چشيده، از وجایب دینی و ملی ماست. 

3. با این حال، نقد منصفانه‌ی جريان نهضت اسلامي و نقد رهبران نهضت و عملکردشان هم از سوي ديگران نياز است و هم توسط خود رهبران نهضت و مجاهدين نقد علمي و منصفانه نهضت ما را در اصلاح خود و حل بحران‌هاي که امروز دامنگير جامعه‌ي ماست، کمک خواهد نمود. 

4. آنچه برای خروج از این بحران فراگیر امروزی اهمیت دارد، تلاش برای توسعه‌ی فرهنگی و افزایش درک و آگاهی مردم است. اگر سطح آگاهی مردم افزایش نیابد و فرهنگ مردم رشد نکند، با حاکمیت جهل، فرمان‌روایی تعصب و رشد اخلاق رذیلت‌محور و فضیلت‌گریز و فرهنگ همدیگر ستیزی، داستان غم‌انگیز این ملت هم‌چنان ادامه خواهد داشت. 

5. علی‌رغم نقش دخالت‌های بیگانگان و وضعیت ژئوپولیتیکی ویژه‌ی کشور، نسبت دادن همه چیز به دخالت بیگانگان نیز نوعی فرافکنی برای تبرئه‌ی خود است. در اصل، نابسامانی‌های داخلی و فقدان همگرایی و وفاق ملی است که زمینه‌ی دخالت بیگانگان را نیز فراهم ساخته است. 

6. به هر روی، حادثه‌ی هشت ثور به سان هر روی‌داد دیگر تاریخی، برای ما و نسل بعد از ما، می‌تواند درس‌ها و عبرت‌های فراوانی داشته باشد، اما منوط با اینکه با چه عینکی به این مقطع از تاریخ خود بنگریم. 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید